 گفت: «اين چيست؟» فاطمه پاسخ داد: قرص نانى است كه پختم و دلم تا اين كه اين تكّه را برايت نياوردم، راحت نگرفت. رسول خدا ص فرمود:... و آن را متذكر گرديده. هيثمى (312/10) - بعد از اين كه اين را از احمد و طبرانى ذكر نموده - ميگويد: رجال آنها ثقه‏اند. و نزد ابن ماجه اين حديث به اسناد حسن آمده. و بيهقى به اسناد صحيح از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: براى رسول خدا ص طعام گرمى آورده شد، و او خورد. هنگامى كه فارغ گرديد فرمود: «الحمدللَّه، در شكمم طعام گرم از فلان و فلان وقت تا حال داخل نشده بود». اين چنين در الترغيب (149/5) آمده  است.
و بخارى از سهل بن سعد (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص نان سفيد خالص بدون سبوس را از وقتى كه خداوند وى را مبعوث نمود، تا وقتى كه دوباره روحش را قبض كرد، نديده گفته شد: آيا در زمان رسول خداص الك داشتيد؟ پاسخ داد: رسول خدا ص الك را از وقتى كه خدا مبعوثش نمود، تا وقتى كه دوباره قبضش كرد، نديد. گفته شد: شما جو را الك نا شده چگونه ميخورديد؟ گفت: ما آن را آرد مى كرديم، و بعد از آن فوت مينموديم، آنچه ميپريد، ميپريد، و آنچه را باقى ميماند، آن را تر مينموديم. اين چنين در الترغيب (153/5) آمده. و طبرانى به اسناد حسن از عائشه(رضي‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: بر سفره رسول خدا ص كم و زيادى از نان جو باقى نميماند. و در روايتى نزد وى آمده: هرگز سفره رسول خدا ص را از نزدش برنداشتيم كه در آن زيادتى از طعام باقى باشد. اين چنين در الترغيب (151/5) آمده. هيثمى (313/10) ميگويد: بزار بعضى اين را روايت نموده  است.
 
رسول خدا ص و اصحاب، و گذاشتن  سنگ بر شكم‏هاى‏شان در اثر گرسنگى
ترمذى از ابوطلحه (رض) روايت نموده، كه گفت: از گرسنگى به رسول خدا ص شكايت برديم، و لباسهاى مان را از يك يك سنگ كه بر شكم‏هاى مان گذارده بوديم برداشتيم، آن گاه رسول خدا ص (لباسش را از) دوسنگ برداشت (كه بر شكم بسته بود). اين چنين در الترغيب (156/5) آمده. و ابن ابى الدنيا از ابن بجير (رض) - كه از اصحاب رسول خدا ص بود - روايت نموده، كه گفت: روزى براى رسول خدا ص گرسنگى پيش آمد، به طرف سنگى روى آورد و آن را بر شكم خود نهاده بعد از آن گفت: «آگاه باشيد، بسا نفس سير و آسوده در دنيا روز قيامت گرسنه و برهنه است. آگاه باشيد، بسا عزّت كننده نفسش ذليل كننده  ان است. آگاه باشيد، بسا ذليل كننده نفسش عزّت كننده  ان است». اين چنين در الترغيب (422/3) آمده. و اين همچنان خطيب و ابن منده چنانكه، در الاصابه  (486/2) آمده، روايت نموده‏اند.
 
قول عائشه (رضي‏ اللَّه  عنها) درباره سيرى
بخارى در كتاب الضعفاء و ابن ابى الدنيا در كتاب الجوع - «گرسنگى» - از عائشه(رضي‏ اللَّه  عنها) روايت نموده‏اند كه گفت: اولين آفتى كه در اين امت پس از نبى اش پيش آمده سيرى است، چون وقتى كه شكم‏هاى قوم سير شد، بدنهاى شان چاق شد، و قلب‏هاى شان ضعيف گرديد، و شهوت‏هاى شان طغيان نمود. اين چنين در الترغيب (420/3) آمده  است.
 
گريه نمودن فاطمه (رضي‏ الله  عنها) بر تغيير رنگ  پيامبر ص در راه جهاد به خاطر اسلام
 طَبَرَانى و ابونُعَيْم در الحِلْيَه و حاكم از ابوثَعْلَبَه خُشَنِى روايت نموده‏اند كه گفت: پيامبر ص از غزوه‏اى بازميگشت، داخل مسجد شده در آن دو ركعت نماز به جاى آورد، - و او اين را مي‏پسنديد كه چون از سفر برگردد داخل مسجد گرديده در آن دو ركعت نماز به جاى آورد، و سپس احوال فاطمه (رض) را جويا شده، بعد راهى احوال پرسى همسران خود شود - يك مرتبه وى از سفر خود برمي‏گشت، نزد حضرت فاطمه ن آمد، وقبل از اين كه به خانه‏هاى همسران خود سرى بزند از وى شروع نمود، حضرت فاطمه از وى در آستانه خانه استقبال نموده، و شروع به بوسيدن روى مبارك - و در لفظى آمده دهنش - و چشم هايش نمود، و درين حالت گريه مي‏نمود، پيامبر ص به او گفت: «چه چيز تو را به گريه وا داشته است؟» گفت: اى پيامبر خدا ص تو را مي‏بينم كه رنگت دگرگون شده، و لباس هايت كهنه و فرسوده گرديده است. پيامبر خدا ص به وى گفت: «اى فاطمه گريه مكن، چون خداوند (جل جلاله) پدرت را به چنان كارى مبعوث نموده است كه در روى زمين خانه‏اى از گل، پشم و موى  باقى نخواهد ماند مگر اين كه خداوند (جل جلاله) به واسطه اسلام در آن يا عزّت را وارد مي‏كند و يا ذلّت را، حتّى (اين دين) به جايى خواهد رسيد كه شب به آنجا مي‏رسد». اين چنين در كنز العمال (77/1) آمده است. و هيثمي (262/8) مي‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده و در آن يزيد بن سِنَان ابوفَرْوَه آمده كه وى با ضعف زيادى مقارب الحديث مي‏باشد. و حاكم (155/3) گفته: اين حديث از اسناد صحيح بر خوردار است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏اند. ذهبى اين قول وى را ترديد نموده مي‏گويد: يزيد بن سنان، همان رُهاوِى اى است، كه وى را احمد و غير وى ضعيف دانسته‏اند، و عُقْبَه (شيخ وى) شناخته نشده و غير معروف است. عقبه در اللسان ذكر شده، و مولّف اللسان گفته: بخارى مي‏گويد: در صحت وى نظر است، ولى ابن حبان وى را از جمله ثقه‏ها ذكر كرده است.(در حديث بيت مَدَر وَالاوَبَر استعمال شده، بيت مدر: خانه ييست كه از خاك و خشت ساخته شده باشد، و اين لفظ بر شهرها و قريه‏ها نيز اطلاق مي‏گردد، چون بنيان آنها غالباً از خاك و خشت مي‏باشد، و اهل المدر، عبارت است از اهل شهرها. امّا اهل الوبر، عبارت است از باديه نشينان و كوچى‏ها، به اين صورت اين كلمات حديث شامل اهل شهرها و قريه‏ها و اطراف به صورت مجموعى مي‏گردد.)
    
گرسنگى رسول خدا ص ، اهل بيتش ابوبكر و عمر   

(گرسنگى رسول خدا ص ، ابوبكر  و عمر و حكايت آنان با ابوايوب )
طبرانى و ابن حبان در صحيح خود از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: ابوبكر (رض) در شدّت گرماى ظهر به مسجد آمد، اين را عمر (رض) شنيد و پرسيد: اى ابوبكر، تو را در اين ساعت چه چيز بيرون نموده  است؟ گفت: مرا فقط شدّت گرسنگى كه احساس ميكنم، بيرون ساخته است. عمر گفت: و مرا - به خدا سوگند - غير آن بيرون نساخته است. در حالى كه آن دو در اين حالت قرار داشتند، رسول خدا ص نزد آنها خارج گرديده فرمود: «شما دو را در اين ساعت چه چيز بيرون نموده  است؟» گفتند: به خدا سوگند، ما را فقط همان شدّت گرسنگى كه در شكم‏هاى مان احساس ميكنيم، بيرون ساخته است. رسول خدا ص فرمود: «و مرا - سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست - غير آن بيرون نساخته است! پس برخيزيد»، آن گاه حركت نمودند، و به دروازه منزل ابوايّوب انصارى (رض) آمدند، و ابوايّوب طعام يا شيرى را كه داشت، براى رسول خدا ص نگاه ميداشت، و رسول خدا ص در همان روز ناوقت نمود، و به وقت خود نيامد، بنابراين ابوايّوب آن را به اهل خود داد، و خود براى كار به نخلستانش رفت.
هنگامى كه آنها به دروازه رسيدند، همسر ابوايّوب بيرون آمده گفت: مرحبا به نبى خدا و همراهانش. رسول خدا ص به وى گفت: «ابوايّوب كجاست؟» ابوايّوب - در حالى كه در نخلستان خود مشغول كار بود - صداى رسول خدا ص را شنيد، و به عجله و شتاب آمده گفت: مرحبا به نبى خدا 