 روايت نموده‏اند كه گفت: عمر (رض) بر راهبى گذشت و در آنجا توقف نمود، راهب را صدا كردند و به او گفته شد: اميرالمؤمنين (آمده) است. وى بيرون آمد، انسانى بود كه مشكلات ترك دنيا و كوشش هايش در چهره او به چشم مي‏خورد. هنگامي كه حضرت عمر (رض) وى را ديد گريست، به وى گفته شد: او نصرانى است، حضرت عمر (رض) پاسخ داد: اين را دانستم ولى من بر وى رحم نموده، و اين قول خداوند (جل جلاله) را به ياد آوردم: (عَامِلَه نَاصِبَه تَصلي نَاراً حَامِيَه). (الغاشيه: 4 -3)
 ترجمه:  «آنها كه پيوسته عمل كرده و خسته شده‏اند. در آتش سوزان وارد مي‏گردند». و بر تلاش‏ها و خستگى‏هاى وى رحم نمودم، كه عليرغم همه اينها در آتش مي‏باشد. اين چنين در كنز العمال )175/1( آمده است.

حكايت ابوبكر(رض) از هجرتش با رسول خدا ص و قصّه سراقه با آن دو
احمد از براء بن عازب (رض) روايت نموده، كه گفت: ابوبكر (رض)، زينى را به سيزده درهم از عازب خريد، ابوبكر به عازب گفت: براء  را راهنمايى كن تا منزلم حمل نمايد.او گفت: خير، تا براى مان صحبت ننموده‏اى كه هنگامى رسول خدا ص بيرون گرديد و تو همراهش بودى چه كردى؟ ابوبكر (رض) گفت: در تاريكى شب بيرون رفتيم، و يك روز و يك شب مان را به سرعت پيموديم تا اين  كه چاشت نموديم، و چاشت فرا رسيد، آن گاه من چشم خود را گردانيدم كه آيا سايه‏اى را ميبينم كه در آن جاى بگيريم، آن گاه سنگى را ديدم و به طرف آن روى آوردم، متوجه شدم كه سايه‏اش باقى است، آن را براى رسول خدا ص آماده نمودم، و بر آن پوستينى را فرش نموده گفتم: اى رسول خدا، تكيه بزن، و او تكيه زد. بعد از آن بيرون شدم تا ببيم كسى را از افرادى كه قريش در طلب ما فرستاده، ميبينم؟ در اين موقع با شبان گوسفندانى برخورده گفتم: اى غلام تو از كيستى؟ گفت: از مردى از قريش - نام وى را گرفت و من شناختمش - گفتم: آيا در گوسفندانت گوسفند شيردار هست؟ گفت: بلى، گفتم: آيا برايم ميدوشى؟ پاسخ داد: بلى. او را امر نمودم و گوسفندى را از آنها  گرفت، بعد از آن هدايتش دادم و پستان آن را از غبار پاك نمود، پس از آن به او گفتم كه كف‏هاى دست خود را از غبار پاك سازد، و همراهم مشك كوچكى بود كه بر دهنه آن پاره از لباس قرار داشت، و او برايم مقدار كمى شير دوشيد، و من بر كاسه شير آب ريختم تا اين كه پايينش سرد شد، بعد از آن به سوى رسول خدا ص آمدم،و در حالى نزدش رسيدم كه از خواب بيدار شده بود، گفتم: اى رسول خدا بنوش، و نوشيد تا اين كه راضى گرديدم، بعد گفتم: آيا وقت حركت فرا رسيده  است؟ آن گاه حركت نموديم، وقوم هم در طلب ما بودند، هيچ يك از آنها ما را بدون سراقه بن مالك بن جعشم كه بر اسبى از خودش سوار بود درك ننمود. گفتم: اى رسول خوا، اين تعقيب كننده  است كه به ما رسيد. فرمود: «اندوهگين مشو، خداوند با ماست». تا اين كه به ما نزديك گرديد، و بين ما و او به مقدار يك نيزه يا دو نيزه فاصله وجود داشت - يا اين كه گفت: دو نيزه يا سه نيزه - گفتم: اى رسول خدا، اين تعقيب  كننده به ما رسيد، و گريه نمودم. گفت: «چرا گريه ميكنى؟» گفتم: به خدا سوگند بر نفس خود گريه نميكنم، ولى بر تو گريه ميكنم. آن گاه رسول خدا ص بر وى دعا نموده گفت: خدايا، به آنچه خواسته باشى كفايت وى را از طرف ما بكن». آن گاه پاهاى اسبش تا شكم در زمين سخت فرو رفت، و او از آن پايين جسته گفت: اى محمد، ميدانم كه اين كار توست، از خداوند بخواه تا مرا از آنچه در آن هستم، نجات بخشد، به خدا سوگند، شما را به تعقيب كنندگانى كه به دنبال من هستند، نشان نميدهم. و اين تير دانم است، از آن تيرى بگير، و تو بر شتران و گوسفندانم در فلان و فلان موضع خواهى گذشت و از آن ضرورتت را بگير. رسول خدا ص گفت: «من به اين ضرورتى ندارم». و پيامبر خدا ص برايش دعا فرمود و او آزاد گرديد، و به طرف ياران خود برگشت. رسول خدا ص به حركت خود ادامه داد و من همراهش بودم، تا اين كه به مدينه رسيديم و مردم از وى استقبال نمودند، و در راه‏ها بر بام‏ها برآمدند، و خادمان و اطفال در راه ميدويدند و ميگفتند: اللَّه‏اكبر، رسول خدا ص آمد!! محمّدص آمد!! ميگويد: و قوم با هم اختلاف و نزاع نمودند كه نزد كدام يكى از آنها پايين گردد؟ ميافزايد: رسول خدا ص فرمود: «امشب نزد بنى نجار مادر بزرگ‏هاى عبدالمطّلب پايين ميآيم تا آنها را به اين عزت بخشم». و چون صبح نمود به همان جاى رفت كه امر شده بود. اين را بخارى و مسلم در صحيحين، چنان كه در البدايه  (188 187/3) آمده، روايت نموده‏اند. و اين را همچنين ابن ابى شيبه و ابن سعد (80/3) به مانند آن، به شكل طولانى، و با زيادت روايت كرده‏اند، و اين خزيمه و غير ايشان اين را، چنان كه در الكنز (330/8) آمده، روايت نموده‏اند.
 
ورود رسول خدا ص به مدينه، اقامت وى در قباء  و خوشحالى و سرور اهل مدينه براى قدوم ايشان
بخارى از عروه بن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده كه: رسول خدا ص با زبير كه در قافله‏اى از مسلمين بود بر خورد - اينان تاجرانى بودند كه از شام ميآمدند - زبير به رسول خدا ص و ابوبكر (رض) لباس‏هاى سفيد اعطا نمود. و مسلمانان در مدينه، بيرون شدن رسول خدا ص را از مكه شنيدند، به اين صورت هر صبح به حرّه بيرون ميآمدند، و انتظار وى را ميكشيدند، تا اين كه گرمى چاشت آنها را بر ميگردانيد، آنها روزى بعد از اين كه بسيار انتظار كشيدند برگشتند. هنگامى كه به خانه‏هاى خود رسيدند، مردى از يهود بر قلعه‏اى از قلعه‏هاى شان به خاطر ديدن كارى بالا رفت، و رسول خدا ص و اصحابش را با لباس‏هاى سفيد كه شك و ترديد را دور ميساخت ديد، آن يهودى بدون اين كه بتواند خود را نگاه كند، با صداى بلند فرياد كشيد: اى گروه عرب، اين مجد و بزرگى و مايه افتخار تان است كه انتظارش را ميكشيد. مسلمانان سلاحهاى خود را گرفتند و از رسول خدا ص در پشت حره استقبال نمودند، رسول خدا ص با آنها به سوى راست حركت نمود، و در بنى عمروبن عوف پايين آمد، و اين در روز دوشنبه ماه ربيع الاول بود. در اين موقع ابوبكر براى (صحبت با) مردم برخاست، و رسول خداص خاموش نشست، آن گاه آن عده  از انصار كه رسول خدا ص را نديده بودند، و به محل آمدند، به سلام دادن براى ابوبكر شروع نمودند، تا اين كه آفتاب بر رسول خدا ص رسيد، ابوبكر متوجّه رسول خدا ص گرديده و با عبايش بر او سايبان ساخت، آن وقت مردم رسول خدا ص را شناختند. و رسول خدا ص در بنى عمروبن عوف ده شب و اندى توقّف نمود، و مسجدى را تأسيس نمود كه بر تقوى پايه گذارى شده  است، ودر آن رسول خدا ص نمازگزارد، پس از آن بر شترش سوار شد، و به راه افتاد و مردم نيز با وى ميرفتند، تا اين كه شتر نزد مسجد رسول خدا ص در مدينه خوابيد، و در آنجا در آن روز مردانى از مسلمين نماز ميخواند، و آن مكان جاى خشك نمودن خرما بود، و به سهيل و سهل دو بچه يتيم كه سرپرستى اسعد بن زراه (رض) بودند، تعلّق داشت. رسول خدا ص، هنگامى كه شترش در آنجا خوابيد فرمود: «اين - اگر خدا بخواهد - منزل است»، بعد از آن رسول خدا ص آن دو پسر را طلب نمود، و با آنها درباره خريدن همان ج