ده، و حاكم (42/3) و ابن سعد (2/4) روايت نموده‏اند.
 
خالد و كشتن هرمز
حاكم (299/3) از اوس بن حارثه بن لام (رض) روايت نموده، كه گفت: هيچ كس از هرمز(هرمز: امير مرزهاى فارس در طرف بلاد عرب بود.)  دشمن‏تر براى عرب نبود، هنگامى كه ما از مسيلمه و يارانش فارغ شديم، به طرف ناحيه‏اى از بصره روى آورديم، و با هرمز در كاظمه  كه نيروى بزرگى با وى بود برخورديم. آن گاه خالد به مبارزه با او بيرون آمد و آماده پيكار شد، و هرمز در مقابلش بيرون آمد، و خالدبن وليد (رضى اللَّه عنه) او را به قتل رسانيد، و اين واقعه را براى ابوبكر صديق (رض) نوشت، و او تجهيزات  هرمز را، به وى اعطا نمود، و كلاه وى صدهزار درهم قيمت داشت، و اين عادت اهل فارس بود، كه چون كسى به عزّت و مقام والا ميرسيد، (به او) تاج صدهزار درهمى آماده ميساختند.
 
گريه نمودن خالد بر مرگش در بستر
واقدى از ابوزناد روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه مرگ خالد فرا رسيد، گريه نمود و گفت: در فلان و فلان معركه حاضر شدم، و در جسدم جايى نيست، كه در آن ضربه شمشير، يا ضربه نيزه و يا اصابت تير وجود نداشته باشد، و حالا من در بسترم، چنان كه شتر ميميرد، به مرگ طبيعى ميميرم، چشم ترسوها نخوابد. اين چنين در البدايه  (114/7) آمده  است.
 
شجاعت براء بن مالك (رض)  
براء و تشجيع نمودن مردم در روز يمامه، و ضربه‏اش با شمشير و قطع شدن آن
سراج در تاريخ خود از انس روايت نموده كه: خالدبن وليد در روز يمامه به براء گفت: اى براء برخيز. ميگويد: او اسب خود را سوار گرديد، و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: اى اهل مدينه، امروز براش ما مدينه نيست(يعنى چون كسى كه در فكر مرگ باشد بجنگيد، و درباره برگشت به مدينه فكر نكنيد.) ، و فقط خداوند به تنهايى اش وجود دارد و جنت، بعد از آن حمله نمود، و مردم هم همراهش حمله كردند، و اهل يمامه شكست خوردند. و براء (رض) با محكم  يمامه روبرو گرديد،(  وى فرمانده ارتش مسيلمه بود.) و وى را با شمشير زد و به زمين انداخت، و شمشير محكم يمامه را گرفت، و با آن شمشير زد تا قطع شد.
و نزد بغوى از براء(رض) روايت است كه گفت: در روز مسيلمه با مردى روبرو شدم كه به او «خر يمامه» گفته ميشد، وى مرد جسيمى بود، و در دست خود شمشير سفيد داشت، آن گاه پاهايش را با شمشير زدم، و قطع نمودم و بر پشت افتاد، و من شمشير وى را گرفتم، و شمشير خود را در غلاف داخل نمودم، و ضربه‏اى با آن نزده بودم كه قطع گرديد. اين چنين در الاصابه  آمده  است.
 
داخل شدن وى از بالاى ديوار در باغ و جنگيدنش به تنهايى با مرتدين
نزد ابن عبدالبرّ در الاستيعاب (138/1) از ابن اسحاق روايت است كه گفت: مسلمانان (در يمامه)  بر مشركين حمله نمودند، طورى كه آنها را در باغ داخل كردند و دشمن خدا مسيلمه در باغ بود. (براء) گفت: اى گروه مسلمانان مرا نزد آنها اندازيد، آن گاه بلند كرده شد و بر ديوار بلند گرديد، و از آن پايين خيز زد، و در باغ با ايشان جنگيد تا اين كه (دروازه) آن را براى مسلمانان گشود، و مسلمانان بر ايشان داخل گرديدند، و خداوند مسيلمه را به قتل رسانيد.
اين را بيهقى (44/9) از محمّد بن سرين روايت نموده كه: مسلمانان به بستانى رسيدند، كه دروازه‏اش بسته گرديده بود، و در آن مردانى از مشركين قرار داشتند. آن گاه براء بن مالك (رض) بر سپرى نشست و گفت: مرا با نيزه‏هاى خويش بلند كنيد، و به طرف آنها بيندازيد. آنان وى را با نيزه‏هاى خويش بلند كردند، و از پشت (ديوار) بستان وى را انداختند، و در حالى نزدش رسيدند كه ده تن از آنان را به قتل رسانيده بود.
و ابن سعد چنان كه در منتخب الكنز (144/5) آمده، از ابن سيرين روايت نموده، كه گفت: عمربن(رض) نوشت: براءبن مالك را بر ارتشى از ارتش‏هاى مسلمانان  الخطاب نگماريد، چون وى مهلكه‏اى از (مهالك است، كه ايشان را به سوى هلاك ميكشاند).
 
شجاعت ابومحجن ثقفى (رض) 
جنگيدنش در روز قادسيه طورى كه گمان بردند وى ملك است
عبدالرزاق از ابن سيرين روايت نموده، كه گفت: ابومحجن ثقفى (رض) به خاطر نوشيدن شراب هميشه دره زده ميشد، هنگامى كه شراب نوشى را ياد نمود، وى را به زندان افكندند و بستند. وى روز قادسيه آنها را ديد كه ميجنگند، انگار وى چنان ديد كه مشركين بر مسلمانان چيره شده‏اند، آن گاه نزد ام ولد سعد، يا همسر سعد كسى را روان نمود، و به او ميگفت: ابومحجن به تو ميگويد: اگر وى را رها كردى، و او را بر اين اسب سوار نمودى، و به او سلاح دادى، وى نخستين كسى خواهد بود كه به طرف تو برگردد، مگر اين كه كشته شود، و شروع نموده ميگفت :
كفى خزناً ان تلتقى الخيل بالقنا
و اترك مشدوداً على و ثاقيا
اذا قمت عنّانى الحديد و غلّقت
مصارع دونى قد تصمّ المناديا
آن گاه آن زن رفت، و آن را به همسر سعد گفت: او بندهايش را گشود، و بر اسبى كه در منزل بود سوار كرده شد، و سلاحى به او داده شد. بعد از آن بيرون آمد، و اسب خود را دوانيد، تا اين كه به قوم پيوست، و به شكل مداوم بر هر مرد حمله مينمود، و او را ميكشت و ستون فقراتش را ميشكست. آن گاه (سعد) به وى نگاه كرد، و از او به شگفت افتاده ميگفت: اين سوار كار كيست؟! اندكى درنگ ننموده بودند، كه خداوند كفّار را شكست داد. و ابومحجن (رض) برگشت، و سلاح را مسترد نمود، و پاهاى خود را كما فى السابق دربند افكند.
آن گاه سعد (رض) آمد و همسرش يا امّ ولدش به وى گفت: جنگ تان چطور بود؟ سعد به نقل نمودن آن پرداخت، و ميگفت: (به مصيبت و مشكل) روبرو شديم، تا اين كه خداوند مردى را بر يك اسبى ابلق فرستاد، كه اگر من ابومحجن را در بندها نگذاشته بودم، حتماً گمان ميبردم كه ابومحجن است، چون بعضى صفات او در وى مشاهده شد، (همسرش يا ام ولدش) گفت: به خدا سوگند، وى ابومحجن است، و قصّه وى اينطور و اينطور بود، و داستان را براى سعد بازگو نمود. آن گاه سعد ابومحجن را خواست، و بندهايش را گشود و گفت: به خدا سوگند، ابداً تو را بر شراب تازيانه نميزنيم. ابومحجن (رض) گفت: من هم به خدا سوگند، ابداً آن را نمينوشم، من بد ميديدم كه آن را به خاطر تازيانه شما بگذارم. (راوى) ميگويد: او پس از آن ديگر شراب ننوشيد. اين چنين در الاستيعاب (184/4) آمده، و سند آن، چنان كه در الاصابه (174/4) آمده، صحيح است. اين را همچنين ابواحمد حاكم(اين همان حاكم قزوينى است، و نه حاكم نيشابورى، صاحب المستدرك.)  از محمدبن سعد به طول آن روايت نموده، و در حديث وى آمده: وى حركت نمود و نزد مردم آمد، و بر هر ناحيه‏اى كه حمله مينمود، خداوند آنها را شكست ميداد. مردم شروع نموده ميگفتند: اين ملك (فرشته) است! و سعد (رض) بدان منظر نگاه مينمود و ميگفت: جهيدن جهيدن ابلق است، و جستن جستن ابومحجن، ولى ابومحجن در قيد است!! هنگامى كه دشمن شكست خورد، ابومحجن برگشت، و پاى خود را در قيد انداخت. و بنت خصفه عمل وى را به سعد خبر داد. سعد گفت: به خدا سوگند، امروز بر مردى كه خداوند به (دست وى) به مسلمانان اين قدر نعمت نمود، حد جارى نميسازم. (راوى) ميگويد: بنابراين وى را رها نمود. و ابومحجن (رض) گفت: من آن را وقتى مينوشيدم، كه حد بر من جارى ميشد، و از 