د: «اين شماييد»، [وذكروااللَّه كثيرا]. ترجمه: «و خدا را زياد ياد نموده ‏اند»، فرمود: «اين شماييد»، [وانتصروا من بعد ما ظلموا].(الشعرا:227) ترجمه: «و انتقام گرفتند بعد از اين كه بر آنان ستم شد». افزود: «اين شماييد». اين را ابن ابى حاتم و ابن جرير از روايت ابن اسحاق روايت نموده ‏اند، و ابن ابى حاتم اين را از ابوالحسن - مولاى بنى نوفل - به معناى آن روايت نموده، كعب را ذكر نكرده است، چنان كه در تفسير ابن كثير (354/3) آمده، و حاكم (448/3) اين را از ابوالحسن به سياق ابن ابى حاتم روايت نموده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1916.txt">حقيقت محبت لقاى خداوند و حقيقت كراهيت آن</a><a class="text" href="w:text:1917.txt">گريه ابوبكر صديق وقتى كه اين سوره نازل شد: اذا زلزلت</a><a class="text" href="w:text:1918.txt">خبر پيامبر ص براى عمر(رض) كه در قبر  با وى چه معامله‏اى صورت خواهد گرفت </a><a class="text" href="w:text:1919.txt">قول عمر درباره قوت ايمان عثمان(رضى‏ اللَّه  عنهما)</a><a class="text" href="w:text:1920.txt">آنچه از اقوال اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) درباره قوت ايمان گذشت</a><a class="text" href="w:text:1921.txt">باب دوازدهم اجتماع اصحاب بر نمازها</a><a class="text" href="w:text:1922.txt">ترغيب پيامبر ص به نماز</a><a class="text" href="w:text:1923.txt">قصه دو برادر كه يكى شان شهيد شد و ديگرشان باقى ماند</a><a class="text" href="w:text:1924.txt">قول پيامبر ص براى مردى درباره نماز: آن كفاره گناهت است </a><a class="text" href="w:text:1925.txt">قول پيامبر (ص) به مردى كه از او در مورد بهترين اعمال سؤال كرد</a></body></html>حقيقت محبت لقاى خداوند و حقيقت كراهيت آن
احمد از عطاء بن سائب روايت نموده، كه گفت: نخستين روزى كه در آن عبدالرحمن بن ابى ليلى را شناختم، روزى بود كه او را سوار بر خرى، در حالى كه شيخى مسن و داراى سر و ريش سفيدى بود ديدم، و او جنازه‏اى را دنبال مي‏نمود، از وى شنيدم كه مي‏گفت: فلان بن فلان برايم حديث بيان نمود كه از رسول خداص شنيده كه مي‏گفت: «كسى كه لقاى خداوند را دوست بدارد، خداوند نيز لقايش را دوست مي‏دارد، و كسى كه لقاى خداوند را ناپسند دارد، خداوند نيز لقايش را ناپسند مي‏دارد»، مي‏گويد: آن گاه قوم به گريه پرداختند، پرسيد: چه شما را مي‏گرياند؟ گفتند: ما از مرگ كراهيت داريم، گفت: اين آن نيست، ولى وقتى مرگ فرا رسيد:
[فاماء اِن كان من المقربين، فروح و ريحان و جنة نعيم].(الواقعه :89 88)
ترجمه: «اگر آن مرده از جمله مقربين باشد، )براى او( راحت و روزى و بهشت پر نعمت است».
و وقتى به اين مژده داده شد، لقاى خداوند عزوجل را دوست مي‏دارد، و خداوند عزوجل لقاى وى را دوست دارنده‏تر است.
[و اما اين كان من المكذبين الضآلين. فنزل من ح ميم. و تصلية جحيم].(الواقعه: 94-92)
ترجمه: «و اگر از مكذبين گمراه باشد، )براى او( مهمانى از آب جوشان و داخل شدن به آتش است».
و وقتى به اين بشارت داده شود، لقاى خداوند را بد مي‏برد، و خداوند تعالى لقاى وى را بد برنده‏تر است. اين چنين در تفسير ابن كثير (301/4) آمده است.
 
گريه ابوبكر صديق وقتى كه اين سوره نازل شد: اذا زلزلت
ابن جرير از عبداللَّه بن عمروبن عاص (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه نازل شد: 
[اذا زلزلت الارض زلزالها].(الزلزلة:1)
ترجمه: «وقتى ز مين به شدت جنبانيده شود».
ابوبكر صديق (رض) نشسته بود، و وقتى اين نازل گرديد گريست، پيامبر خدا ص به او گفت: «چه تو را مي‏گرياند اى ابوبكر؟» گفت: اين سوره مرا مي‏گرياند، رسول خدا ص به او گفت: «اگر شما خطا نكنيد، و مرتكب گناه نشويد و خداوند براى تان نبخشد، خداوند امتى را مي‏آفريند كه خطا كنند و مرتكب گناه شوند و خداوند براى شان ببخشد». اين چنين در تفسير ابن كثير (540/4) آمده است.
 
خبر پيامبر ص براى عمر(رض) كه در قبر  با وى چه معامله‏اى صورت خواهد گرفت 
ابن ابى داود در البعث، ابوالشيخ در السنه، حاكم در الكنى، بيهقى در كتاب عذاب القبر، اصبهانى در الحجة و غير ايشان از عمر (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: رسول خدا ص به من گفت: «اى عمر، وقتى در چهار گز بر دو گز ز مين قرار داشته باشى، و منكر و نكير را ببينى چه حال پيدا مي‏كنى؟» گفتم: اى رسول خدا، منكر و نكير چيست؟ گفت: «فرشته‏هاى قبر، قبر را با دندان‏هاى پيشين مي‏شكافند، بر موهاى شان قدم مي‏گذارند، صداهاى شان مثل رعد بلند و شديد است، چشم‏هاى شان چون برق برنده است و همراه شان گرزى است كه اگر اهل منى بر آن جمع شوند، توانايى بلند كردن آن را ندارند، و آن براى شان از اين عصايم - و در دست رسول خدا ص عصائى بود كه حركتش مي‏داد - سبك‏تر است و تو را امتحان مي ‏كنند، اگر از جواب عاجز آمدى با پيچيدى تو را به آن ضربه‏اى مي‏زنند كه بر اثر آن خاكستر مي‏گردى». گفتم: اى رسول خدا، و من بر ه مين حالتم مي‏باشم، گفت: «آرى» عمر افزود: بنابراين كفايت هر دوى شان را مي‏كنم. اين چنين در الكنز (121/8) آمده است.
و سعيدبن منصور مانند اين را روايت نموده است، و عبدالواحد مقدسى در كتابش التبصير افزوده، و گفته است: «سوگند به ذاتى كه مرا به حق نبى مبعوث نموده، جبريل به من خبر داد، كه آن دو نزد تو مي‏آيند و از تو سئوال مي‏نمايند، و تو مي‏گويى: خداوند پروردگار من است، پروردگار شما كيست؟ و محمد نبى‏ ام است، نبى شما كيست؟ و اسلام دينم است، و دين شما چيست؟ مي‏گويند: واعجبا!! نمى‏دانيم: ما به سوى تو فرستاده شده‏ايم، يا تو به سوى ما فرستاده شده‏اى». چنان كه در الرياض النضره (34/2) آمده است.
 
قول عمر درباره قوت ايمان عثمان(رضى‏ اللَّه  عنهما)
ابن عساكر از ابوبحريه كندى روايت نموده كه: عمربن خطاب (رض) روزى بيرون شد، و ناگهان وارد مجلسى شد، كه عثمان بن عفان (رض) در آن بود، و گفت: همراه شما مردى است كه اگر ايمانش را در  ميان لشكرى از لشكرها تقسيم كنند به همه شان مي‏رسد - هدفش عثمان بن عفان بود -. اين چنين در المنتخب (8/5) آمده است.
 
اصحاب (رضي‏ الله  عنهم) و فرستادن نامه ها براى دعوت به سوى خدا و داخل شدن به اسلام     

نامه زياد بن حارث صدايى به قومش
بيهقى از زياد بن حارث صدايى (رض) روايت نموده، كه مي‏گويد: نزد پيامبر خدا ص آمده و با وى بر اسلام بيعت نمودم، به من خبر داده شد كه پيامبر خدا ص لشكرى را به سوى قومم فرستاده است. گفتم: اى رسول خدا: ارتش را برگردان، من مسؤوليت اسلام آوردن و طاعت قومم را برايت به عهده مي‏گيرم. پيامبر ص فرمود: «برو و آنها را برگردان» عرض كردم: اى رسول خدا، سواريم از پاى افتاده است، رسول خدا ص، مرد ديگرى را فرستاد و آنها را برگردانيد. صدايى مي‏گويد: من براى قومم نامه‏اى نوشتم، كه بر اثر آن وفد آنها با خبر اسلام آوردنشان رسيد. رسول خدا ص به من فرمود: «اى برادر صدايى، قومت از تو فرمان مي‏برند». عرض كردم: بلكه خداوند آنها را به اسلام هدايت نموده است. گفت: «آيا تو را بر آنها امير مقرر نكنم؟» پاسخ دادم: بلى اى رسول خدا. مي‏گويد: پيامبر ص نامه‏اى به من نوشت و مرا امير مقرر نمود. پس از آن درخواست نمودم، كه  اى پيامبر خدا، چيزى از صدقه‏هاى آ