
امّ‏سلمه ميگويد: آن گاه نجاشى گفت: آيا همراهت از آنچه او از خداوند آورده، چيزى هست؟ امّ سلمه ميافزايد: جعفر (رضي‏ اللَّه ‏عنه) به او گفت: بلى. امّ سلمه گويد: نجاشى به وى گفت: آن را بخوان. او ابتداى (كهيعص) را به وى خواند. امّ سلمه گويد: نجاشى گريست تا جايى كه ريشش (از اشك)تر شد، و اسقف‏هاى وى نيز هنگامى، آنچه را براى شان تلاوت شد، شنيدند، گريستند حتى كه مصاحف خود را تر نمودند. بعد از آن نجاشى گفت: به درستى، اين و آنچه را موسى آورده بود از يك سرچشمه بيرون ميآيند، شما دو تن برويد، به خدا سوگند، اينها را ابداً به شما تسليم نميكنم، و اين كار را نميكنم. 
امّ سلمه ميگويد: هنگامى كه آن دو تن از نزد وى خارج گرديدند، عمرو بن العاص گفت: به خدا سوگند، فردا حتماً نزدشان  ميآيم، و آنها را نزد وى عيبگيرى ميكنم، آن چنان عيبگيرى كه ريشه شان را توسط آن بكنم، عبداللَّه ابن ابى ربيعه - كه بهتر اين دو تن در قبال ما بود - به وى گفت: اين كار را نكن، چون آنها على الرغم مخالفت شان همراه ما، با ما قرابت دارند. عمرو گفت: به خدا سوگند، به نجاشى خبر ميدهم كه آنها گمان ميكنند عيسى بن مريم بنده  است. ام سلمه گويد: بعد فرداى آن روز نزد وى رفت و گفت: اى پادشاه، اينها درباره عيسى ابن مريم قول بزرگى ميگويند، نزد آنها بفرست و از ايشان آنچه را درباره وى ميگويند بپرس. ام سلمه گويد: او نزد آنها فرستاد و درباره عيسى از ايشان ميپرسيد. ام سلمه ميافزايد: همچو حالتى ديگر بر ما نازل نشده بود، قوم جمع شدند و به يكديگر گفتند: درباره عيسى بن مريم (وقتى از شما درباره وى بپرسد چه ميگوييد؟ گفتند: به خدا سوگند ،همان چيزى را كه خداوند گفته و آنچه را نبى مان براى ما آورده  است، همان را ميگوييم، هرچه در آن پيش ميآيد، پيش آيد. ام سلمه ميگويد: هنگامى كه نزد وى آمدند، به آنها گفت: درباره عيسى بن مريم چه ميگوييد؟ ام سلمه ميگويد):  آن گاه جعفر بن ابى طالب به او گفت: درباره وى همان چيزى را ميگوييم كه نبى مان آن را آورده  است: وى بنده خدا، رسول وى، روح او و كلمه‏اش است كه آن را به مريم دوشيزه و بتول دميد. ام سلمه گويد: نجاشى دست خود را به زمين برده عودى را از آن برداشت و گفت: (به خدا سوگند) عيسى بن مريم از آنچه گفتى به مقدار همين عود هم تجاوز نكرده  است!! فرماندهان لشكرش هنگامى كه او اين سخنان را گفت، غريدند ، (وى گفت): اگرچه غريديد، به خدا سوگند!! (اى مسلمانان) برويد شما در سرزمين من در امان هستيد، هر كه شما را دشنام دهد جريمه ميشود، باز (گفت: كسى كه شما را دشنام دهد جريمه ميشود، باز (گفت): كسى كه شما را دشنام دهد جريمه ميشود، دوست ندارم كه يكى شما را در بدك يك كوه طلا هم اذيت نمايم، هداياى اين دو را به آنها مسترد كنيد و من به آن ضرورتى ندارم، چون به خدا سوگند، خداوند هنگامى كه پادشاهى ام را به من برگردانيد از من رشوه نگرفت، تا در راه وى رشوه بگيرم، و درباره من از مردم اطاعت ننمود تا درباره وى از مردم اطاعت كنم. آن دو از نزد وى با خوارى و زشتى، در حالى كه آنچه آورده بودند به آنها برگردانده شده بود، بيرون آمدند.
و ما نزد وى در بهترين منزل و با بهترين همسايه‏ها اقامت گزيديم، به خدا سوگند، در حالى كه وى بر همان حالت قرار داشت، ناگاه كسى كه با وى در پادشاهى اش مخالفت و منازعه مينمود پايين آمد. ام سلمه ميگويد: به خدا سوگند، حزين و غمگينى اى كه در آن موقع داشتيم هرگز به ياد ندارم كه از آن شديدتر غمگين شده باشيم، از خوف اين كه نشود آن (مرد) بر نجاشى غالب شود، و مردى بيايد كه حق ما را آن چنان كه نجاشى ميشناخت، نشناسد. ميافرايد: نجاشى حركت نمود، و (پيمان جنگ) در ميان شان كنار نيل بود. ام سلمه گويد: اصحاب رسول خدا ص گفتند: كى بيرون ميآيد تا در جنگ قوم حاضر شود و بعد از آن (خبر) را براى ما بياورد؟ ام سلمه گويد: زبير بن عوام گفت: من. (گفتند: تو). ام سلمه ميافزايد: او از همه قوم كم سن و سال‏تر بود. ام سلمه گويد: براى وى مشكى را فوت نمودند، و او آن را در سينه خود قرار داد، و شنا كنان بر آن حركت نمود تا اين كه به همان ناحيه نيل كه قوم در آنجا روبرو ميشدند، خارج شد، بعد از آن به راه افتاد و نزدشان حاضر گرديد. ام سلمه گويد: و ما به خداوند عزوجل به خاطر نصرت و غلبه نجاشى بر دشمنش، و سيطره وى در مملكتش دعا نموديم، (ام سلمه گويد: به خدا سوگند، ما در همان حالت قرار داشتيم و انتظار وقوع آنچه را اتفاق افتادنى بود ميكشيديم، كه ناگهان زبير آشكار گرديد و به سرعت ميآمد، وى با جامه خود اشاره نموده ميگفت: مژده و بشارت باد، كه نجاشى پيروز و غالب گرديد، و خداوند دشمنش را هلاك گردانيد، و او را در كشورش تسلّط و چيرگى بخشيد، ام سلمه ميافزايد: به خدا سوگند، هرگز چون آن خوشى مان، خوشى و سرورى را ديگر به ياد نداريم. ام سلمه ميگويد: و نجاشى در حالى برگشت كه خداوند دشمنش را هلاك گردانيده بود، و او را در كشورش چيرگى بخشيده بود)، و به اين صورت حكومتش در حبشه استقرار يافت، و ما در منزل بهترى نزد وى، تا هنگامى كه نزد رسول خدا ص آمديم وى در مكه قرار داشت، اقامت نموديم. هيثمى (27/6) ميگويد: اين را احمد روايت نموده و رجال وى، غير از اسحاق كه به سماع تصريح نموده، رجال صحيح ميباشند. اين چنين در اصل آمده، و ظاهر اين است كه وى ابن اسحاق ميباشد، كه حديث از طريق وى گذشت. و اين را همچنين ابونعيم در الحليه  (115/1) از طريق ابن اسحاق به ماند آن به شكل طولانى روايت نموده، و بيهقى (9/9) ابتداى حديث را از طريق ابن اسحاق به سياق وى، ذكر نموده، و بعد از آن گفته:... حديث را به طول آن متذكر شده، و حديث را در السير (144/9) هم متذكر گرديده‏است.
و امام احمد از عبداللَّه‏بن مسعود (رض) روايت نموده كه گفت: رسول خدا ص ما را به سوى نجاشى فرستاد  در حدود هشتاد مرد بوديم - كه در ميان آنها: عبداللَّه بن مسعود، جعفر، عبداللَّه بن عرفطه، عثمان بن مظعون و ابوموسى بودند، و اينها نزد نجاشى آمدند. و قريش  عمروبن العاص و عماره بن وليد را با هديه‏اى فرستادند، هنگامى كه آن دو نزد نجاشى داخل شدند، به او سجده كردند، واز راست و چپش به طرف وى نيزى و سبقت نمودند، و بعد از آن به وى گفتند: تعدادى از پسرعموهاى ما به سرزمين تو آمده‏اند، و از ما و از ملت - (دين) - ما روى گردانيده‏اند. نجاشى پرسيد، آنها در كجا هستند؟ آن دو گفتند: در سرزمين تو، و كسى را دنبال شان بفرست، و او كسى را نزد آنها فرستاد. جعفر (رضى اللَّه عنه) فرمود: من امروز خطيب شما ميباشم، و آنها از وى پيروى نمودند، وى سلام داد و سجده نكرد، به او گفتند: تو را چه شده  است كه به پادشاه سجده نميكنى؟ جعفر گفت: ما جز براى خداوند عزوجل سجده نميكنيم. پرسيد: اين چرا؟ گفت: خداوند به سوى ما رسولى فرستاده  است، و او ما را امر نموده كه براى هيچ كس جز براى خداوند عزوجل سجده نكنيم. و ما را به نماز و زكات دستور داده  است. عمرو گفت: آنها با تو درباره عيسى بن مريم مخالفت ميكنند. گفت: شما درباره عيسى بن مريم و مادرش