وده كه: پيامبر ص ثابت بن قيس را جستجو نمود، مردى گفت: اى رسول خدا، من خبر وى را برايتمي ‏آورم، بعد نزد وى آمد و او را در خانه‏اش در حالى نشسته يافت كه سر خود را فروافكنده بود. گفت: تو را چه شده است؟ ثابت گفت: شر رسيده است! صداى خود را بر صداى پيامبر ص بلند نمودم، بنابراين عملم باطل شده، و از اهل آتش گرديده‏ام. آن مرد نزد (پيامبرص) آمد و به او خبر داد، كه او اينطور، و اينطور  گفت. موسى بن انسمي ‏گويد: در مرتبه آخر با بشارت بزرگى نزد وى برگشت. پيامبر ص گفت: «نزد وى رفته به او بگو: تو از اهل آتش نيستى، بلكه از اهل جنت هستى!».
و نزد طبرانى از عطاى خراسانى ازدختر ثابت بن قيس بن شماس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است، كه گفت: از پدرم شنيدم كه مي ‏گفت: هنگامى كه اين آيه براى پيامبر خدا ص نازل شد:
[ان‏ اللَّه  لا يحب كل مختال فخور]. 
ترجمه: «خداوند هيچ متكبر مغرور را دوست ندارد».
اين آيه بر ثابت گران تمام شد، و در را به روى خود بست و شروع به گريستن نمود. به پيامبر خدا ص خبر داده شد، آن‏گاه كسى را نزد وى فرستاد، و او را پرسيد، و ثابت وى را از آنچه از آيه بر وى گران تمام شده بود خبر داد و گفت: من مردى هستم كه زيبايى و جمال را دوستمي ‏دارم، و قومم را رهبرىمي ‏كنم، پيامبر ص فرمود: «تو از آنان نيستى، بلكه به خير زندگىمي ‏كنى، و به خير وفاتمي ‏نمايى، و خداوند تو را به جنت داخلمي ‏كند».مي ‏گويد: و هنگامى كه خداوند اين آيه را براى پيامبر خود نازل نمود:
[يا ايهاالذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى، و لاتجهروا له بالقول]. 
ترجمه: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او سخن بلند مگوييد».
عين عمل را تكرار نمود. و اين عمل وى براى پيامبر ص خبر داده شد، و او كسى را نزد وى فرستاد، و ثابت آنچه را كه براى او گران تمام شده بود خبر داد، و آن اينكه وى انسان بلند صدايى است، ومي ‏ترسد از كسانى باشد كه عملش باطل گرديده است. پيامبر ص فرمود: «بلكه زندگى ستودنىمي ‏كنى، و به شهادتمي ‏رسى، و خداوند تو را داخل جنتمي ‏كند»، و حديث را متذكر شده. 
و از محمدبن ثابت انصارى روايت است كه: ثابت بن قيس (رض) گفت: اى رسول خدا، ترسيدم، كه هلاك شده باشم، پيامبر خدا ص گفت: «چرا؟» پاسخ داد: خداوند ما را از اين منع نموده است، كه دوست داشته باشيم به كارى كه نكرده‏ايم ستوده شويم، و من چنانم كه ستوده شدن را دوستمي ‏دارم، و ما را از خودبينى و تكبر منع نموده است، و من زيبايى را دوستمي ‏دارم، و ما را از بلند نمودن صدا بالاتر از صدايت نهى فرموده است، و من صدايم بلند است. پيامبر خدا ص فرمود: «اى ثابت آيا راضى نمى‏شوى، كه زندگى ستودنى داشته باشى، و به شهادت برسى و داخل جنت شوى؟» گفت: آرى، اى پيامبر خدا،مي ‏گويد: او به خوبى زندگى نمود، و در روز [جنگ عليه]مسيلمه كذّاب به شهادت رسيد. حاكممي ‏گويد: به شرط بخارى و مسلم صحيح است، ولى آنان اين را به اين سياق روايت ننموده‏اند، و ذهبى با او موافقت نموده است.
 
پيروى پيامبر ص  
نماز خواندن مردم در پيروى از نماز پيامبر ص
بخارى و مسلم از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده‏اند كه گفت: پيامبر خدا ص بوريايى داشت، كه هنگام شب از آن به عنوان اطاق استفادهمي ‏نمود و در آن نمازمي ‏خواند، و در روز آن را پهنمي ‏كرد و بر آنمي ‏نشست. مردم شروع نموده نزد پيامبر صمي ‏آمدند، و به نمازش [اقتدا نموده با او]نمازمي ‏خواندند  حتى كه زياد شدند، آن گاه پيامبر ص از آنان روى گردانيد و گفت: «اى مردم، از اعمال آنچه را برداريد كه توان آن را داشته باشيد، چون تا شما مانده و خسته نشويد، خداوند خسته و مانده نمى‏شود، و بهترين عمل‏ها نزد خداوند با دوام‏ترين آنها است، اگرچه اندك باشد». و در روايتى آمده است: و آل محمد چون عملى را انجاممي ‏دادند، بر آن مداومتمي ‏كردند. 
 
قصه مردم در انداختن انگشترهایشان به خاطرى كه پيامبر ص انگشتر خود را انداخت
ابوداود از انس بن مالك (رض) روايت نموده كه: وى در دست پيامبر ص فقط يك روز يك انگشتر نقره را ديد، آن گاه مردم همه انگشتر ساختند و پوشيدند، بعد پيامبر ص آن را انداخت، و مردم نيز [انگشترهاى خود را] انداختند. بخارى اين را به مانند آن روايت نموده است، و در صحيحين از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: رسول خدا ص انگشتر طلايى به انگشت مي ‏كرد بعد از آن را انداخت و گفت: «ابداً اين را نمى‏ پوشم»، و مردم نيز انگشترهاى خود را انداختند. 
 
پيروى عثمان از پيامبر ص در ازار پوشيدن و طواف نمودن
ابن ابى شيبه از اياس بن سلمه و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: قريش خارجه بن كُرز را براى به دست آوردن خبر و جاسوسى نزد مسلمانان فرستادند، و او با ستايش و خوبگويى [از مسلمانان]برگشت، گفتند: تو يك اعرابى هستى، كه سلاح‏ها را برايت تكان داده‏اند، و قلبت ترسيده است، و آنچه به تو گفته شد، و خود گفته‏اى ندانسته‏اى. بعد از آن عروه بن مسعود (رض) را فرستادند، او آمد و گفت: اى محمد اين سخن چيست؟ به سوى ذات خداوند دعوتمي ‏كنى، و باز به سوى قومت با اين مردم اوباش، كسانى كه مي ‏شناسى و كسانى كه نمى‏شناسى آمده‏اى، تا روابط خويشاوندى ايشان را قطع كنى، و حرم ايشان را با خون و مال شان حلال بگردانى؟ پيامبر ص گفت: «من به سوى قومم جز جهت وصل رحم‏هاى ايشان نيامده‏ام، خداوند آيين و دين شان را به دين بهترى از دين شان تبديلمي ‏نمايد، و زندگى بهترى از زندگى شان، به آنان نصيبمي ‏گرداند»، آن گاه وى نيز با ستايش و خوبگويى برگشت.
سلمهمي ‏گويد: و عرصه بر مسلمانى كه در دست مشركين گير افتاده بودند تنگ و شديد شده بود، آن گاه پيامبر خدا ص عمر (رض) را خواست و به او گفت: «اى عمر آيا پيام مرا به برادران مسلمانت كه اسيراندمي ‏رسانى؟» گفت: نه اى پيامبر خدا، به خدا سوگند، من در مكه خويشاوندان نزديك ندارم، غير از من، [ديگران] اقارب زيادى دارند. آن گاه عثمان (رض) را خواست و به سوى ايشان فرستاد، و عثمان (رض) با سوارى خود حركت كرد، تا اينكه به قرارگاه مشركين آمد، و آنان او را مسخره نمودند و به او سخنان زشتى گفتند، بعد از آن ابان بن سعيدبن عاص پسر عمويش به وى پناه داد، و او را بر زين در پشت سر خود سوار نمود. هنگامى كه رسيد گفت: اى پسرعمو، چرا من تو را اينقدر فروتنمي ‏بينم؟ ازارت را دراز كن - ازار وى تا نصف ساق هايش بود - عثمان (رض) به او گفت: ازار پوشيدن صاحب ما همي نطور است. و او در مكه آنچه را رسول خدا ص گفته بود، به همه اسيران مسلمان رسانيد.
سلمهمي ‏گويد: در حالى كه ما آرام گرفته بوديم، منادى پيامبر خدا ص فرياد نمود: اى مردم، به طرف بيعت بشتابيد، به طرف بيعت بشتابيد، روح القدس نازل شده است، در حالى ما به طرف رسول خدا ص رفتيم، كه وى در زير درخت طلح  قرار داشت، و با او بيعت نموديم. و اين همان قول خداوند است:
[لقد رضى‏ اللَّه  عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة]. 
ترجمه: «خداوند از مؤ