د،  (هدف هند شب فتح مكه است، كه ياران رسول خدا ص آن شب را به خاطر نصيب شدن فتح و در هم كوبيدن دشمنان، بر عكس ديگران كه از پيروزى خود با رقص و پاى كوبى و برپايى مجالس نامشروع و روا داشتن اسراف جشن مي‏گيرند، سرتا پا در عبادت، خشوع ونيايش به درگاه خداوند (جل جلاله) سپرى نمودند، اين حالت نامانوس بود كه هند را شگفت‏زده ساخت و واداشتش كه نزد پيامبر ص برود و با وى بيعت نمايد. به نقل از پاورقى و باتصرف. م.)(ابوسفيان) گفت: اين تو بودى كه آن همه چيزها را انجام دادى، حالا همراه با مردى از قومت برو. هند نزد عمر (رض) رفت، بنا بر اين عمر (رض) نيز با هند رفت و برايش اجازه خواست، و او در حالى كه نقاب داشت، داخل گرديد... و بعد قصه بيعت را متذكر شده و در آن به نقل از (حديث) مرسل شعبى كه در بالا ذكر گرديد چنين آمده: هند گفت، من از مال ابوسفيان (چيزهايى را بدون اجازه وى) به مصرف رسانيده بودم.ابوسفيان گفت، آنچه را تو از مالم گرفته‏اى، حلال است.
اين را ابن جرير از حديث ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) چنان كه ابن كثير درتفسير خود (353/4) متذكر گرديده، روايت نموده است، و در آن آمده: ابوسفيان گفت: آنچه گرفته‏اى و تمام شده و يا مانده است همان برايت حلال است. آن گاه رسول خدا ص خنده نمود و هند را شناخت و فراخواندش، هند دست پيامبر خدا ص را گرفت و از وى معذرت و پوزش خواست(صحيح و ثابت اين است كه پيامبر خدا ص با زنان مصافحه نمي‏نمود، نه در بيعت و نه در غير آن، شايد درين مقام هند از بازوان پيامبر ص از بالاى لباس گرفته باشد، بدون اين كه پوست وى را به دست لمس كند.)  رسول خدا ص فرمود: «تو هند هستى» هند  گفت: خداوند گناهان گذشته را خود عفو كند. پيامبر ص از وى چشم پوشيد، و گفت:  «و زنا نمي‏كنند». هند گفت: اى رسول خدا آيا زن آزاد هم زنا مي‏كند؟! پاسخ داد: «نه، به خدا سوگند آزاد زنا نمي‏كند». و افزود: «و اولاد خود را به قتل نمي‏رسانند». هند گفت: تو آنها را در روز بدر به قتل رسانيدى، بنابراين تو و آنها خوبتر مي‏دانيد. رسول خدا ص فرمود: «بهتانى را كه از پيش دست‏ها و پاهاى خويش بسته باشند نمي‏آورند». و افزود: «و در كار معروف و پسنديده تو رانافرمانى نمي‏كنند». مي‏گويد: ايشان را از نوحه‏سرايى، و عمل اهل جاهليت كه لباس‏ها را پاره مي كردند، روى‏ها را (با ناخن) مي‏خراشيدند، موها را ميكندند و به بدى و هلاكت دعا مي‏نمودند، بازداشت. ابن كثير مي‏گويد: اين يك اثر غريب است. و ابن ابى حاتم از اسيد بن ابى اسيد بزار از زنى از جمله زنانى كه بيعت كرده‏اند، روايت نموده كه گفت: از جمله چيزهايى كه پيامبر خدا ص بر آن از ما بيعت گرفته بود، اين است كه از وى در كار پسنديده‏اى نافرمانى نكنيم، روى را نخراشيم، موى را نكنيم، گريبان را ندريم و به هلاكت دعا نكنيم. اين چنين در تفسير ابن كثير )355/4( آمده است.
دعاى عبدالرحمن بن عوف (رض)
ابن جرير از ابوالهياج اسدى روايت نموده، كه گفت: بيت‏ اللَّه  را طواف مي‏نمودم، مردى را ديدم كه مي‏گويد: (اللهم قنى شح نفسى). ترجمه: «بار خدايا، مرا از بخل نفسم نگه دار». و بر اين نمى‏افزود، من اين مسئله را به او يادآوور شدم، گفت: وقتى از بخل نفسم نگه داشته شوم، دزدى نمى‏ كنم، زنا نمى‏نمايم و اينطور نمى‏كنم. ناگهان دانستم كه اين مرد عبدالرحمن بن عوف (رض) است. اين چنين در تفسير ابن كثير (339/4) آمده است.
 
دعاهاى عبداللَّه بن مسعود (رض)
ابن ابى شيبه از ابوعبيده  روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه (رض) پرسيده شد: در شبى كه رسول خدا ص به تو گفت: «سئوال كن به تو داده مي‏شود كدام دعا را نمودى؟ گفت: گفتم: (اللهم انى اسالك ايمانا لايرتد، و نعيما لا ينفد، و مرافقة نبيك فى اعلى درجةالجنة، جنة الخلد). ترجمه: «بار خداى، من از تو ايمانى مي‏خواهم، كه به ارتداد نينجامد و نعمتى كه پايان نيابد و همراهى نبى ات را در بلندترين درجه جنت، جنت برين». اين چنين در الكنز (307/1) آمده است. و ابن عساكر اين را از ك ميل از عمر (رض) با زياده نمودن قصه نمازش و دعايش، چنانكه در المنتخب (236/5) آمده، روايت كرده است.
و ابونعيم اين را در الحليه  (127/1) از ابوعبيده از پدرش روايت نموده، كه گفت: در حالى كه من شبى نماز مي‏گزاردم، ناگهان پيامبر ص ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) از پهلويم عبور نمودند، نبى خدا ص گفت: «سئوال كن به تو داده مي‏شود، عمر مي‏گويد: بعد از آن من به سويش به راه افتادم، عبداللَّه گفت: من دعايى دارم، كه حاضر نيستم آن را فرو گذارم: (اللهم انى اسالك ايمان لا يبيد)... و مثل آن را متذكر شده و افزوده: (و قرة عين لا تنقطع). ترجمه: «بار خدايا، من از تو ايمان مي‏خواهم كه از بين نرود... و روشنى چشمى كه قطع نشود».
و در روايت ديگرى نزد وى از عون بن عبداللَّه روايت است كه گفت: آن گاه ابوبكر به سوى عبداللَّه برگشت و گفت: دعايى را كه همين  پيشتر مي‏نمودى، برايم تكرار نما، گفت: خداوند را ستودم و به بزرگى ياد كردم و بعد از آن گفتم: (لااله الا انت، و عدك حق، و لقاؤك حق، والجنة حق، والنار حق، و رسلك حق، وكتابك حق، والنييون حق و محمد ص حق). ترجمه: «معبود بر حقى جز تو نيست، وعده ات حق است، ملاقاتت حق است، جنت حق است، آتش حق است، رسولانت حق‏اند، كتابت حق است، انبيا حق اند و محمدص حق است». ابونعيم (128/1) مي‏گويد: اين را سعيدبن ابى حسام از شريك روايت كرده و سعيدبن مسيب را در  ميان عون و عبداللَّه داخل گردانيده، و باز آن را از طريق وى روايت نموده است.
و بخارى در الادب المفرد (ص93) از شقيق روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه بيشتر با اين كلمات دعا مي‏نمود: (ربنا اصلح بيننا، و اهدنا سبل الاسلام، و نجنا من الظلمات الى النور، و اصرف عنا الفواحش ما ظهر منها و مابطن، و بارك لنا فى اسماعنا و ابصارنا و قلوبنا و ازواجنا و ذرياتنا، و تب علينا انك انت التواب الرحيم، واجعلنا شاكرين لنعمتك، مثنين بها، قائلين بها، و اتممها علينا). ترجمه: «پروردگارا، در  ميان ما اصلاح آور، به راه‏هاى اسلام هدايت نما، از تاريكى‏ها به سوى نور نجات بخش، فواحش آشكار و پنهان را از ما برگردان، براى ما در گوش‏هاى مان، چشم‏هاى مان، قلب‏هاى مان، همسرهاى مان و ذريه‏هاى مان بركت بده و توبه ما را بپذير، به درستى تو قبول كننده توبه و مهربان هستى، و ما را در مقابل نعمتت شكرگزار بگردان، كه آن را توصيف نماييم، آن را بر زبان آريم و آن را براى ما كامل گردان».
و طبرانى از ابوالحوص روايت نموده، كه گفت: از عبداللَّه - يعنى ابن مسعود - شنيدم كه به اين دعا، دعا مي‏نمود: (اللهم انى اسالك بنعمتك السابغةالتى انعمت بها، و بلائك الذى ابتليتنى، و بفضلك الذى افضلت على آن تدخلنى الجنة، اللهم ادخلنى الجنة بفضلك و منك و رحمتك). ترجمه: «بار خدايا، من تو را به همان نعمت كاملت كه بر من انعام نموده‏اى، و به همان آزمايشت كه مرا به آن آزموده‏اى و به فضلت كه بر من ارزانى فرموده‏اى سئوال مي‏كنم كه داخل جنتم نمايى، بار خدايا، مرا به فضل، احسان و