 شما قدرت روشن ساختن شعله آتش را از اين آفتاب ندارد». و نزد بيهقى آمده، كه ابوطالب به وى گفت: اى برادر زاده‏ام، قوم تو نزد من آمده و به من چنين و چنان گفتند، بر من و جان خودت رحم كن، و مرا به كارى مكشان كه نه من طاقت تحمّل آن را داشته باشم و نه تو، بنابراين از گفتن آن سخنانى كه بر قومت دشوار است، و آن را بد مي‏بينند، خوددارى كن. پيامبر ص گمان نمود كه در موقف عمويش تحوّلى به وجود آمده، و نظر جديدى برايش پيدا شده، و عمويش او را تنها گذاشته و به مشركين تسليم مي‏كند، و از قيام با وى عاجز آمده است، از اين رو پيامبر ص فرمود: «اى عمو، اگر آفتاب در دست راستم گذاشته شود، ومهتاب در دست چپم، من اين كار را تا آن وقت رها نمي‏كنم، كه خداوند آن را غالب گرداند و يا اين كه من در طلب آن هلاك شوم» سپس اشك بر چشمان پيامبر ص حلقه زد و گريست و... و حديث را چنانكه خواهد آمد متذكّر شده.
عَبْدبن حُمَيْد در مسند خود از ابن ابى شيبه به اسناد خود از جابر بن عبداللَّه (رضي اللَّه عنهما) روايت نموده كه: قريش روزى جمع شده گفتند: بهترين عالم تان را به جادو، كهانت و شعر جستجو نماييد، تا نزد اين مردى كه جماعت ما را پراكنده، و كار ما را پراكنده، و بر دين مان عيب گرفته است (برود و با وى) حرف بزند، و ببيند كه به او چه پاسخى مي‏دهد، آنها گفتند:ما غير از عُتْبَه بن ربيعه ديگر كسى را مناسب‏تر براى اين كار نمي‏شناسيم، بعد گفتند: اى ابووليد تو نزد وى رفته اين ماموريت را انجام ده، عتبه نزد پيامبر ص آمد و پرسيد: اى محمّد تو بهتر هستى يا عبداللَّه؟( هدفش پدر رسول خدا ص است. م.)  پيامبر خدا ص خاموش ماند. عتبه باز پرسيد: تو بهتر هستى يا عبدالمطلب؟ پيامبر خدا ص خاموش ماند. عتبه گفت: اگر بر اين باور باشى كه آنها از تو بهتر بودند، آنها همان خدايانى را كه تو عيب گرفتى عبادت نمودند، و اگر برين باور باشى كه تو از آنها بهتر هستى، پس حرف بزن تا قولت را بشنويم!! به خدا سوگند، ما هرگز فرزند محبوبى را نزد والدين و قومش از تو شوم‏تر براى قومش نديده‏ايم، جماعت ما را پراكنده ساختى، و امر و كار ما را از هم فروپاشيدى، و دين ما را مورد عيب و ايراد قرار دادى، و ما را در ميان عرب رسوا ساختى، حتّى ميان آنها شايع گرديده كه در قريش جادوگرى است، و در قريش كاهنى است. به خدا سوگند ما چون صداى زن حامله انتظار مي‏كشيم، تا يكى بر روى ديگرى شمشير كشيده و يكديگر را نابود سازيم!! اى مرد، اگر نيازمند هستى آن قدر مال برايت جمع خواهيم نمود كه غنى‏ترين مرد ميان قريش باشى، و اگر خواهان ازدواج هستى هر زنى را كه از قريش مي‏خواهى انتخاب كن، تا به تو ده زن بدهيم.
پيامبر خدا ص فرمود: «فارغ شدى؟» پاسخ داد: بلى، آن گاه پيامبر خدا ص فرمود: (بِسْمِ‏ الله  الرَّحْمنِ الرَّحِيْمِ، حم. تَنْزِيْلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. كِتَابٌ فُصِّلَتْ آياتهُ قُرآناً عَرَبِيّاً لِقَوْمٍ يَعْلَمُون). (فصلت: 3-1)
 ترجمه: «به نام خدايى كه بى‏اندازه مهربان و نهايت با رحم است. حم. از جانب (خدايى كه) بى‏اندازه مهربان و نهايت با رحم است، فرو فرستاده شده است. كتابى كه آياتش هر مطلبى را در جاى خود بازگو كرده است، و قرآن عربى است براى قومي كه مي‏دانند».
تا اين كه به اينجا رسيد:
 (فَاِنْ أعْرَضُوا فَقُلْ أنْذَرْتُكُم صَاعِقه مِثْلَ صَاعِقه عَادٍ وَ ثَمُود). (فصلت: 13)
ترجمه: «اگر آنها روى گردان شوند بگو: من شما را به صاعقه‏اى همانند صاعقه عاد و ثمود تهديد مي‏كنم!».
 عتبه گفت: اين كافى است! غير از اين نزد خود چيزى ندارى؟ پيامبر ص پاسخ داد: «نه» عتبه به طرف قريش برگشت، آنها پرسيدند: با خود چه آوردى؟ گفت: چيزى را كه گمان مي‏كنم شما از وى مي‏خواستيد، بپرسيد و يا همراهش در ميان گذاريد، درباره همه آنها با وى صحبت نمودم. آنها پرسيدند: آيا به تو جواب داد؟ پاسخ داد: آرى، بعد از آن گفت: سوگند به خدايى كه كعبه را بنياد نهاده است از گفته‏هاى وى هيچ چزى را ندانستم جز اين كه شما را از صاعقه‏اى مانند صاعقه عاد ثمود ترسانيد. آنها گفتند: واى بر تو، مردى (رسول خدا ص) با تو به عربى صحبت مي‏كند و تو نمي‏دانى كه چه مي‏گفت؟! عتبه جواب داد: نه به خدا سوگند من چيزى از گفته‏هاى وى را غير از ذكر صاعقه ندانستم.
 اين را بيهقى و غير وى نيز از حاكم روايت نموده‏اند، وى افزوده: و اگر خواهان رياست باشى درفش‏هاى خود را براى تو برپا مي‏كنيم، و تو تا زنده هستى رئيس باشى. و نزد وى همچنان آمده: چون پيامبر ص به اينجا رسيد: (فَاِنْ أعْرَضُوا فَقُلْ أنْذَرْتُكُم صَاعِقَه مِثْل صَاَعِقِه عَادٍ وَ ثَمُوْد).
 ترجمه: «اگر آنها روى گردان شوند، بگو: من شما را به صاعقه‏اى همانند صاعقه، عاد و ثمود تهديد مي‏كنم!»
 عتبه دهن پيامبر ص را محكم گرفت و وى را سوگند قرابت و رشته دارى داد، كه ديگر از او دست برداشته و توقّف نمايد. عتبه بعد از آن نزد اهلش بيرون نرفت و خود را از آنها جدا نمود. ابوجهل گفت: به خدا سوگند، اى گروه قريش گمان مي‏كنم كه عتبه به دين محمّد گرويده و از طعام محمّد خوشش آمده، و او اين كار را فقط به خاطر ضرورتى (هدف از ضرورت در اينجا نيازمندى به پول و طعام مي‏باشد. م.) انجام داده كه برايش عايد گرديده است، بيائيد نزد وى برويم. آنها نزد عتبه آمدند، ابوجهل گفت: اى عتبه به خدا سوگند، هدف از آمدن ما چيز ديگرى نيست ما به خاطرى آمده‏ايم كه تو به دين محمد گرويده‏اى و از دين او خوشت آمده است، اگر نيازمندى برايت عايد شده باشد، از ما لمان آن قدر برايت جمع مي‏كنيم كه تو را از طعام محمّد مستغنى و بى نياز سازد. عتبه غضبناك شده، و به خدا سوگند ياد نمود كه ديگر هرگز با محمّد حرف نزند، و افزود: همه شما مي‏دانيد كه من از همه قريش زيادتر مالدارم، ولى من نزد وى رفتم - و آن حكايت را براى‏شان بازگو نمود - و او مرا به چيزى جواب داد، كه به خدا سوگند نه سحر است، نه شعر و نه هم كهانت. بلكه چنين برايم خواند:
(بِسْمِ‏ الله  الرَّحْمنِ الرَّحِيْم. حم تَنْزِيْلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيِم - تا اين كه به اينجا رسيد - فَاِنْ أَعْرَضُوْا فَقُل أَنْذَرْتُكُم صَاعِقَه مِثْل صَاعِقَه عَادٍ وَ ثَمُود).
از دهن وى محكم گرفتم و او را به قرابت سوگند دادم كه بس كند و دست باز دارد، و همه شما مي‏دانيد كه اگر محمّد چيزى گفت، دروغ نمي‏گويد!! ترسيدم كه عذاب بر شما نازل گردد. اين چنين در البدايه (62/3) آمده است. و اين را ابويعلى از جابر (رض) مانند حديث عبد بن حُمَيْد روايت نموده و ابونُعَيْم در الدلائل (ص 75) مثل اين را روايت كرده، هيثمي (20/6) مي‏گويد: در آن اَجْلَح كِنْدِى كه ابن مَعِين و غير وى او را ثقه دانسته، ونسائى و غير وى ضعيفش دانسته‏اند، آمده است، ولى بقيه رجال وى ثقه‏اند.
ابونعيم در دلائل النبوه (ص 76) از ابن عمر (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده كه: قريش به خاطر پيامبر خدا ص گرد هم آمدند، و او در مسجد نشسته بود، عتبه بن ربيعه به آنان گفت: مرا بگذاريد تا