ر سقيفه در مورد خلافت واقع گرديد</a><a class="text" href="w:text:675.txt">حديث ابن عساكر و قول ابوعبيده درباره خلافت ابوبكر صدّيق (رض)</a><a class="text" href="w:text:676.txt">حديث امام احمد و آنچه ابوعبيده و عثمان(رض) درباره خلافت ابوبكر صدّيق(رض) گفتند</a><a class="text" href="w:text:677.txt">معذرت خواستن ابوبكر(رض) در قبول خلافت و قول على و زبير (رضي الله عنهما) كه وى مستحق‏ترين مردم به خلافت است</a><a class="text" href="w:text:678.txt">حديث ابن عساكر درباره آنچه ميان على(رض) و ابوسفيان درمورد خلافت ابوبكر صدّيق(رض) اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:679.txt">حديث عبدالرزاق و حاكم درباره آنچه در ميان على(رض)  و ابوسفيان اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:680.txt">آنچه در ميان عمربن الخطاب و خالدبن سعيد(رضي الله عنهما) درباره خلافت ابوبكر صدّيق (رض) اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:681.txt">حديث ام خالد و آنچه در ميان ابوبكر(رض) و خالدبن سعيد اتفاق افتاد</a></body></html>قول مردى درباره خلافت ابوبكر(رض) و بيانيه عمر (رض) در آن‏باره و در مورد قصه سقيفه بنى ساعده
احمد از ابن عباس روايت نموده، كه عبدالرحمن بن عوف (رض) به اقامتگاه خود برگشت - ابن عباس مى‏گويد: من عبدالرحمن بن عوف را براى مهمانى دعوت مى‏نمودم - و او مرا در حالى يافت كه انتظارش را مى‏كشيدم، و اين در منى و در آخرين حجى بود كه عمربن الخطاب (رض) به جاى آورد. عبدالرحمن بن عوف(رض) گفت: مردى نزد عمربن الخطاب آمده و گفت: فلان مى‏گويد: اگر عمر بميرد با فلان بيعت مى‏كنم (و به خدا سوگند، بيعت ابوبكر يك عمل ناگهانى بود كه انجام شد). عمر گفت: من امشب ان شاء اللَّه  در ميان مردم مى‏ايستم، و آن‏ها را از اين گروه كه درصدد غصب امر آنها اند برحذر مى‏دارم. عبدالرحمن مى‏گويد: گفتم: اى اميرالمؤمنين، اين كار را نكن، چون موسم(يعنى موسم حج)  مردم نادان و سفله را جمع مى‏كند، و اينها كسانى اند، كه اگر تو در ميان مردم برخيزى، اكثريت اهل مجلست را تشكيل مى‏دهند، و من مى‏ترسم كه تو چيزى بگويى، و آنها اين را با خود ببرند، و بعد درست دركش نكنند، و آن را در جايش قرار ندهند، وليكن تا برگشت و رسيدن به مدينه صبر كن، چون آنجا دار هجرت و سنت است، و در آنجا علماى مردم و اشراف آنها را جمع كن، و آنچه را مى‏گويى با تمكين و اطمينان بگو، آنها سخن تو را درك مى‏كنند، و در جاهايش قرار مى‏دهند. عمر (رض) گفت: اگر سالم به مدينه رسيدم، در نخستين سخنرانى كه ايراد نمودم، در اين باره با مردم صحبت خواهم نمود.
هنگامى كه در آخر ذى الحجه به مدينه آمديم - روز جمعه بود - و من به سرعت به سوى مسجد مثل )صكه اعمى( رفتم - به مالك گفتم: )صكةالاعمى( چه معنى دارد؟ گفت: خروج بدون در نظر داشت گرمى و سردى در هر ساعتى، و يا مثل اين -. و سعيد بن زيد را نزد ركن راست منبر دريافتم، كه از من سبقت نموده بود، و در پهلويش نشستم، و زانويم به زانويش رسيده بود. و ديرى نگذشت كه عمر ظاهر گرديد، هنگامى كه وى را ديدم، گفتم اين بيگاه وى بر اين منبر سخنى را خواهد گفت، كه هيچ كس قبل از وى، آن را بر اين منبر نگفته است. مى‏گويد: سعيد بن زيد (رض) آن را نامأنوس ديد و گفت: قبول نمى‏كنم وى چيزى را بگويد، كه هيچ كسى قبل از وى نگفته است. عمر(رض) بر منبر نشست، هنگامى كه مؤذن خاموش گرديد، ايستاد و بعد از ثناى خداوند طورى كه سزاوار است، گفت: امّا بعد: اى مردم، من سخنى را مى‏گويم، كه برايم مقدر شده تا آن را بگويم، نمى‏دانم، شايد آن در پيش روى اجلم باشد، كسى كه آن را فراگرفت و آن را دانست، بايد هر جايى كه سواريش وى را رسانيد، آن را بيان كند، و كسى كه آن را فرانگرفت، من برايش حلال نمى‏دانم كه بر من دروغ بگويد.
خداوند محمّد ص را به حق مبعوث گردانيد، و كتاب را بر وى نازل فرمود، و در آنچه بر وى نازل نموده بود آيه رجم بود، ما آن را خوانديم، و فرا گرفتيم و آن را دانستيم، و رسول خدا ص رجم نمود، و ما  هم بعد از وى رجم نموديم، و من مى‏ترسم كه اگر زمان بر مردم طولانى گردد، گوينده‏اى بگويد: ما آيه رجم را در كتاب خدا نمى‏يابيم، و به ترك فريضه‏اى كه خداوند عزوجل آن را نازل نموده گمراه شوند. بنابراين رجم در كتاب خدا بر كسى كه از زنان و مردان محصن باشد و زنا نمايد، در وقتى كه شاهد آورده شود، يا حامله باشد و يا اعتراف صورت پذيرد حق است. آگاه باشيد، كه ما مى‏خوانديم: [لا ترغبوا عن آبائكم فان كفرا بكم ان ترغبوا عن آبائكم]. ترجمه: «از پدران خويش اعراض نكنيد زيرا اعراض تان از پدران تان براى شما كفر است»( اين آيه منسوخ مى‏باشد و هدف اعراض از پدران، نسبت دادن خود به غير پدر مى‏باشد) ، آگاه باشيد، كه رسول خدا ص گفته است: «مرا آنچنان مدح و ستايش نكنيد، كه عيسى بن مريم (عليهماالصلاه والسلام) مدح و ستايش كرده شد، من فقط بنده هستيم، و بگوييد: بنده خدا و رسول وى». 
و به من خبر رسيده، كه گوينده‏اى از شما مى‏گويد: اگر عمر(رض) بميرد با فلان بيعت مى‏كنم، كسى فريب نخورد و ادعا نكند كه: بيعت ابوبكر (رض) يك عمل ناگهانى بود و انجام شد. آگاه باشيد، بيعت وى همينطور بود، مگر اين كه خداوند از شر آن نگه داشت، و امروز در ميان شما كسى نيست، كه چون ابوبكر(رض) در كار خير از ديگران سبقت داشته باشد، و حكايت ما هنگامى كه رسول خدا ص وفات نمود، چنين بود كه: على، زبير(رضي الله عنهما) و كسى كه با آن دو بود، در خانه فاطمه دختر رسول خدا ص باقى ماندند، و انصار همه جدا از ما در سقيفه بنى ساعده جمع شده بودند، و مهاجرين نزد ابوبكر جمع شدند، من به وى گفتم: اى ابوبكر، بيا حركت كنيم و نزد برادران انصارمان برويم، و جهت رفتن نزد آنها حركت نموديم، تا اين كه دو مرد صالح با ما روبرو گرديدند، و آنچه را انصار نموده بودند، به ما يادآور شدند، و گفتند: اى گروه مهاجرين كجا مى‏رويد؟ گفتم: نزد برادران انصارمان، آن دو گفتند: بر شما اى گروه مهاجرين باكى نيست كه كار خود را فيصله كنيد و به آنها نزديك نشويد. گفتم: به خدا سوگند، حتماً نزدشان مى‏رويم. آنگاه به راه افتاديم تا در سقيفه بنى ساعده نزدشان آمديم، و ايشان [در آنجا] جمع شده بودند، و در ميان شان مردى بود چادرپوش، گفتم: اين كيست؟ گفتند: سعدبن عباده، پرسيدم: وى را چه شده است؟ گفتند: مريض است.
هنگامى كه نشستيم، خطيب شان برخاست، و پس از ثناى خداوند آن طورى كه سزاوار اوست، گفت: امّا بعد: ما انصار خدا، و لشكر  اسلام هستيم، و شما اى گروه مهاجرين قوم و قبيله نبى ما هستيد، و گروهى از شما اندك حركتى انجام دادند، (گفت: متوجّه شدم كه آنها مى‏خواهند اصل ما را به خود بگيرند، و امر را از ما غصب نمايند) ، وقتى كه خاموش شد، خواستم حرف بزنم - و سخنانى را آماده نموده بودم كه خوشم آمده بود، و خواستم آن را در پيش روى ابوبكر بگويم، و مى‏خواستم اندكى تندى را از او دفع كنم  (ابوبكر(رض) گفت: اى عمر آهسته باش، و نخواستم كه او را خشمگين سازم) - چون او از من حكيم‏تر و باوقارتر بود، به خدا سوگند، كلمه‏اى را هم كه در سخنانم آماده نموده بودم و دلم مى‏خوا