گامى كه مردم براى قتال صف بستند، سباع بيرون آمد و گفت: آيا مبارزى هست؟ آن گاه حمزه بن عبدالمطّلب (رض) به طرف وى بيرون گرديد و به او گفت: اى سباع! اى پسر امّ انمار، ختنه كننده زنها!! آيا با خدا و پيامبرش دشمنى ميكنى؟ بعد از آن بر وى حمله نمود، و او چون روز گذشته (نابود) شد.
 
شجاعت عباس بن عبدالمطّلب (رض)  
عباس و ربودن حنظله از دست مشركين و قصّه شجاعتش
ابن عساكر ازجابر (رض) روايت نموده،كه گفت: رسول خدا ص در روز طائف حنظله بن ربيع (رض) را به طرف اهل طائف فرستاد، و او با آنها صحبت نمود، اهل طائف وى را برداشتند تا داخل قلعه خود نمايند. رسول خدا ص گفت: «براى اينها كيست؟ تا برايش اجر و پاداشى چون اين جنگجويان ما باشد». آن گاه كسى جز عباس بن عبدالمطّلب(رض) برنخاست،و او وى را در دست‏هاى ايشان دريافت، و نزديك بود كه او را داخل قلعه نمايند، در حال عباس (رض) او را در بغل گرفت - و عباس مرد تنومند و قوى اى بود - ، و او را از دست مشركين ربود، و آنها بر عباس (رض) از قلعه سنگ باران نمودند. رسول خدا ص به دعا نمودن برايش شروع نمود، تا اين كه باوى نزد پيامبر ص رسيد. اين چنين در الكنز (307/5) آمده  است.
شجاعت معاذ بن عمرو بن جموح و معاذ بن عفرا (رضي‏ اللَّه ‏عنهما)  
داستان كشته شدن ابوجهل توسط آنها در روز بدر
بخارى و مسلم از عبدالرحمن بن عوف (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: روز بدر در حالى كه من در صف ايستاده بودم، به طرف راست و چپم ديدم، و خود را در ميان دو پسربچه انصار يافتم، كه سن‏هاى شان كم و نونهال بود، و تمنى نمودم كه در ميان دو شخص قوى‏تر از آنها ميبودم، آن گاه يكى آنها به طرف من اشاره نمود گفت: اى عمويم، آيا ابوجهل را ميشناسى؟ گفتم: بلى، با او چه كار دارى؟ گفت: به من خبر داده شده، كه او رسول خدا ص را دشنام ميدهد، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اگر وى را ديدم، بدنم از بدنش تا اين كه هر يك ما كه اجلش قريب باشد نه مرده  است جدا نخواهد شد، من بدان تعجّب نمودم. و دومى هم به طرفم اشاره كرده، و همچنين مثل آن را به من گفت، درنگى ننموده بودم كه چشمم به ابوجهل افتاد، كه در ميان مردم دور مينمود، گفتم: آيا نميبينيد؟ اين همان كسى است كه شما مرا از وى ميپرسيد، آن گاه هر دو با شمشيرهاى خود به جان وى رسيدند، و او را زدند،  به قتلش رسانيدند، بعد از آن به طرف پيامبر خدا ص برگشتند، و او را خبر دادند. پيامبر (ض) پرسيد: «كدام تان وى راكشته است؟» هر يك از آن دو گفت: من كشتمش، پيامبر ص فرمود: «آيا شمشيرهاى تان را پاك نموده‏ايد؟» گفتند: خير. ميگويد: آن گاه رسول خدا ص به شمشير هر دوى آنها نگاه نمود و گفت: «هر دوى تان وى را كشته‏ايد»، و تجهيزات غنيمت شده وى را براى معاذ بن عمروبن جموح اعطا نمود، و شخص دومى معاذ بن عفراء(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) بود. اين را حاكم (425/3) و بيهقى (305/6) از عبدالرحمن (رض) به مانند آن، روايت نموده‏اند.
همچنين نزد بخارى روايت است  كه عبدالرحمن (رض) گفت: روز بدر من در صف قرار داشتم، وقتى متوجّه شدم در طرف راست و چپم دو جوان نونهال قراردارند، گويى كه من (از دشمن به خاطر خردسالى آنها كه كشته نشوند و يا فرار نكنند) بر جاهاى شان مطمئن نبودم، ناگاه يكى از آنها پوشيده  از همراه خود به من گفت: اى عمو، ابوجهل را به من نشان بده، گفتم: اى برادر زاده‏ام، باوى چه كار ميكنى؟! گفت: با خدا عهد بسته‏ام كه وقتى وى را ببينم بكشمش، يا اين كه نزد وى بميرم، ديگرش (هم) برايم پوشيده  از همراه خود، مثل آن را گفت. ميگويد: اين موضوع مرا خوشحال نكرد، (تمنا نمودم) كه بايد در ميان دو مرد به عوض آنها ميبودم،  آن گاه براى آن دو به طرف ابوجهل اشاره نمودم، و هر دو چون دو چرخ بر وى حمله نمودند، و او را زدند و هر دوى شان پسران عفرا بودند.
ونزد ابن اسحاق از ابن عباس و عبداللَّه بن ابى بكرن روايت است كه آن دو گفتند: معاذبن عمروبن جموح از بنى سلمه گفت: از قوم، درحالى كه ابوجهل در محاصره كاملى از آن قرار داشت، شنيدم كه ميگفتند: به ابوالحكم رسيده نميشود، هنگامى كه من آن را شنيدم، كشتنش را به عهده گرفتم، و به طرفش حركت نمودم، وقتى كه فرصت يافتم ، بر وى حمله نمودم، و او را ضربه‏اى زدم، كه قدمش با نصف ساقش پريد، به خدا سوگند، من آن را در وقتى كه پريد، به پريدن هسته خرما، كه از زير سنگ آن، در وقت كوبيدن به يك سو ميپرد، تشبيه نمودم. ميگويد: و پسرش عكرمه بر شانه‏ام زد، ودستم قطع گرديد، و به پوستى از پهلويم آويزان ماند، ولى جنگ مرا از آن غافل ساخت، و تمام روز را جنگيدم، و آن را در پشت خود ميكشيدم. وقتى كه اذيتم نمود، با گذاشتن قدمم بر آن خود را يك طرف كشيدم، و (آن را قطع نموده) انداختمش. اين چنين در البدايه  (287/3) آمده  است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:596.xml">بخشهاي 301 تا 310</a><a class="folder" href="w:html:607.xml">بخشهاي 311 تا 320</a><a class="folder" href="w:html:618.xml">بخشهاي 321 تا 330</a><a class="folder" href="w:html:629.xml">بخشهاي 331 تا 340</a><a class="folder" href="w:html:640.xml">بخشهاي 341 تا 357</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:597.txt">شجاعت ابودجانه سماك بن خرشه انصارى (رض) </a><a class="text" href="w:text:598.txt">شجاعت قتاده بن نعمان (رض)  </a><a class="text" href="w:text:599.txt">شجاعت سلمه بن اكوع (رض)  </a><a class="text" href="w:text:600.txt">شجاعت ابوحدود يا عبداللَّه بن ابى حدرد اسلمى (رض)  </a><a class="text" href="w:text:601.txt">شجاعت خالد بن وليد (رض)  </a><a class="text" href="w:text:602.txt">خالد و كشتن هرمز</a><a class="text" href="w:text:603.txt">گريه نمودن خالد بر مرگش در بستر</a><a class="text" href="w:text:604.txt">شجاعت براء بن مالك (رض)  </a><a class="text" href="w:text:605.txt">داخل شدن وى از بالاى ديوار در باغ و جنگيدنش به تنهايى با مرتدين</a><a class="text" href="w:text:606.txt">شجاعت ابومحجن ثقفى (رض) </a></body></html>شجاعت ابودجانه سماك بن خرشه انصارى (رض) 
حكايت وى در گرفتن شمشير پيامبر ص و اداى حق آن در روز احد
امام احمداز انس (رض) روايت نموده كه رسول خدا ص در روز احد شمشيرى را گرفت و گفت: «كى اين شمشير را ميگيرد؟» قومى متوجه آن شده، و شروع به ديدنش نمودند، پيامبر ص گفت: «كى آن را به حقش ميگيرد؟» قوم از گرفتن آن اجتناب ورزيد، ابودجانه سماك (رض) گفت: من آن را با حقش ميگيرم، و توسط آن سر مشركين را قطع نمود. اين را مسلم روايت نموده. اين چنين در البدايه  (15/4) آمده، و ابن سعد (101/3) از انس (رض) با معناى آن موضوع را روايت كرده  است.
بزار از زبير بن عوام (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص در روز احد شمشيرى را پيشكش نمود و گفت: «كى اين شمشير را به حقش ميگيرد؟» ابودجانه سماك بن خرشه (رض) برخاست و گفت: اى رسول خدا، من آن را با حقش ميگيرم، حق آن چيست؟ ميگويد: آن را به وى داد. بعد او بيرون رفت و من دنبالش نمودم، و به هر چيزى كه ميگذشت آن را شق نموده و ميدريدش، و نزد زنانى آمد كه در دامنه كوه قرار داشتند، و هند همراه شان بود، و ميگفت: 
نحن بنات طارق
نمشى على النمارق
والمسك فى المفارق
ان تقبلو انعانق
او تدبروا نفارق
فراق غير وامق 
ابودجانه گفت: بر وى حمله نمودم،