 از وى محو ميشود، و اين حالت تا وقتى ادامه پيدا ميكند كه وى برسد. ابوبكر (رض) به اسامه گفت :اگر خواسته باشى كه مرا با ابقاى عمر بن الخطاب مساعدت كنى، اين كار را بكن، و اسامه به وى اجازه داد. اين چنين در مختصر ابن عساكر (117/1) و كنزالعمال (314/5) آمده. و اين را در البدايه  (305/6) از سيف از حسن به اختصار ذكر نموده.
 
انكار ابوبكر بر مهاجرين و انصار، وقتى كه با وى در خصوص نگهدارى لشكر اسامه صحبت نمودند
ابن عساكر همچنين از عروه روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه از بيعت فارغ شدند، و مردم مطمئن گرديدند، ابوبكر به اسامه گفت: (به همان طرفى كه تو را رسول خدا ص سوق و حركت داده  است، حركت كن). مردانى از مهاجرين و انصار با وى صحبت نموده گفتند: اسامه و لشكرش را نگه دار، چون ما ميترسيم عرب‏ها وقتى كه وفات رسول خدا ص را بشنوند، به ما حمله آورند. ابوبكر (رض) - كه مصمم‏تر و قاطع‏تر همه آنان بود - گفت: من لشكرى را كه رسول خدا ص فرستاده نگه دارم؟! در اين صورت به كار بزرگى جرأت نموده‏ام!! سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اين كه عربها بر من حمله آورند بهتر از آن است، كه ارتشى را نگه دارم كه رسول خدا ص آن را فرستاده  است!! اى اسامه با لشكر خود به همان طرفى كه به آن مأمور شده‏اى حركت كن، و بعد از آن در همان جايى كه رسول خدا ص در ناحيه فلسطين و بر اهل مؤته به تو دستور داده  است بجنگ، چون خداوند آنچه را ميگذارى كفايت خواهد نمود، فقط اگر خواسته باشى كه به عمر بن الخطاب اجازه بدهى، تا من از وى مشورت و اعانت جويم، به خاطر اين كه وى داراى رأى بوده و نصيحت كننده  اسلام است، اين كار را بكن، و اسامه اين كار را نمود. و عامه عرب از دين خود برگشتند، و عامه اهل مشرق و غطفان و بنو اسد، و عامه اشجع از دين برگشتند، و (قبيله) طى‏ء به اسلام متسّك باقى ماند.
عموم  اصحاب پيامبر خدا ص گفتند: اسامه و ارتشش را نگه دار، و آنها را به طرف كسانى كه از سلام، از غطفان و ساير عرب مرتد شده‏اند سوق بده. ولى ابوبكر(رض) از اين كه اسامه و ارتشش را نگه دارد ابا ورزيد و گفت: همه ميدانيد كه يكى از سفارش‏ها و عهدهاى رسول خدا ص براى شما مشورت نمودن در چيزى بود كه در آن سنّتى از نبى تان وجود نداشته باشد، و در آن باره از قرآن چيزى برايتان نازل نشده باشد، شما مشورت خود را داديد و من هم نظر خود را براى تان ميدهم، بهتر آن را ببينيد، و درباره آن مشورت نماييد، چون خداوند شما را هرگز به گمراهى جمع نميكند، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، من كارى را در نفس خود بهتر از جهاد با كسى كه ريسمانى را از ما منع نموده، كه رسول خدا ص آن را ميگرفت نميبينم، و مسلمانان نظر ابوبكر را پذيرفتند و به آن سرنهادند، و ديدند كه نظر وى از راى ايشان بهتر است. ابوبكر در آن فرصت اسامه بن زيد را به همان جهتى كه رسول خدا ص وى را مأمور گردانيده بود، اعزام داشت، و وى در آن غزوه با فرستادن اسامه يك عمل درست و بزرگ را انجام داد، و خداوند اسامه را سالم نگه داشت، و براى وى و ارتشش غنيمت نصيب فرمود: و ايشان را صالح و سلامت برگردانيد،  و ابوبكر (رض) در ميان مهاجرين و انصار، هنگامى كه اسامه خارج شد، بيرون آمد و اعراب با اولاد خود فرار نمودند. چون خبر فرار نمودن اعراب با زنان و اولادشان به مسلمانان رسيد، با ابوبكر صحبت نموده گفتند: تو به مدينه نزد اولاد و زنان برگرد، و مردى را از اصحابت بر ارتش امير مقرر كن، و عهده و امرت را براى وى بسپار، مسلمانان پياپى بر ابوبكر اصرار نمودند، تا اين كه وى برگشت، و خالدبن وليد (رض) را بر ارتش امير مقرر بود و به او گفت: هنگامى كه اسلام آوردند و زكات را پرداختند، آن گاه كسى از شما كه ميخواست برگردد، ميتواند برگردد، و ابوبكر به مدينه برگشت. اين چنين در مختصر ابن عساكر (118/1) آمده. و آن را الكنز (314/5) ذكر نموده.
و اين را در البدايه  (304/6) از سيف بن عمر از هشام بن عروه از پدرش(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) متذكر گرديده، كه گفت: هنگامى كه با ابوبكر (رض) بيعت صورت گرفت، و انصار در امرى كه اختلاف نموده بودند جمع شدند، ابوبكر گفت: لشكر اسامه بايد فرستاده شود و عرب‏ها يا به صورت عام و يا به صورت خاص در هر قبيله‏اى مرتد شده بودند، و نفاق ظاهر گرديده، و يهوديت و نصرانيت گردن بلند نموده بودند، و مسلمانان به خاطر فقدان پيامبر شان و قلت خود و كثرت دشمن شان چون گوسفندانى بودند كه در شب بارانى و سردتر شده باشند.
مردم به وى گفتند: اينها اكثريت مسلمانان اند، و چنان كه ميبينى عرب‏ها بر تو قيام و خروج نموده‏اند،  و بر تو لازم نيست كه جماعت مسلمين را از اطراف خود پراكنده سازى. ابوبكر (رض) گفت: (سوگند به ذاتى كه جان ابوبكر در دست اوست، اگر گمان كنم كه درندگان مرا ميربايند با اين همه لشكر اسامه را چنان كه رسول خدا ص به آن امر نموده روانه ميكنم، و اگر در قريه‏ها غير از من كسى باقى نماند، باز هم آن را حركت ميدهم!!). ابن كثير ميگويد: اين حديث از هشام بن عروه از پدرش از عائشه (رضي‏ اللَّه ‏عنها) روايت شده. و از قاسم و عمره از عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) (روايت است) كه گفت :هنگامى كه رسول خدا ص رحلت فرمود، قاطبه عرب  مرتد گرديد،( اين چنين در اصل آمده، ولى درست آن است كه قاطبه عرب مرتد نگرديده بود بلكه بعضى قبايل و افرادى از قبايل مختلف مرتد گرديده بودند.) و نفاق سر برافراشت، به خدا سوگند، بر پدرم آنچه نازل گرديد، كه اگر بر كوه‏هاى ثابت و استوار نازل ميگرديد، آنها را ميشكست و اصحاب محمّد ص آن چنان گرديدند، كه گويى بزهاى باران زده‏اى اند كه در نخلستانى، در شب بارانى و در زمين پر از درندگان قرار دارند، به خدا سوگند، در نقطه‏اى اختلاف ننمودند مگر اين كه پدرم به عقيم سازى، جلوگيرى و فيصله آن به سرعت اقدام نمود. اين را طبرانى هم از عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) به مانند اين روايت نموده  است. هيثمى (50/9) ميگويد: طبرانى اين را از طرقى روايت نموده، كه رجال يكى از آن ثقه ‏اند. 
و بيهقى از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: سوگند به خدايى كه جز او معبود بر حق و قابل عبادت نيست، اگر ابوبكر (رض) خليفه انتخاب نميگرديد، ديگر خداوند عبادت نميشد!! بعد اين را براى بار دوم گفت، و سپس براى سومين بار گفت. به وى گفته شد: باز ايست اى ابوهريره. گفت: رسول خدا ص اسامه را در رأس هفت صد تن به سوى شام سوق داد، و وقتى كه وى به ذى خشب رسيد، رسول خدا ص درگذشت، و عربها در اطراف مدينه مرتد گرديدند. آن گاه اصحاب رسول خدا ص نزد ابوبكر(رض) جمع گرديده گفتند :اى ابوبكر اين‏ها را برگردان ،اينان را در حالى به طرف روم روانه ميكنى كه عرب‏ها در اطراف مدينه مرتد گرديده‏اند؟! ابوبكر (رض) گفت: سوگند به ذاتى كه معبودى غير از وى نيست، اگر سگ‏ها پاهاى ازواج رسول خدا ص را بكشند، در آن صورت هم ارتشى را كه رسول خدا ص سوق داده  است، بر نميگردانم، و نه بيرقى را هم  باز ميكنم كه رسول خدا ص آن را بسته است. بنابراين اسامه را سوق داد، و وى بر هر قبيله‏اى كه خواها