يشتن را آماده كردند. باز براى سومين بار تكبير گفت، در اين بار شجاعتمندان بيرون گرديدند، و جنگ را آغاز نمودند... و حديث را متذكر شده است.
 
شدّت آزار بر عمار، تا اين كه به قول كفر مجبور گردانيده شد، و قلبش مطمئن به ايمان بود
ابونعيم در الحليه  (140/1) از ابوعبيده بن محمّد بن عمار روايت نموده، كه گفت: مشركين، عمار (رض) را گرفتند تا رسول خدا ص را دشنام نداد، و خدايان آنها را به خوبى ياد ننمود رهايش ننمودند. هنگامى كه وى نزد رسول خدا ص آمد، پيامبر ص به او گفت: «چه خبرى دارى؟» پاسخ داد: شر، اى رسول خدا، تا وقتى رها نشدم كه تو را ناسزا نگفتم و خدايان آنها را به خوبى ياد نكردم. رسول خدا ص فرمود: «قلبت را چگونه مييابى؟» پاسخ داد: قلبم را مطمئن به ايمان مييابم، رسول خدا ص فرمود: «اگر دوباره تو را در چنين حالتى قرار دادند، تو نيز همان كار را بكن». و اين را ابن سعد (178/3) از ابوعبيده به مانند اين روايت نموده  است. و همچنين از محمّد روايت نموده  كه: رسول خدا ص در حالى با عمار روبرو گرديد كه وى گريه ميكرد، رسول خدا ص چشم‏هاى وى را پاك نموده ميگفت: «كفّار تو را گرفتند و در آب فرو بردند، و تو چنين و چنان گفتى، اگر آنها دوباره به اين عمل خود برگشتند، تو آن را به آنها بگو». وى همچنين (177/3) از عمروبن ميمون روايت نموده، كه گفت: مشركين عمار بن ياسر را در آتش سوختند. وى ميگويد: رسول خدا ص از نزد وى ميگذشت و دست خود را بر سرش مى كشيد ميگفت: «اى آتش، براى عمار سرد و سالم باش، چنان كه براى ابراهيم عليه السلام بودى، تو را يك گروه باغى به قتل ميرساند».
 
طلب نصرت به موى پيامبر ص
طبرانى از جعفر بن عبداللَّه بن حكم روايت نموده كه: خالدبن وليد (رض) كلاهش را در روز يرموك گم نمود. گفت: آن را جستجو نماييد، ولى نيافتندش، بار دوم گفت: جستجويش كنيد، در اين بار يافتندش، و متوجه شدند كه كلاهى است كهنه. خالد (رض) گفت: رسول خدا ص عمره به جاى آورد، و سرش را تراشيد، آن گاه مردم موهاى اطراف سرش را برداشتند، و من به موى پيشانى از آنان سبقت جستم، و آن را در اين كلاه گذاشتم، و در هر جنگى كه شركت نموده‏ام و اين همراهم بوده نصرت و كاميابى برايم نصيب گرديده است. هيثمى (349/9) مى‏گويد: اين را طبرانى و ابويعلى به مانند آن روايت كرده‏اند، و رجال آن دو رجال صحيح اند، و جعفر از گروهى از صحابه شنيده است، و نمى‏ دانم كه آيا از خالد شنيده يا خير. و حاكم (299/3) اين را از عبدالحميد بن جعفر از پدرش به مثل آن روايت كرده است. ذهبى مى‏گويد: اين حديث منقطع است. و ابونعيم در الدلائل (ص159) از عبدالحميدبن جعفر از پدرش مانند آن را روايت نموده است.
و در الكنز (31/7) از عبدالحميدبن جعفر از پدرش متذكر شده، كه گفت: در كلاه خالدبن وليد (رض) موى رسول خدا ص بود. خالد (رض) گفت: هر گاهى با قومى روبرو شده‏ام كه اين در سرم بوده، برايم پيروزى و نصرت داده شده است. اين را ابونعيم روايت كرده است.
 
مسابقه در فضايل
ابن جرير در تاريخش (70/3) از طريق سيف از عبداللَّه بن شبرمه از شقيق روايت نموده، كه گفت: در ابتداى روز وارد قادسيه شديم، و از آن هنگامى عودت نموديم، كه وقت نماز فرارسيده بود، و مؤذن به شهادت رسيده بود. بنابراين مردم در اذان با يكديگر رقابت نمودند و هر يكى مى‏خواست غالب شده اذان بگويد، حتى كه نزديك بود در اين عمل يكديگر خود را با شمشير هدف قرار دهند، پس سعد (رض) در ميان شان قرعه اندازى نمود، و سهم مردى بيرون شد وى اذان داد.
 
حقير شمردن زيبايى و زينت دنيا  قصه مغيره بن شعبه با پادشاه فارس ذوالحاجبين در اين باره
حاكم (293/3) در يك حديث طويل از معقل بن يسار درفتح اصبهان در امارت نعمان بن مقرن (رض) روايت نموده، و در آن آمده: نعمان به سوى ايشان آمد، و در ميان آنان و وى نهرى قرار داشت. آن گاه مغيره بن شعبه را به عنوان نماينده خود به سوى شان فرستاد، و پادشاه آنان ذوالحاجبين بود. وى با يارانش مشوره نمود و گفت: چه فكر مى‏كنيد، براى آنان به هيئت و شكل جنگ بنشينم، يا به هيئت و شكل پادشاهى و تشريفات آن؟ بعد وى به هيئت و شكل پادشاهى و تشريفات آن بر تخت خود نشست، و تاج را بر سرش گذاشت، و در اطرافش دو صف قرار داشت، كه لباس‏هاى ابريشم، گوشواره‏ها و كره‏ها (النگو) بر تن داشتند. آن گاه مغيره بن شعبه، كه در دستش نيزه و سپر بود آمد و در حالى كه مردم در اطراف وى بر فرشى در دو صف قرار داشتند. از بازوانش گرفتند و با نيزه‏اش فرش را مورد ضرب قرار مى‏داد، و پاره‏اش مى‏نمود، تا به آن بدفالى بگيرند. آن گاه ذوالحاجبين براى وى گفت: اى گروه عرب، شما را گرسنگى شديد و مشكلات فرا گرفته است، و به اين علت بيرون شده‏ايد. اگر خواسته باشيد، براى تان خوراكه مى‏دهيم و به سرزمين تان برگرديد. مغيره صحبت نمود، و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: ما گروه عرب جيفه و خود مرده را مى‏خورديم، و مردم ما را پامال مى‏نمودند و ما آنان را پامال نمى‏كرديم. خداوند از ميان ما رسولى مبعوث نمود، كه شريف‏ترين ماست، و از بهترين نسب در ميان ما برخوردار است، و راستگوترين ما بود. وى براى ما وعده نموده است، كه اينجا براى ما فتح خواهد شد، و ما همه آنچه را براى ما وعده نموده بود حق يافتيم، و من اينجا لباس و حالتى را مى‏بينم كه گمان نمى‏كنم آنانى كه با من هستند، بدون گرفتن آن بروند... الحديث. و طبرانى اين را از معقل به مانند آن، به طولش روايت نموده است. هيثمى (217/6) مى‏گويد: رجال آن رجال صحيح‏اند، غير علقمه بن عبداللَّه مزنى كه ثقه مى‏باشد.
 
قصه ربعى، حذيفه و مغيره (رض) با رستم در اين باره در قادسيه
ابن جرير در تاريخش (33/3) از طريق سيف از محمد و طلحه و عمرو و زياد با اسناد آنان روايت نموده، كه گفتند: سعد به مغيره بن شعبه و تعداد ديگرى پيام فرستاد و گفت: من شما را به سوى اين قوم روان مى‏كنم، نزدتان چيست؟ آنان همه شان گفتند، به آنچه دستورمان مى‏دهى از آن متابعت مى‏كنيم، و صرف همان را انجام مى‏دهيم، و وقتى امرى پيش آمد، كه از طرف تو در آن چيزى نبود، به آنچه توسل مى‏جوييم كه شايسته است و به نفع مسلمانان است، و به آن همراه‏شان حرف مى‏زنيم. سعد گفت: اين عمل هوشمندان است، برويد و آمادگى بگيريد، آن گاه ربعى بن عامر گفت:  عجم‏ها آراء و آدابى دارند، كه اگر ما همه يكجاى نزدشان برويم، مى‏پندارند كه به آنان احترام گذاشته‏ايم، فقط يك مرد نزدشان روان كن و همه همراهش موافقت كردند. گفت: پس مرا روان كنيد، وى را روان نمودند، ربعى خارج شد تا نزد رستم در اردوگاهش داخل شود، اما كسانى كه در پل قرار داشتند نگاهش داشتند، و كسى نزد رستم درباره آمدن وى فرستاده شد، و او با بزرگان اهل فارس مشوره نمود و گفت: چه نظر داريد؟ هيبت و بزرگ منشى از خود نشان بدهيم، يا تواضع كنيم؟ بزرگان شان به تواضع و نرمش اتفاق كردند، و لباس‏ها و اشياى مزين و زراندود را بيرون آوردند، و فرش‏ها و بالشت‏ها را فرش كردند، و چيزى را نگذاشتند، و براى رستم تخت طلايى گذاشته شد، و لبا