 براى وى درباره تازيانه‏اش دعا فرمود، و در تازيانه‏اش نورى پديد آمد، كه از روشنايى آن استفاده مى‏نمود. اين چنين در الكنز (78/7) آمده است. و در باب دعوت به سوى خدا و پيامبرش ص در دعوت نمودن طفيل بن عمرو دوسى (288/1) گذشت كه: وى از پيامبر ص نشانه‏اى طلب نمود، كه برايش مددى در اسلام آوردن قومش باشد، طفل مى‏گويد: پس من به طرف قومم بيرون شدم، تا اين كه به گشادگى در ميان دو كوه كه از آنجا قريه برايم معلوم مى‏شد رسيدم، در همينجا نورى در ميان دو چشمم - [در پيشانى ام] - به مانند چراغ پديدار شد. مى‏گويد: گفتم: بار خدايا، اين را در  غير رويم بگردان، چون مى‏ترسم آنها گمان كنند، اين عذابى است كه در رويم به خاطر ترك دين آنها واقع شده است. مى‏گويد: آن علامه، در سر تازيانه‏ام جاى گرفت، و اهل قريه آن نور را در تازيانه‏ام مى‏ديدند، كه چون قنديل آويزان، به خود شكل گرفته بود، اين در حالى بود، كه من از آن گشادگى به طرف آن‏ها پايان مى‏شدم، تا اينكه نزد آن‏ها رسيدم و در ميان شان قرار گرفتم.
و ابن عساكر از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: عباس بن عبدالمطلب (رض) به كثرت مى‏گفت: هر كسى را كه برايش نيكى نمودم، در ميان من و او روشنى پديد آمد، و هر كى را برايش بدى نمودم، در ميان من و او تاريكى پديد آمد، بنابراين نيكى نما و عمل پسنديده انجام ده، چون اين عمل از فرجام بد نگه مى‏دارد. اين چنين در الكنز (312/3) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2774.txt">سايه نمودن ابرها بر آنان</a><a class="text" href="w:text:2775.txt">فرود آمدن باران به دعاى پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:2776.txt">فرود آمدن باران به دعاى عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:2777.txt">فرود آمدن باران به دعاى  معاويه و يزيدبن اسود جرشى (رضی الله عنهم)</a><a class="text" href="w:text:2778.txt">فرود آمدن باران به دعاى انس (رض)</a><a class="text" href="w:text:2779.txt">فرود آمدن باران به دعاى حجربن عدى (رض)</a><a class="text" href="w:text:2780.txt">فرود آمدن باران بر مردگان قبيله‏اى از انصار به سبب دعاى سابقه پيامبر صلى‏ اللَّه عليه و سلم براى شان در اين مورد</a><a class="text" href="w:text:2781.txt">آب دادن توسط دلوى از آسمان</a><a class="text" href="w:text:2782.txt">بركت در آب  بركت در آب به سبب دست گذاشتن پيامبر ص در آن و انداختن آب از دهانش در آن</a><a class="text" href="w:text:2783.txt">بركت در آب به سبب انداختن آن در ظرف پيامبر ص</a></body></html>سايه نمودن ابرها بر آنان
ابونعيم از عبدالرحمن بن عمران بن حارث از آزاد كرده كعب روايت نموده، كه گفت: با مقدادبن اسود، عمروبن عبسه و شافع بن حبيب هذلى (رضی الله عنهم) به راه افتادم، عمروبن عبسه روزى براى چرانيدن بيرون گرديد، در نصف روز به راه افتادم، تا ببينمش، ناگهان متوجه شدم، كه ابرى سايه‏اش نموده، و سايه از وى هيچ فاصله ندارد،  بيدارش نمودم، گفت: اين چيزى است، كه اگر دانستم، تو احدى را از آن خبر داده‏اى، در ميان من و تو خيرى نمى‏باشد، مى‏گويد: به خدا سوگند، تا اين كه وفات ننمود آن حكايت را به كسى نگفتم. اين چنين در الإصابه (6/3) آمده است.
 
فرود آمدن باران به دعاهاى شان  
فرود آمدن باران به دعاى پيامبر ص
بخارى از انس (رض) روايت نموده كه: مردى روز جمعه از دروازه‏اى داخل مسجد گرديد، كه در مقابل منبر قرار داشت، و رسول خدا ص ايستاده بود و بيانيه مى‏داد، وى روبروى رسول خدا ص ايستاد و گفت: اى رسول خدا، مال‏ها هلاك گرديد، راه‏ها بند شد، به خداوند دعا كن، كه براى ما باران فرو ريزد، مى‏گويد: پس رسول خدا ص دست هايش را بلند نمود و گفت: «بار خدايا، سيراب مان ساز، بار خدايا سيراب مان ساز، بار خدايا سيراب مان ساز»، انس مى‏گويد: به خدا سوگند، در آسمان نه ابرى را مى‏ديديم و نه پاره ابر را و نه چيزى را، و در ميان ما وسلع  خانه و منزلى نبود. مى‏گويد: آن گاه از عقب آن ابرى به مانند سپر بيرون شد، و هنگامى كه در وسط آسمان رسيد، پراكنده گرديد، و باران فرو ريخت. مى‏گويد: به خدا سوگند، آفتاب را شش روز نديديم، بعد از آن مردى در جمعه آينده باز از همان دروازه داخل گرديد، و رسول خدا ص ايستاده بود و بيانيه مى‏داد، وى روبرويش ايستاد و گفت: اى رسول خدا، اموال هلاك گرديد و راه‏ها قطع شد، به خداوند دعا كن، تا آن را باز دارد. مى‏گويد: آن گاه رسول خدا ص دست‏هاى خود را بلند نمود و گفت: «بار خدايا، بر اطراف ما ببار و نه بر ما، بار خدايا، بر بلندى‏ها، كوه‏ها و تپه‏ها و جاهاى روييدن درخت ببار»، مى‏گويد: بعد باران قطع گرديد، و ما بيرون شديم و در آفتاب قدم مى‏زديم. و در طريق ديگرى نزد وى از او روايت است، كه گفت: من ابرها را ديدم كه از راست و چپ مى‏گذشتند و باران مى‏نمودند، ولى بالاى اهل مدينه باران نمى‏شد. و در طريق ديگرى نزد وى از او آمده، كه گفت: آن گاه رسول خدا ص دست‏هايش را بلند نمود، و در آسمان پارچه ابرى را هم نمى‏ديديم، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، تا هنوز دستش را نگذاشته بود، كه ابرهايى چون كوه در حركت شد، و تا هنوز از منبرش پايين نگرديده بود، كه باران را ديدم بر ريشش مى‏ريزد. اين را هم چنان مسلم و احمد و ابوداود به معناى آن، چنانكه در البدايه (88/6) آمده، و ابونعيم در الدلائل (ص160) و ابن سعد در الطبقات (176/1) روايت كرده‏اند.
و ابونعيم در الدلائل (ص 160) از ابولبابه بن عبدالمنذر (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص روز جمعه بر منبر قرار داشت و براى مردم بيانيه مى‏داد، وى گفت: «بار خدايا، سيراب مان ساز»، آن گاه ابولبابه گفت: اى رسول خدا، خرماها در خرمن هاست، فرمود: «بار خدايا، سيراب مان ساز، حتى كه ابولبابه برهنه برخيزد و منفذ آب خرمنش را با ازارش بند نمايد»، مى‏گويد: در آسمان ابرى را نمى‏ديديم، آن گاه باران سختى براى شان باريد، و انصار در اطراف ابولبابه جمع شدند و گفتند: اى ابولبابه، آسمان تا آن وقت از باران باز نمى‏ايستد، كه تو همان گفته پيامبر خدا ص را انجام ندهى. مى‏گويد: بنابراين ابولبابه برهنه برخاست و آب رو خرمن خرمايش را با ازارش بند نمود، و بعد از آن بود كه آسمان باز ايستاد. و بيهقى مانند اين را از ابولبابه، چنانكه در البدايه (92/6) آمده، روايت كرده است، و در البدايه افزوده: اين اسناد حسن است، ولى احمد و مصنفين كتاب‏ها [ى ششگانه] آن را روايت نكرده‏اند. و در تحمل سختى‏ها (80/2) حديث عمر (رض) نزد ابن جرير، بزار و طبرانى گذشت كه در آن آمده: پس [رسول خدا ص] دست‏هاى خود را به سوى آسمان بلند نمود، تا هنوز آن را برنگردانيده بود، كه آسمان با باران اندكى پاسخ داد، و بعد خوب باريد. آن‏ها آنچه را با خود داشتند پر نمودند، بعد از آن رفتيم [تا باران را] ببينيم، ديديم كه از قرارگاه تجاوز نكرده است. اين را ابونعيم در الدلائل (ص190) از عمر (رض) به مانند آن روايت كرده است.
و ابونعيم در الدلائل (ص190) از عبداللَّه بن ابى بكربن عياش بن سهل روايت نموده، كه گفت: مردم در حالى صبح نمودند، كه با خود آب نداشتند، و نزد رسول خدا ص شكايت نمودند، و او به 