د، عمروبن خالد در اين شك نموده - يا بيرونش كنند و يا بسته نمايند، در اين حال خداوند عزوجل او را از مكر و حيله آنها خبر داد. و چنين فرمود: 
(و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك، او يقتلوك، او يخرجوك، و يمكرون و يمكراللَّه، واللَّه خيرالماكرين).(الانفال: 30)
ترجمه: «و هنگامى را (ياد كن) كه كافران دسيسه و نقشه طرح ميكردند تا تو را به زندان بيفكنند، يا بكشند يا (از مكه) بيرون كنند، آنها تدبير ميكردند، و خداوند هم تدبير ميكرد، و خدا بهترين تدبيركنندگان است».
و براى رسول خدا ص همانروزى كه در آن منزل ابوبكر (رض) آمده بود، خبر رسيده بود كه مشركين از طرف شب بر وى، وقتى كه بيگاه به بستر خود برود، شبيخون ميزنند.)
 
خارج شدن پيامبر ص از مكّه  به عنوان مهاجر با ابوبكر و پنهان شدن آنها در غار ثور
بنابراين در تاريكى شب او ص و ابوبكر به طرف غار ثور  - اين همان غارى است كه خداوند عزوجل آن را در قرآن ذكر نموده  - خارج شدند،( خداوند تبارك وتعالى آن را در سوره توبه ذكر نموده است: (.. ثانى اثنين اذهمانى الغار). (التوبه : 40(. ترجمه: «در حالى كه دومين نفر بود، آن گاه كه هر دو در غار بودند».) و على بن ابى طالب (رض) رفته در بستر رسول خدا ص به خاطر پنهان داشتن چشم‏ها از وى خوابيد. و مشركين قريش، شب خود را در اين اختلاف و مشورت سپرى نمودند، كه بر سينه كسى كه در بستر خوابيده شبيخون ميزنيم و او را دستگير ميكنيم، تا صبح كردند، اين صحبت شان بود. و ناگهان على (رض) از بستر برخاست، و او را از رسول خدا ص پرسيدند، و او به آنها خبر داد كه وى از او آگاهى و اطّلاعى ندارد، آن گاه دانستند كه وى خارج شده  است. بنابراين در طلب وى به هر طرف سوار فرستادند، و به سوى اهل آبها رفتند، و به آنها دستور ميدادند، و براى شان پاداش بزرگى وعده ميدادند، و به همان غارى آمدند كه رسول خدا ص و ابوبكر (رض) در آن بودند، حتّى بر سر آن سعود كردند. و رسول خدا ص صداهاى ايشان را شنيد، آن گاه ابوبكر نگران شد و به اندوه و غم روى آورد، در اين موقع رسول خدا ص به او گفت: (لا تحزن ان‏ اللَّه  معنا)». (التوبه : 40) ترجمه: «غمگين مشواللَّه با ماست». بعد دعا فرمود، و آرامش و سكونى از طرف خداوند عزوجل بر وى نازل گرديد:
(فانزل‏ اللَّه  سكينته عليه و ايّده بجنود لم تروها و جعل كلمه الذين كفروا السفلى و كلمه اللَّه هى العليا واللَّه عزيز حكيم). (التوبه : 40)
ترجمه: «در اين موقع‏ اللَّه  تسكين خود را بر وى فرود آورد، و او را با لشكرهايى كه نميديد تقويت نمود، و گفتار كافران را پايين قرار داد، و سخن‏ اللَّه  بلند و پيروز است، و خداوند غالب و با حكمت است».
ابوبكر شتر شيرخواره‏اى داشت كه نزد وى و خانواده‏اش در مكه ميرفت، ابوبكر عامر بن فهيره مولاى خود را كه امين و امانت دار و مسلمان خوبى بود فرستاد، و او مردى را از بنى عبد بن عدى كه به او «ابن الايقط» گفته ميشد، و هم پيمان قريش در بنى سهم ازبنى العاص بن وائل بود، به كرايه گرفت، كه در آن روز همان عدوى - (ابن اليقط) - مشرك و راه دان بود  و آن شب‏ها در ميان ما پنهان گرديد، و عبداللَّه بن ابى بكر چون بى گاه ميشد هر خبرى را كه در مكه ميبود براى شان ميآورد، و عامر بن فهيره هر شب گوسفندان را نزد آنها ميبرد، و آن دو ميدوشيدند و ذبح ميكردند، و از آنجا سريع حركت مينمود و صبح را در ميان شبانان مردم به سر ميبرد، و رازش دانسته نميشد، تا اين كه صداها از آنها خاموش گرديد، و براى شان خبر رسيد كه از آن دو (مردم در مكه) خاموش شده‏اند، و هر دوى ايشان - (رسول خدا ص و ابوبكر (رض)) - با شترهاى خود، نزد همراه شان (يعنى عدوى) آمدند، و آنها در غار دو روز و دو شب درنگ نموده بودند، بعد از آن حركت كردند، و عامربن فهيره را هم با خود بردند، كه شترهاى شان را ميراند، خدمت‏شان را مينمود و با آنان همكارى ميكرد، و ابوبكر او را (گاهى) در پشت سرش بر شتر خود سوار مينمود و (گاهى) با وى در سوار شدن نوبت ميكرد، و هيچ كس از مردم با وى غير از عامربن فهيره و غير از همان عدوى كه آنها را راهنمايى مينمود وجود نداشت. هيثمى (51/6) ميگويد: در اين ابن لعيهه آمده، كه درباره‏اش سخن است، و حديث وى حسن ميباشد.
 
آنچه ابوبكر (رض) براى سفر هجرت آماده نموده بود
ابن اسحاق از عائشه (رضي‏ اللَّه ‏عنها) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص آمدن را در يك طرف روز: يا صبح و يا بى گاه به خانه ابوبكر ترك نميكرد، تا اين كه همان روزى فرا رسيد كه خداوند در آن به رسول خود ص اجازه هجرت و خارج شدن را از مكه و از ميان قومش اعطا نمود، رسول خدا ص در گرماى روز نزد ما آمد، در ساعتى كه در آن نميآمد. عائشه ميگويد: هنگامى كه ابوبكر وى را ديد گفت: رسول خدا ص در اين ساعت جز براى امر جديدى كه پيش آمده نيامده  است. وى ميافزايد: هنگامى كه داخل گرديد، ابوبكر از تخت خود برايش كنار رفت، رسول خدا ص نشست و نزد ابوبكر كسى جز من و خواهرم اسماء بنت ابى بكر نبود. رسول خدا ص فرمود: «كسى را كه پيش توست از پيش من بيرون كن». گفت: اى رسول خدا ص، اين دو دخترانم هستند، پدر و مادرم فدايت چه اتفاقى افتاده  است؟! فرمود: «خداوند به من اجازه بيرون شدن و هجرت را داده  است». عائشه ميگويد: ابوبكر گفت: همراهى با خودت (مطلوب است) اى رسول خدا. گفت: «(بلى) همراهى». به خدا سوگند قبل از آن روز هرگز نديده بودم كه كسى از خوشى گريه كند، فقط همان روز بود كه ابوبكر را ديدم از خوشى گريه ميكرد، بعد از آن گفت: اى نبى خدا، اين دو شتر را براى اين (كار) آماده نموده بودم، و آن دو، عبداللَّه بن ارقط را كه مردى از بنى دئل بن بكر، و مادرش از بنى سهم بن عمرو بود - و مشرك بود - به كرايه گرفتند، تا راه را به آنها نشان دهد، و تشران خود را به او سپردند، و هر دوى آنها نزد وى بودند، و او آنها را تا وقت موعدشان ميچرانيد. و بغوى به اسناد حسن از عائشه (رضي‏ اللَّه ‏عنها) چيزى از اين را روايت نموده، و در حديث وى آمده، ابوبكر گفت: همراهى، گفت: «همراهى». ابوبكر گفت: نزدم دو شترى است كه آنها را براى اين كار از شش ماه به اين طرف علف داده‏ام، يكى از آنها را بگير، رسول خدا ص فرمود:«بلكه آن را ميخرم»، و آن را از وى خريد و هر دو خارج شد و به غار رفتند. و حديث را، چنان كه در كنز العمال (334/8) آمده، متذكّر گرديده.
و طبرانى از اسماء بنت ابى بكر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص در مكه روزى دو مرتبه نزد ما ميآمد، در روزى از آن روزها در وقت چاشت نزد ما تشريف آورد، (اسماء) گفت: اى پدرم، اين رسول خدا ص است، پدر و مادرم فدايش، كه او را در اين ساعت جز كارى نياورده  است. رسول خدا ص فرمود: «آيا ميدانى كه خداوند براى هجرت به من اجازه داده  است؟» ابوبكر (رض) گفت: اى رسول خدا، همراهى (مطلوب است). گفت: «همراهى». ابوبكر گفت: نزدم دو شتر است كه آنها را در انتظار اين روز از ابتداى فلان و فلان وقت علف داده‏ام، يكى از آنها را بگير، پاسخ داد: «با قيمت آن اى ابوبكر»، گفت: - پدر و مادرم فدايت - با قيمت آن اگر خواسته باش