 و كنيز را كه براى ايشان اضافه است، در بدل پرداخت دوهزار لباس، به آنها واگذار نموده است: در هر (ماه) رجب يك هزار لباس بدهند، و در هر (ماه) صفر يك هزار ديگر.
و همه شرطها را متذكر شده. اين چنين در تفسير ابن كثير (369/1) آمده است. و در البدايه (55/5) بعد ازين قولش - و همه شرطها را متذكر شده، افزوده است: تا اين كه ابوسُفيان بن حَرْب، غَيْلان بن عَمْرو، مالك بن عوف از بنى نَصر، اَقْرَع بن حابِس حنظلى و مغيره در آن به عنوان شاهدان ثبت شدند، و نامه نوشته شد. وقتى كه آنها نامه خود را گرفتند، به طرف نجران برگشتند و با اسقف يك برادر مادرى‏اش بود، كه از لحاظ نسبت فرزند عمويش مي‏شد به او بشر بن معاويه مي‏گفتند و كنيه وى ابوعلقمه بود. وفد، نامه پيامبر خدا ص را براى اسقف سپرد، در جريان رفتن اسقف آن نامه را مي‏خواند و ابوعلقمه در كنار وى قرار داشت، و هر دوى ايشان در حركت بودند، كه ناگهان شتر بشر پايش به چيزى خورد و به روى رفت تا بيفتد، بشر صريحاً با گرفتن نام پيامبر ص او را دعا نمود تا هلاك گردد. اسقف درين موقع، به او گفت: به خدا سوگند، نبى مرسل را به نابودى و هلاكت دعا نمودى. بشر به وى گفت: بدون شك و ترديد، به خدا سوگند، از شتر خود تا وقتى پايين نمي‏آيم و پالان آن را دور نمي‏كنم كه نزد پيامبر خدا ص خود را نرسانيده باشم. به اين صورت وى روى شتر خود را به طرف مدينه گردانيد، اسقف نيز شتر خود را به طرف وى گردانيده گفت: اين را از من خوب بشنو، آن را بدين خاطر گفتم تا آن سخن ازمن به عرب برسد و آنها گمان نكنند كه ما چيزى از حق وى را كم نموده‏ايم، و يا اين كه گفته او را پذيرفته‏ايم، و چنان به او سر نهاده‏ايم كه عربها آن چنان گردن ننهاده‏اند، در حالى كه ما از آنها قويتر و زيادتر هستيم.
بشر به اسقف گفت: نه به خدا سوگند آنچه را از سرت بيرون شد ابداً قبول نمي‏كنم، - ودر حالى كه پشت خود را به طرف اسقف گردانيده بود - شتر خود را كوبيد، و چنين رجز مي‏خواند:
اِلَيْكَ تَغْدُو قَلَقاً وضيُنُها
مُعْتَرِضاً فِىْ بَطْنِهَا جَنِيْنُهَا
مُخَالِفاً دِيْنَ النَّصَارى دِيْنُها
ترجمه: «(شتر) درحالى به طرف تو مي‏رود كه تسمه‏اش تكان مي‏خورد، و پرواى جنين يا بچه‏اش را كه در شكمش هست ندارد، و دينش نيز درين حالت مخالف دين نصارى است».
تا اين كه نزد پيامبر خدا ص آمد و اسلام آورد، و هميشه با پيامبر ص بود، تا اين كه بعد از آن به قتل رسيد. راوى گويد: وفد داخل نجران شد، و نزد راهب ابن ابى شِمْر زُبَيْدِى در حالى آمد، كه وى در بالاى صومعه خود قرار داشت، و به او خبر داد كه نبيى در تهامه مبعوث گرديده است - و براى وى قصه وفد نجران را با پيامبر ص بازگو نمود، و اين را برايش متذكر شد كه پيامبر ص از آنها خواست تا مباهله نمايند ولى آنها از انجام اين عمل ابا ورزيدند و بشر بن معاويه از ميان آنها به طرف وى رفته و اسلام آورد - راهب گفت: مرا پايين بياوريد، وگرنه خودم را ازين صومعه پايين مي‏اندازم. راوى مي‏گويد: آن گاه او را پايين آوردند، و او هديه‏اى را با خود گرفته نزد پيامبر خدا ص رفت، كه از آن هداياى وى يكى اين جامه است كه آن را خلفا مي‏پوشند، و يك كاسه بزرگ و يك عصا. وى براى مدتى نزد پيامبر خدا ص اقامت داشت و وحى را مي‏شنيد، و بعد از آن بدون اين كه اسلام بياورد، دوباره به طرف قوم خود برگشت، و وعده سپرد كه به زودى برخواهد گشت امّا اين كار براى وى بار ديگر ميسر نگرديد تا اين كه پيامبر خدا ص درگذشت. امّا اسقف ابوحارث بعد از آن و درحالى كه او را «سيد» و  «عاقب» و بقيه بزرگان قومش همراهى مي‏نمودند نزد پيامبر خدا ص آمد و مدتى را نزد وى اقامت داشتند و آنچه را كه براى وى از طرف خداوند (جل جلاله) نازل مي‏شد مي‏شنيدند، و پيامبر ص بعد از آن اين نامه را براى اسقف و بقيه اسقف‏هاى نجران نوشت.
    
حديث عبدالرحمن بن حارث درباره طلب تبرك اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) به آب وضوى پيامبر ص
طبرانى از عبدالرحمن بن حارث بن ابى مرداس سُلَمى (رض) روايت نموده، كه گفت: ما نزد پيامبر ص بوديم، كه آب وضو خواست، و دست خود را داخل نمود و وضو كرد، بعد ما آنچه مانده بود و همه‏اش را نوشيديم. آن گاه پيامبر ص فرمود: «چه چيز شما را به آنچه انجام داديد واداشت؟» گفتيم: دوستى خدا و رسولش. افزود: «اگر دوست داريد، كه خدا و رسولش شما را دوست داشته باشند، امانت را وقتى كه به شما سپرده شد ادا كنيد، و وقتى كه سخن گفتيد راست بگوييد، و با كسى كه همسايگى‏تان را اختيار نمود به درستى و خوبى رفتار كنيد». 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1162.txt">ابن زبير و نوشيدن خون پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1163.txt">سفينه و نوشيدن خون پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1164.txt">قصه پيامبر ص با مالك بن سنان در روز احد و آنچه درباره وى گفت</a><a class="text" href="w:text:1165.txt">حديث ام حكيمه بنت اُ ميمَه در نوشيدن بول پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1166.txt">حديث ابوايوب در تعظيم و احترام پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1167.txt">آنچه  ميان عمر و عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) در گذاشتن ناودان واقع شد</a><a class="text" href="w:text:1168.txt">احترام و تعظيم منبر پيامبر ص توسط ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) و اصحاب</a><a class="text" href="w:text:1169.txt">بوسيدن بدن پيامبر ص  </a><a class="text" href="w:text:1170.txt">قصه زن انصارى وقتى كه خبر كشته شدن پيامبر ص در روز احد به او رسيد</a><a class="text" href="w:text:1171.txt">آنچه از ابوطلحه روز احد در محبت و دوستى پيامبر ص ظاهر گرديد</a></body></html>ابن زبير و نوشيدن خون پيامبر ص
ابويعلى و بيهقى در الدلائل از عامربن عبد اللَّه  بن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه پدرش براى وى بيان نمود، كه اونزد پيامبر ص در حالى آمد  كه حجامت مي ‏نمود، و هنگامى كه فارغ شد گفت: «اى عبد اللَّه ، اين خون را گرفته و به جايى ببر و بريز كه كسى تو را نبيند»، وى هنگامى كه از پيامبر ص جدا شد، آن خون را نوشيد. و وقتى كه باز گشت، پيامبر ص گفت: «اى عبد اللَّه  خون را چه كردى؟» گفت: آن را در مخفى‏ترين مكانى قرار دادم، كه دانستم از مردم پوشيده مي ‏ماند. فرمود: «شايد تو آن را نوشيده باشى؟» گفت: آرى، پيامبر ص گفت: «چرا خون را نوشيدى؟ شرى از تو به مردم و شرى از مردم به تو مي ‏رسد!!» ابوموسى مي ‏گويد: ابوعاصم گفت: و آن‏ها بر اين عقيده بودند، كه قوت و توانايى كه در وى است از همان خون است. 
و نزد ابونعيم  ازكيسان مولاى عبد اللَّه  بن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است ( كه گفت: سلمان (رض)نزد پيامبر خدا ص وارد شد، و ديد كه به دست عبد اللَّه  بن زبير طشتى است، و آنچه را در آن است مي ‏نوشد، بعد از آن عبد اللَّه  نزد رسول خدا ص وارد شد، و پيامبر ص به او گفت: «فارغ شدى؟» گفت: آرى. سلمان (رض) پرسيد: اى رسول خدا آن چه بود؟ فرمود: «كاسه خون حجامتم را به وى دادم تا آنچه را در آن است بريزد». سلمان گفت: سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده است، وى آن را نوشيد، پيامبر ص گفت: «آن را نوشيدى؟» گفت: آرى، پرسيد: «چرا؟» پاسخ 