نان نمي ‏بينيم كه به سوى آن ميل كرده شود و خورده شود، و ما در سرزمينى هستيم، كه داراى مزرعه و فراخى است، و نزد امير ما جمع مي ‏شوند، و طعامش قابل خوردن است، آن گاه عمر (رض) ساعتى سر خود را پايين انداخت، و بعد از آن سر خود را بلند نمود و گفت: بيت المال براى‏تان دو گوسفند، و دو جريب  مقرّر نمودم، هنگامي  كه چاشت شد يكى از گوسفندان را بر يكى از آن جريب‏ها بگذار، و خودت و يارانت بخوريد، و بعد نوشيدنى بخواه و آن را بنوش - البته نوشيدنى حلال - و بعد از آن كسى را كه در طرف راست توست بنوشان، بعد كسى را كه بعد از وى قرار دارد، و بعد به كار خود برخيز، و هنگامي  كه وقت نان شب فرارسيد، آن گوسفند باقى مانده را بر جريب باقى مانده بگذار، و تو و يارانت بخوريد، آگاه باشيد، كه مردم را در خانه‏هاى‏شان سيركنيد، و به فاميل و عيال‏شان طعام بدهيد، چون دست بازداشتن و كم دادن تان براى مردم، اخلاق آنان را نيكو نمي ‏سازد، و گرسنه‏شان را سير نمي ‏كند، به خدا سوگند، با اين همه گمان مي ‏كنم كه اگر از روستايى، روزانه دو گوسفند و دو جريب گرفته شود، اين عمل در خرابيش تسريع خواهد نمود. اين چنين در المنتخب (402/4) آمده است.
قصه وى با عتبه بن فرقد در اين باره
هناد از عيبه بن فرقد روايت نموده، كه گفت: با سبدهايى از خبيص  نزد عمر (رض) آمدم، گفت: اين چيست؟ گفتم: طعامي  است كه براى تو آورده‏ام، چون تو اول روز را در ضرورت‏هاى مردم سپرى مي ‏كنى، و خواستم وقتى كه برگشتى به طرف طعامي  برگردى، و از آن استفاده نمايى و قويت سازد، آن گاه سبدى از آنها را باز كرد و گفت: اى عتبه، تو را سوگند مي ‏دهم، آيا براى هر يك از مسلمانان سبدى داده‏اى؟ گفت: اى اميرالمؤمنين، اگر همه مال قيس  را مصرف كنم(هدفش قبايل قيس است.)، باز هم توانايى اين را ندارم! عمر گفت: من به آن نيازى ندارم، بعد از آن كاسه‏اى را كه در آن نان‏تر شده بود، و نان خشن و گوشت غليظى داشت طلب نمود، و با من با اشتهاى كامل به خوردن شروع نمود، من دست خود را براى گرفتن قطعه‏اى از گوشت سفيد دراز مي ‏نمودم، كه آن را از كوهان مي ‏پنداشتم، ولى متوجّه مي ‏شدم كه رگ است، و پاره‏اى از گوشت را خيلى‏ها مي ‏جويدم ولى فرو برده نمي ‏شد، هنگامي  كه از من غافل مي ‏شد، آن را در ميان خوان و كاسه مي ‏گذاشتم، بعد از آن كاسه بزرگى از آب كشمش را خواست، كه نزديك بود سركه شود، و گفت: بنوش، من آن را گرفتم، و نزديك بود آن را بنوشم نتوانم، بعد آن را گرفت و نوشيد، و گفت: بشنو اى عتبه ما هر روز شترى را ذبح مي ‏كنيم، اما چربى و خوبى‏هاى آن براى آن مسلمانانى است، كه از ديگر جاها اينجا تشريف دارند، و گردن آن براى آل عمر است، اين گوشت غليظ را مي ‏خورد و اين آب انگور شديد را مي ‏نوشد، يا در شكم ما هضم مي ‏شود، يا تكليف و اذيت مان مي ‏كند . اين چنين در منتخب الكنز (404/4) آمده است.
 
خوف وى هنگامي  كه آب مخلوط با عسل آورده شد
ابن سعد (230/3) از حسن روايت نموده  كه: عمر (رض) نزد مردى وارد شد، و از اينكه تشنه بود از وى آب خواست، و او برايش عسل آورد، عمر پرسيد: اين چيست؟ گفت: عسل، عمر افزود: به خدا سوگند، از چيزهايى نمي ‏باشد كه در قيامت بر آن محاسبه شوم(يعنى آن را نمى‏نوشم زيرا اگر بنوشم از جمله چيزهايى خواهد بود كه بر آن محاسبه مى‏شوم. م.) . و ابن عساكر اين را به مانند آن از حسن، چنان كه در المنتخب (404/4) آمده، روايت نموده است. و رزين از زيدبن اسلم متذكر شده، كه گفت: عمر (رض) آب خواست، و آبى آورده شد كه با عسل مخلوط شده بود، عمر گفت: اين پاك است، ولى من از خداوند عزّوجل مي ‏شنوم، كه بر خواهش‏هاى قومي  عيب گرفته، مي ‏گويد:
[اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا و استمتعتم بها] .(الاحقاف:20)
ترجمه: «از طيبات و لذايذ در زندگى دنيايى خويش استفاده كرديد، و از آن بهره گرفتيد».
بنابراين مي ‏ترسم كه نيكى‏هاى مان براى‏مان تعجيل شده باشد. و آن را ننوشيد. اين چنين در الترغيب (168/5) آمده است.

لباس، نفقه و شمه‏اى از سيرت وى (رض) در اين باره
طبرى (203/4) از عروه روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه عمربن الخطاب (رض) وارد ايله شد و مهاجرين و انصار همراهش بودند، يك پيراهنش را كه از كرباس بود، و دامن پشت سرش از قسمت كمر پايين‏تر، بر اثر طول سفر قطع شده بود، به اسقف داد و گفت: اين را بشوى، وصله‏اش بزن، اسقف آن پيراهن را برد و وصله نمود، و يك پيراهن ديگر مانند آن برايش دوخت، و آن را براى عمر (رض) آورد، عمر گفت: اين چيست؟ اسقف گفت: اين پيراهن توست، كه آن را شستم و وصله نمودم و اين لباسى است از طرف من براى تو، عمر (رض) به طرف آن ديد و ماليدش، بعد پيراهن خود را پوشيد، و آن پيراهن را برايش مسترد نمود و گفت: اين لباس نسبت به آن دو در خشك نمودن و جذب كردن عرق بهتر است. اين را ابن المبارك از عروه از يكى از واليان عمر به مانند آن، چنان كه در المنتخب (402/4) آمده، روايت نموده است.
و دينورى و ابن عساكر از قتاده (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: عمر (رض) هنگامي  كه خليفه بود لباس پشميى را مي ‏پوشيد كه بخش هايى از آن با پوست وصله شده بود، و در بازارها در حالى كه شلاق بر گردنش مي ‏بود گشت مي ‏زد و مردم را تأديب مي ‏نمود، و اگر بر رشته كهنه و فرسوده خرما و غير آن عبور مي ‏نمود، آن را مي ‏چيد و در منازل مردم مي ‏انداختش تا از آن نفع بردارند.
و نزد احمد در الزهد و نزد هناد و ابن جرير و ابونعيم از حسن روايت است كه گفت: عمربن الخطاب (رض) در حالى كه خليفه بود، براى مردم بيانيه ايراد نمود و شلوارى بر تن داشت كه دوازده وصله بر آن زده شده بود. اين چنين در المنتخب (405/4) آمده است.
و نزد مالك از انس (رض) روايت است كه گفت: عمر (رض) را كه در آن روز اميرالمؤمنين بود، ديدم كه در ميان دو شانه خود سه وصله زده بود، و يكى به ديگرى چسبيده بودند. اين چنين در الترغيب (396/3) آمده است.
و ابن سعد از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) خود و فاميلش را طعام مي ‏داد، و لباسى را كه در تابستان بر تن مي ‏نمود، گاهى شلوارش پاره مي ‏شد و او آن را وصله مي ‏زد، ولى تا آن گاه وقتش فرا نمي ‏رسيد تبديل نمي ‏كرد ، و هر سالى كه مال در آن افزون مي ‏شد، لباس‏هاى وى - آن طورى كه من گمان مي ‏كنم - پايين‏تر از سال گذشته مي ‏بود، حفصه (رضي الله عنها) در اين باره با وى صحبت نمود، و عمر (رض) گفت: من از مال مسلمين مي ‏پوشم، و اين برايم كفايت مي ‏كند. اين چنين در المنتخب (411/4) آمده است. و ابن سعد از محمّدبن ابراهيم روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) هر روز براى خود و عيالش دو درهم مصرف مي ‏نمود. اين چنين در المنتخب (411/4) آمده است.
 
زهد عثمان بن عفّان (رض)  
ازار وى و خواب نمودنش در مسجد بر بوريا و طعامش
ابونعيم در الحليه (60/1) از عبدالملك بن شداد روايت نموده، كه گفت: عثمان بن عفّان را روز جمعه بر منبر ديدم كه ازار عدنى غليظى كه قيمتش  چهار يا پنج درهم بود، و يك چادر يك تخته‏اى كوفى سرخ رنگ بر تن داشت. و از حسن روا