م، كه ابوجهل آمده، گفت: به خدا سوگند بر من نذر باشد كه اگر محمّد را در حال سجده ببينم بر گردنش بلند شوم، من براى اطّلاع پيامبر خدا ص بيرون گرديدم تا اين كه نزدش داخل شدم و او را از قول ابوجهل آگاهانيدم. او غضبناك بيرون رفت، تا اين كه به مسجد آمد و با عجله به عوض اين كه از دروازه داخل شود از ديوار بلند شده داخل (مسجد) گرديد. (با خود) گفتم: امروز، روز بدى است، بنابراين شلوار خود را محكم بستم و دنبالش رفتم، رسول خدا ص داخل گرديد و اين آيات را تلاوت فرمود: 
(اقرأ باسم ربك الذى خلق. خلق الانسان من علق). (العلق: 2 1)
ترجمه: «بخوان به نام پروردگارت كه افريد، آن كه انسان را از خون بسته‏اى خلق كرد».
و هنگامى كه درباره ابوجهل رسيد: 
(كلا، ان الانسان ليطغى، أن رآه استغنى). (العلق: 7 6)
ترجمه: «چنين نيست، انسان مسلّماً طغيان ميكند. به خاطر اين كه خود را بى نياز ميبيند».
شخصى به ابوجهل گفت: اى ابوالحكم، اين محمّد است. ابوجهل پاسخ داد: آيا چيزى را كه من ميبينم، نميبينيد؟ به خدا سوگند، افق آسمان بر من مسدود شده است. هنگامى كه رسول خدا ص به آخر سوره رسيد سجده نمود. اين چنين در البدايه  (43/3) آمده، و اين را همچنان طبرانى در الكبير و الاوسط روايت نموده، هيثمى (227/8) ميگويد: در اين، اسحاق بن ابى فروه آمده و او متروك ميباشد. اين را حاكم (325/3) نيز مانند آن روايت كرده، و گفته است: صحيح الاسناد است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏اند، ذهبى آن را تعقيب كرده ميگويد: در اين روايت عبداللَّه بن صالح آمده، و او عمده نميباشد، و اسحاق بن عبداللَّه بن ابى فروه آمده و او متروك است.

عزت و اكرام شان براى سعدبن معاذ 
ابن سعد (428/3) از سلمه بن اسلم (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص را، در حالى كه ما بر دروازه قرار داشتيم، ديدم، مى‏خواستيم از دنبالش وارد شويم، بعد رسول خدا ص در حالى داخل گرديد، كه در خانه كس ديگرى جز سعد كه با چادرى پوشانيده شده بود وجود نداشت، مى‏گويد: ديدمش كه از شانه‏هاى كسانى عبور مى‏كند،هنگامى ديدمش توقف نمودم، و به سويم اشاره نمود كه: توقف كن، من ايستادم، و كسى را كه در عقبم قرار داشت نيز بر گردانيدم، پيامبر ص ساعتى نشست و بعد از آن بيرون گرديد، گفتم: اى رسول خدا ص من هيچ كس را نمى‏ديدم و تو را چنان مى‏ديدم كه از شانه‏ها مى‏گذشتى. رسول خدا ص گفت: «جاى نشستن نيافتم، تا اين كه ملكى يكى از بالهايش را برايم جمع نمود و من نشستم»، و رسول خدا ص مى‏گفت: «خوشى بادا برايت اى ابوعمرو!! خوشى بادا برايت اى ابوعمرو!! خوشى بادا برايت اى ابوعمرو!!». و بزار از ابن عمر (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص فرمود: «براى سعد بن معاذ هفتاد هزار ملك نازل گرديده‏اند، كه قبل از آن بر زمين قدم نگذاشته بودند». و هنگامى كه دفن گرديد گفت: «سبحان‏اللَّه: اگر كسى از بغل‏گيرى قبر نجات مى‏يافت، سعد از آن نجات مى‏يافت». هيثمى (308/9) مى‏گويد: بزار اين را به دو اسناد روايت نموده، و رجال يكى از آن‏ها رجال صحيح اند. و ابن سعد (430/3) از ابن عمر به معناى آن را روايت نموده است.
و نزد ابن سعد (429/3) همچنان از سعدبن ابراهيم روايت است كه گفت: وقتى تخت سعد را بيرون آوردند، گروهى از منافقين گفتند: جنازه سعد چقدر سبك است - يا تخت سعد چقدر سبك است - ، رسول خدا ص گفت: «هفتاد هزار ملك كه قبل از امروز بر زمين قدم نگذاشته بودند، پايين شده و در جنازه سعد - يا تخت سعد - حاضر گرديدند».
و نزد وى (430/3) همچنان از حسن روايت است كه گفت: هنگامى كه سعدبن معاذ (رض) درگذشت - وى مرد جسيم و بزرگى بود - ، منافقان كه دنبال تابوت وى مى‏رفتند، مى‏گفتند: مانند امروز مرد سبكى را نديديم، و گفتند: مى‏دانيد، چرا اينطور است؟ اين سبكى به سبب حكم و فيصله‏اش درباره بنى قريظه است، اين سخن براى پيامبر ص تذكر داده شد، وى گفت: «سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، تابوت وى را ملائك حمل مى‏نمودند».
 
رعب و وحشت در قلب هاى دشمنان  
رعب و وحشت معاويه بن حيده
طبرانى در الأوسط از معاويه بن حيده قشيرى روايت نموده، كه گفت: نزد پيامبر ص آمدم، وقتى نزدش پيش كرده شدم، گفت: «من از خداوند خواستم كه مرا به قحط سالى در ريشه كن سازى شما كمك كند، و به انداختن رعب و وحشت در قلب‏هاى تان يارى ام رساند»، معاويه قشيرى با اشاره به هر دو دستش گفت: اينقدر و اينقدر سوگند ياد نمودم، كه به تو ايمان نياورم، و از تو پيروى ننمايم، ولى به طور هميشه قحط سالى ريشه كنم نمود و رعب و وحشت در قلبم داخل گردانيده شد، حتى كه در پيش روى تو ايستاد شدم. هيثمى (66/6) مى‏گويد: اسناد آن حسن است، و نسائى و غير وى آن را بدون ذكر رعب و قحط سالى روايت كرده‏اند.
 
رعب و وحشت مشركان در روز حنين
بيهقى از سائب بن يسار از يزيدبن عامر سوائى روايت نموده: كه گفت: ما عامر سوائى را از رعبى كه خداوند در قلب‏هاى مشركين در روز حنين افكنده بود مى‏ پرسيديم كه چگونه بود؟ سائب مى‏گويد: عامر براى ما ريگى را مى‏گرفت و در طشتى مى‏انداخت و آن صدا مى‏داد، عامر مى‏گفت: ما در داخل خود مثل اين را احساس مى‏نموديم. اين چنين در البدايه (333/4) آمده است.
گرفتِ دشمنان  
باز نگه داشته شدن سراقه بن مالك از پيامبر ص و همراهش در هجرت
ابن سعد (188/1) از زيدبن اسلم و غير وى روايت نموده كه: سراقه بن مالك بعد از كشيدن تيرها  كه آيا بيرون شود يا بيرون نشود در طلب پيامبر ص بيرون گرديد(در زمان جاهليت تيرهايى را با خود نگه مى‏داشتند كه در بعضى از آن‏ها «نعم» «آرى» و در بعضى شان «لا» «نخير»، و هم چنان در بعضى ديگر «افعل» «انجام ده» و در بعضى «لا تفعل» «انجام مده»، نوشته مى‏بود، و چون مى‏خواستند كارى را انجام دهند كه در آن متردد مى‏بودند آن تيرها را در كوزه و يا كيسه‏اى مى‏انداختند، بعداً يكى از آن‏ها را از ميان بر مى‏داشتند، اگر در آن «افعل» و يا «نعم» نوشته مى‏بود آن كار را انجام مى‏دادند و در غير آن تركش مى‏نمودند، ولى خداوند عزوجل اين عمل را به صراحت رد نمود و در حرمت آن آياتى را نازل كرد كه از آن جمله آيت سوم سوره مائده مى‏باشد. هدف سراقه در اين حديث همين است، سراقه كه در آن وقت مشرك بود وقتى خواست در صدد دستگيرى پيامبر ص خارج شود اولاً رو به طرف تيرهاى خود آورد ولى از شدت حرص طبق هدايت و راهنمايى تيرهايش نيز عمل نكرد. م.)، وى در هر سه بارى كه تيرها را كشيد، برايش بيرون مى‏گرديد كه بيرون نشود، ولى با آن هم سوار گرديد و خود را به پيامبر ص و همراهانش رسانيد، پيامبر ص دعا فرمود، كه پاهاى اسبش در زمين فرو رود، و چنان شد، وى گفت: اى محمد، از خداوند بخواه كه اسبم را رها سازد، از تو [ديگران را] برمى‏گردانيم، پيامبر ص گفت: «بار خدايا، اگر صادق باشد، اسبش را برايش رها گردان»، آن گاه پاهاى اسبش بيرون گرديد.
وى همچنان (232/1) اين را از عميربن اسحاق روايت نموده، و در روايت وى آمده كه گفت: اى دو تن، از خداوند برايم بخواهيد، و اين حق شما بر من باشد كه دوباره 