 گاه خنديد... تا آخرش. و در آن آمده: بعد از آن دستور كوچ نمودن داد، و هنگامى كه از آنجا گذشت بالاى شان باران باريد، وى پايين شد، و آنان همراهش پايين گرديدند، و از آب آسمان نوشيدند... الحديث. اين را هم چنان بيهقى از ابوخنيس به مثل آن، چنانكه در البدايه (114/6) آمده، روايت كرده است. طبرانى اين را در الأوسط، چنانكه در المجمع (303/8) آمده، روايت كرده است. و حاكم اين را، چنانكه در الإصابه (53/4) آمده، روايت نموده، و گفته است: سند حديث حسن است.
و ابونعيم در الدلائل (ص 149) از ابوهريره و ابوسعيد (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفتند: در غزوه تبوك براى مردم گرسنگى پيش آمد. گفتند: اى رسول خدا، اگر اجازه بدهى، شترهاى آبكشى مان را ذبح مى‏كنيم، از آن مى‏خوريم، و از روغن آن استفاده به عمل مى‏آوريم. رسول خدا ص براى شان گفت: «بكنيد»، آن گاه عمر (رض) آمد... و به معناى حديث ابوعمره را متذكر شده. مسلم و غير وى مانند اين را، چنانكه در البدايه (114/6) آمده، روايت كرده‏اند.
و ابويعلى از اياس بن سلمه از پدرش (رض) روايت نموده، كه گفت: در غزوه خيبر با رسول خدا ص بوديم. وى دستور داد، تا آنچه را در توشه دان‏هاى مان هست - البته از خرما - جمع كنيم. آن گاه پارچه چرمى را هموار نمود، و توشه‏هاى مان را روى آن انداختيم. مى‏گويد: من رفتم و گردن بلند نموده نگاه كردم، و آن را به اندازه جاى خوابيدن يك گوسفند اندازه نمودم، و ما هزارو چهارصد تن بوديم. مى‏گويد: خورديم، باز گردن بلند نمودم و نگاه كردم، و آن را به اندازه جاى خوابيدن يك گوسفند اندازه نمودم... و حديث را در بركت آب متذكر شده است. اين را مسلم از اياس از پدرش روايت نموده، و گفته است: خورديم تا اين كه سير شديم و بعد از آن توشه دان‏هاى مان را پر نموديم. اين چنين در البدايه (115/6) آمده است.
 
دعاى رسول خدا ص براى عمربن الخطاب و اسلام آوردن وى
رسول خدا ص براى عمر بن الخطاب (رض) - يا ابوجهل بن هشام) - دعا نمود، و آن درباره عمر (رض) پذيرفته شد  دعا در روز چهارشنبه بود، و عمر (رض) در روز پنجشنبه اسلام آورد، رسول خدا ص و اهل خانه تكبيرى گفتند كه بر فراز مكّه شنيده شد، ابواالارقم - كه كور و كافر بود - بيرون آمد، و گفت: بار خدايا، پسرم عبيدالارقم را ببخش كه كافر شده است، آن گاه عمر برخاست و گفت: اى رسول خدا در حالى كه ما بر حق هستيم چرا دين خود را پنهان كنيم؟ و آنها در حالى كه بر باطل هستند دين شان آشكار ميشود؟ (پيامبر ص) فرمود: «اى عمر، ما كه هستيم، و ديدى كه چه ديديم!!» عمر گفت: سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده، هيچ مجلسى كه در آن به كفر نشسته بودم، باقى نميماند، مگر اين كه ايمان را در آن آشكار ميكنم، بعد از آن خارج گرديد و خانه را طواف نمود، و بر قريش در حالى عبور نمود كه آنها انتظارش را ميكشيدند، ابوجهل بن هشام گفت: فلان ادّعا ميكند كه تو بى دين شده‏اى؟ عمر (در پاسخ) فرمود: (اشهد ان لا اله الااللَّه وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله)، «گواهى ميدهم كه معبودى جز خداى واحد و لا شريك وجود ندارد، و محمّد بنده و رسول اوست». مشركين بر وى حمله نمودند، و او بر عتبه حمله كرد، و او را زير پاى انداخته و شروع به زدن او كرد و انگشت خود را در چشم هايش فرود برد و عتبه شروع به فرياد كشيدن كرد، و مردم دور شدند و عمر برخاست، به اين صورت هر كسى به وى نزديك ميشد، شريف آنهايى را كه به وى نزديك ميشدند، ميگرفت، تا اين كه مردم از (اذيت و آزار) وى عاجز آمدند. وى يكى از پى ديگرى همان مجالسى را كه در آن مينشست پى‏گيرى نمود و ايمان خود را در آن آشكار ساخت، پس از آن در حالى نزد رسول خدا ص برگشت كه بر آنها غالب بود. و گفت: پدر و مادرم فدايت، اكنون بر تو باكى نيست، به خدا سوگند، هيچ مجلسى كه در آن به كفر مينشستم باقى نماند، مگر اين كه ايمان را در آن بدون خوف و هراسى آشكار نمودم، آن گاه پيامبر خدا ص خارج گرديد، و عمر و حمزه در پيش رويش خارج شدند، و خانه را طواف نمود، و نماز ظهر را در امن و امان برپا داشت، و سپس در حالى به سوى دار ارقم برگشت كه عمر همراهش بود، بعد از آن عمر تنها برگشت، و پيامبر ص بازگشت. قول صحيح آن است كه: عمر (رض) پس از رفتن مهاجرين به سوى سرزمين حبشه اسلام آورد، و اين در سال ششم بعثت اتّفاق افتاده بود. اين چنين در البدايه  (30/3) آمده. و حافظ اين را در الاصابه  (447/4) از ابن ابى عاصم ذكر نموده است.
 
بركت در طعام به سبب دست گذاشتن پيامبر ص در آن هنگام حفر خندق
طبرانى از ابن عباس (رضى‏ اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص خندق را حفر نمود، و يارانش از گرسنگى سنگ را بر شكم‏هاى خود بسته بودند. هنگامى كه رسول خدا ص آن حالت را ديد، گفت: «آيا مردى را مى‏شناسيد، كه براى ما طعامى بدهد»، مردى گفت: آرى، فرمود: «اين طور نه، پيش شو و به سوى وى رهنمايى مان كن»، آن گاه به سوى خانه آن مرد در حركت شدند، و دريافتند كه وى در خندق است، و حصه‏اش را در آن حفر مى‏كند. آن گاه همسرش كسى را دنبال وى روان نمود، كه بيا، رسول خدا ص نزد ما آمده است. آن مرد به شتاب آمد و گفت: پدر و مادرم فدايت، و بزى داشت كه بزغاله‏اش همراهش بود، و به سوى آن دويد، پيامبر ص گفت: «بزغاله را از دنبال آن بگير»، و بزغاله را ذبح نمود، و زن به سوى آردى كه داشت رفت، و خميرش نمود و نانش ساخت، ديگ پخته شد، و آن زن در كاسه‏اش شوربا آماده گردانيد، و آن را براى رسول خدا ص و يارانش تقديم نمود. رسول خدا ص انگشتش را در آن گذاشت و گفت: «به نام خدا، بار خدايا در آن بركت انداز، بخوريد»، آن گاه از آن خوردند، و سير شدند، و جز ثلث آن را خورده نتوانستند، و دو ثلث ديگرش باقى ماند. بعد از آن ده تن را كه همراهش بودند رخصت نمود، كه برويد و به تعداد خودتان براى ما روان نماييد. بعد آن‏ها رفتند و آن ده تن ديگر آمدند، و خوردند و سير شدند. سپس برخاست و زن صاحب منزل را طلب نمود، و براى او و اهل خانواده‏اش به بركت دعا كرد، و بعد از آن به سوى خندق رفتند، رسول خدا ص گفت: «ما را نزد سلمان ببريد»، ناگهان ديدند كه سنگ بزرگى در پيش رويش است، و از شكستاندن و يك طرف نمودن آن عاجز آمده است. آن گاه رسول خدا ص گفت: «بگذاريد مرا، نخستين كسى باشم كه آن را بزند»، گفت: «به نام خدا»، و آن را زد، ثلث آن شكسته افتاد. پيامبر ص گفت: «اللَّه اكبر!! قصرهاى شام را ديدم، سوگند به پروردگار كعبه»، بعد از آن بار ديگر زد و يك پارچه ديگرش افتاد، رسول خدا ص گفت: «اللَّه اكبر!! قصرهاى فارس را ديدم، سوگند به پروردگار كعبه»، آن گاه منافقان گفتند: ما براى حفظ نفس‏هاى خويش خندق حفر مى‏كنيم، و او براى ما قصرهاى فارس و روم را وعده مى‏كند!! اين چنين در البدايه (100/4) آمده است. هيثمى (132/6) مى‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده، و رجال آن، رجال صحيح اند، غير عبداللَّه بن احمدبن حنبل و نعيم عنبرى كه ثقه مى‏باشند. و در باب انفاق، حديث جابر، در مهمانى پيامبر ص بر يك صاع جو و بزغاله ماده گذشت، كه رسول خدا ص همه اهل خند