ت، باقى نگذاشت مگر اين كه آن را (يا مثل آن را) و يا بهتر از آن را بدون تكلّف و تفكّر گفت، [تا اينكه] خاموش گرديد. وى گفت: 
امّا بعد: آنچه را از خير متذكّر شديد، شما اهل آن هستيد، ولى عرب اين امر را جز براى اين قريه قريش براى ديگرى نمى‏شناسد، اين‏ها از بهترين و شريف‏ترين نسب و منزل در ميان عربها برخوردارند، و من نسبت به يكى از اين دو مرد براى تان راضى شدم، با هر يك از ايشان كه خواستيد (بيعت كنيد)، و دست من و دست ابوعبيده بن جراح را گرفت، من (هيچ چيز) از گفته‏هاى وى را غير از اين بد و ناخوشايند نديدم - به خدا سوگند - اينكه پيش كرده شوم، و گردنم زده شود، و مرا اين گردن زدن به گناهى نزديك نسازد، برايم محبوب‏تر و بهتر از آن است كه بر قومى امير شوم كه در آن ابوبكر موجود باشد!! (مگر اين كه نفسم در وقت مرگ تغيير نمايد) . آن گاه گوينده‏اى از ميان انصار گفت: در اين قضيه من كنده آنم كه بدان خاريده مى‏شود، و من خرماى باردار آنم كه بدان تكيه مى‏شود.  از ما اميرى باشد، و از شما هم اميرى، از مالك پرسيدم: هدفش از (انا جذيلها المحكك «و عذيقها المرجب ») چيست؟ گفت: گويى كه وى مى‏گويد: من داناى به آن هستم [و مى‏توانم آن را با زيركى و خوبى حل كنم].( در حديث چنين آمده است: «انا جذيلها المحكك، و عذيقها المرجب»، «جذيل» كه تصغير جذل است، كنده و چوبى را معنا مى‏دهد، كه آن را در مكانى براى شتران نصب مى‏كنند، تا شترهاى گرگين خود را بدان خارند و توسط آن شفا يابند، «وعذيق» كه تصغير «عذق» است، خرماى ميوه دار را معنا مى‏دهد، و «مرجب» كه از «رجبه» گرفته شده پايه و چوبى را معنا مى‏دهد كه براى جلوگيرى از افتادن خرما به آن نصب گردد، و خرما با تكيه نمودن بر آن از افتادن محفوظ مى‏ماند، و گوينده اين قول با بازى نمودن نقش ميانجى مى‏خواهد قبل از اظهار نظريه خود بگويد: من نظرى را در مورد خلافت بعد از پيامبر ص كه اكنون شما درباره آن به هم تا حدى اختلاف نموده‏ايد، براى تان پيشكى مى‏كنم كه قابل اطمينان و قبول است، و مى‏شود با اتكا به آن بر اين مشكل فايق آمد. م.)
مى‏گويد: بگو مگو بسيار شد، صداها بلند گرديد، طورى كه از اختلاف ترسيديم، آن گاه گفتم: اى ابوبكر دستت را دراز كن، و او دست خود را پيش آورد، و من با او بيعت نمودم، و مهاجرين هم همراهش‏بيعت كردند، بعد از آن انصار همراهش بيعت نمودند، و بر سعد بن عباده اعتراض نموده و او را زير پاى نموديم، و گوينده‏اى از ايشان گفت: سعد را كشتيد، گفتم: خداوند سعد را بكشد. عمر(رض) مى‏گويد: به خدا سوگند، در آنچه ما حاضر شديم، كارى را پسنديده‏تر و نيكوتر از بيعت ابوبكر نديديم، و ترسيديم كه اگر از انصار جدا شويم و بيعتى صورت نگيرد، شايد آنها بعد از ما بيعتى كنند، و در آن صورت، بايد ما همراه شان بر چيزى بيعت كنيم كه از آن رضايت نداريم، و يا اين كه همراه شان مخالفت كنيم، و فسادى برپا گردد، بنابراين كسى كه با اميرى بدون مشورت مسلمانان بيعت كند، بيعت وى مدار اعتبار نيست، و نه بيعت كسى مدار اعتبار است كه همراهش بيعت صورت گرفته است، و خوف اين وجود دارد، كه اين دو تن به قتل برسند.
زهرى از عروه (رض) متذكر گرديده، اين دو مرد كه همراه شان روبرو گرديدند: عويم بن ساعده و معن بن عدى بودند. و از سعيد بن مسيب (رض) روايت است كه گوينده: (انا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب)، حباب بن منذر بود. اين را مالك روايت نموده، و از طريق وى اين حديث را جماعت  روايت نموده‏اند(اصحاب صحاح سته را در اصطلاح محدثين جماعت مى‏گويند. م.). اين چنين در البدايه (245/5) آمده است. اين را همچنين بخارى، ابوعبيد در الغرائب، بيهقى و ابن ابى شيبه به مانند آن به شكل طويل، چنان كه در كنزالعمال (139 138/3) آمده، روايت نموده‏اند.

حديث ابن عباس(رض) درباره سخنانى كه در سقيفه درباره خلافت گفته شد
نزد ابن ابى شيبه در حديث ابن عباس از عمر ن آمده كه وضع مردم اين طور بود: رسول خدا ص وفات نموده بود، كسى نزد ما آمد و به ما گفته شد كه انصار در سقيفه بنى ساعده با سعدبن عباده جمع شده‏اند و بيعت مى‏كنند، آن گاه من برخاستم، و ابوبكر و ابوعبيده بن جراح هم هراسان به طرف شان برخاستند، كه مبادا آنان در اسلام چيز جديدى ايجاد كنند. و با دو مرد صادق از انصار برخورديم - عويم بن ساعده و معن بن عدى - و گفتند: كجا مى‏رويد؟ گفتيم: نزد قوم شما، به خاطر آنچه از كار ايشان براى ما رسيده است. آن دو گفتند: برگرديد، كه با شما هرگز مخالفت صورت نخواهد گرفت، و عملى هم واقع نخواهد شد، كه از آن خوش تان نيايد. امّا ما به رفتن اصرار ورزيديم - و من سخنانى را آماده مى‏نمودم كه در آنجا صحبت كنم - تا اين كه به قوم رسيديم، و ديديم كه ايشان در آنجا بر سعدبن عباده، كه مريض است و بر تختى قرار دارد گرد آمده‏اند. هنگامى كه ما در ميان شان داخل شديم، صحبت نموده گفتند: اى گروه قريش، از ما اميرى باشد و از شما هم اميرى. و حباب بن منذر گفت: (انا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب)، اگر خواسته باشيد، به خدا سوگند، آن  را به شدت برمى گردانيم. ابوبكر گفت: آرام باشيد، و من خواستم كه صحبت كنم، گفت: خاموش باش اى عمر. و بعد از حمد و ثناى خداوند گفت: اى گروه انصار، ما - به خدا سوگند -، از فضيلت شما و از درجه و منزلت تان در اسلام و حق تان بر ما انكار نمى‏كنيم، ولى شما مى‏دانيد كه قبيله قريش در ميان عرب منزلت و جايگاهى دارد، كه غير ايشان در آن موقعيت قرار ندارند. و عرب هرگز، جز بر مردى از آنها جمع نمى‏شود، بنابراين ما امرا هستيم و شما وزرا، و از خدا بترسيد و در اسلام شكاف ايجاد نكنيد، و نخستين كسانى نباشيد كه در اسلام چيز جديدى پيدا نمودند. آگاه باشيد، من نسبت به يكى از اين دو مرد - من و ابوعبيده بن جراح - راضى شدم، و با هر يك از ايشان كه بيعت كنيد، براى‏تان ثقه و قابل اعتماد است. عمر(رض) گويد: به خدا سوگند، چيزى از آنچه را كه من دوست داشتم بگويم، باقى نگذاشت مگر اين كه آن را در آن روز گفت، به غير از اين كلمه، به خدا سوگند، اگر كشته شوم و باز زنده گردانيده شوم، و باز كشته شوم و باز زنده گردانيده شوم در غيرگناه و معصيت برايم محبوب‏تر است، از اين كه امير قومى باشم، كه ابوبكر در آنها باشد. بعد از آن گفتم: اى گروه انصار، اى گروه مسلمين، اولى و بهتر مردم به امر رسول خدا ص بعد از وى دوم دو تن است، آن گاه كه آنها در غار بودند، ابوبكر سبقت كننده آشكار. بعد از آن از دست وى گرفتم، و مردى  از انصار از من سبقت نمود(وى بشيربن سعد (رض) است.)، و قبل از اينكه من با او بيعت كنم، او بيعت كرد. آن گاه مردم پيگيرى نمودند، و از سعدبن عباده روى گردانيدند. اين چنين در كنزالعمال (139/3) آمده است.
 
حديث ابن سيرين(رض) درباره آنچه در سقيفه در مورد خلافت واقع گرديد
و نزد ابن ابى شيبه همچنين از ابن سيرين رحمه‏ اللَّه  روايت است كه مردى از زُرَيق گفت: وقتى آن روز پيش آمد ابوبكر و عمر (رضي الله عنهما) خارج شدند، و نزد انصار آمدند. ابوبكر گفت: اى گر