د (رض) و او از دختر هشام بن وليدبن مغيره - كه پرستارى عمار را مي‏نمود - روايت نموده ‏اند كه گفت: معاويه (رض) جهت عيادت عمار (رض) آمد، و هنگامى كه از نزد وى بيرون رفت گفت: بار خدايا، مرگش را به دست ما مگردان، چون من از رسول خدا ص شنيده‏ام كه مي‏گفت: «عمار را گروه باغى به قتل مي‏رساند». اين چنين در منتخب الكنز (247/5) آمده است.
 
يیقين ابوذر(رض) در مورد خبر پيامبر ص به او درباره وفاتش
ابن سعد (233/4) از ابراهيم بن اشتر از پدرش روايت نموده كه: هنگامى مرگ ابوذر (رض) فرارسيد، همسرش گريست، ابوذر به او گفت: چه تو را مي‏گرياند؟ پاسخ داد: به سببى گريه مي‏كنم، كه توانايى تدفين تو را ندارم، و جامه‏اى هم ندارم كه تو را بپوشاند، گفت: گريه مكن، چون من از پيامبر خدا ص - كه براى جماعتى كه من هم در  ميان شان بودم صحبت مي‏نمود - شنيدم كه مي‏گفت: «مردى از شما در بيابانى از ز مين مي‏ ميرد و گروهى از مسلمانان در جنازه‏اش حاضر مي‏شوند». و هر يك از افراد آن جماعت در قريه‏اى در  ميان گروهى از مسلمانان مرده است، و من كسى هستم كه در بيابان مي‏ ميرم، و به خدا سوگند نه دروغ گفته‏ام و نه هم به من دروغ گفته شده است، راه را ببين، همسرش گفت: اين چگونه ممكن است، آمدن حاجيان قطع شده، و راه‏ها بند شده‏اند؟! به اين اساس وى به سوى تپه‏اى دويد و بالاى آن ايستاد و به اطراف نگريست، و باز بر مي‏گشت و او را پرستارى مي‏نمود، و باز به سوى تپه بر مي‏گشت ، در حالى كه وى در اين حالت قرار داشت ناگهان افرادى را ديد كه بر سوارى‏هاى شان نمودار شدند، و گويى كه آنان كركس هايى بر اقامت گاه‏هاى شان بودند، آن گاه جامه‏اش را دور سرش گردانيد، و آنان به سوى وى آمدند و نزدش ايستادند و گفتند: تو را چه شده و چه مي‏خواهى؟ گفت: شخصى از مسلمانان مي‏ ميرد وى را كفن نماييد؟ گفتند: وى كيست؟ پاسخ داد: ابوذر، آن گاه پدران و مادران شان را فداى وى نمودند، و با زدن سوارى‏هاى خويش به طرف وى شتاب نمودند و نزدش آمدند. گفت: مژده بادا براى تان، و حديثى را كه پيامبر خدا ص گفته بود براى شان بيان نمود. بعد از آن گفت: من از رسول خدا ص شنيدم كه مي‏گويد: «در  ميان هر والدين مسلمان اگر دو پسر يا سه پسر ب ميرد و آنان بر موت وى به نيت پاداش، شكيبايى و صبر پيشه كنند، آتش را نمى‏بينند»، شما مي‏شنويد، اگر جامه‏اى مي‏داشتم، كه براى كفنم كفايت مي‏كرد، جز در همان جامه خودم كفن نمى‏شدم. يا اگر همسرم جامه‏اى مي‏داشت كه مرا مي‏پوشانيد، جز در جامه‏اش كفن نمى‏شدم. شما را به خدا و اسلام سوگند مي‏دهم، كه مرا كسى از شما كه ا مير، نماينده، سردار، يا نامه رسان بوده كفن نكند، و همه قوم، جز جوانى از انصار، چيزى از آن اعمال را عهده دار شده بودند، آن گاه جوان گفت: من تو را كفن مي‏كنم، من عهده دار چيزى از آنچه ذكر نمودى نشده‏ام، تو را در اين چادرم كه بر دوشم است و در دو جامه‏اى كه در كيسه‏ام است، و مادرم آن را از نخ هايش برايم بافته كفن مي‏نمايم، گفت: تو كفنم كن. مي‏گويد: آن گاه انصارى او را با كسانى كه نزدش حاضر شده بودند، كفن نمود. در جمله آنان حجربن ادبر، مالك اشتر با تعدادى كه همه شان از اهل يمن بودند حضور داشتند. اين را ابونعيم از ام ذر همانند آن، چنانكه در المنتخب (157/5) آمده، روايت نموده است.
و نزد ابن سعد (234/4) هم چنين از ابن مسعود (رض) روايت است كه گفت: هنگامى كه عثمان (رض) ابوذر (رض) را به ربذه تبعيد نمود، و مرگش در همانجا به سراغش آمد، هيچكس جز همسر و غلامش همراهش نبود. وى آنان را توصيه نمود كه: مرا غسل بدهيد، كفنم كنيد و در وسط راه بگذاريد، نخستين قافله‏اى كه از كنار شما عبور مي ‏كند به آنان بگوييد: اين ابوذر صحابى رسول خداص است و ما را در دفن وى كمك و يارى نماييد. پس هنگامى كه مرد توصيه هايش را عملى نمودند، و بعد از آن در وسط راه جسد او را گذاشتند. در اين هنگام عبداللَّه بن مسعود با گروهى از اهل عراق جهت اداى عمره تشريف آورد، و ناگهان به جنازه‏اى بر روى راه برخوردند كه نزديك بود شترها لگدمالش نمايند، آن گاه غلام به سويش برخاست و گفت: اين ابوذر صاحب رسول خدا ص است، و ما را در دفنش يارى و كمك نماييد. آن گاه عبداللَّه آوازش را بلند كرد و در حالى كه گريه مي‏نمود مي‏گفت: رسول خدا ص راست فرمود: «به تنهايى راه مي‏روى، به تنهاى مي‏ ميرى و به تنهايى برانگيخته مي‏شوى» آن گاه او و يارانش پايين  آمدند و دفنش كردند. بعد از آن عبداللَّه بن مسعود حديثش را براى آنان با آنچه پيامبر خدا ص برايش در راه تبوك گفته بود بيان داشت.
 
يقين خريم‏بن‏اوس در مورد  آنچه پيامبر ص درباره شيما دختر بقيله گفته بود
ابونعيم در الدلائل (ص196) از ح ميدبن منهب روايت نموده است، كه جدم خريم بن اوس (رض) گفت: به سوى پيامبر ص هجرت نمودم، و هنگام بازگشتش از تبوك نزدش رسيدم و اسلام آوردم. از وى شنيدم كه مي‏گفت: «حيره سفيد برايم بلند كرده شد، و شيما دختر بقيله ازدى بر قاطرى خاكسترى رنگ سوار بود و در چادر سياه خود را پوشانيده بود». گفتم: اى رسول خدا، اگر وارد حيره شديم، و او را چنانكه وصف نمودى يافتيم وى از من باشد؟ فرمود: «وى از تو باشد». مي‏گويد: بعد از آن حادثه ارتداد پيش آمد، و كسى از طى مرتد نشد، و با خالدبن وليد (رض) به سوى حيره حركت نموديم. هنگامى كه به آن وارد شديم، با نخستين كسى كه برخورديم شيما دختر بقيله بود، كه بر قاطر خاكسترى رنگ در حالى كه با چادر سياهى خود را پوشانيده بود، عيناً طورى كه رسول خدا ص گفته بود، سوار بود. من به وى چنگ انداختم و گفتم: اين را پيامبر خدا ص برايم وصف نموده است، خالد از من شاهد خواست، و من آن را حاضر نمودم، و شاهدان محمدبن مسلمه و محمدبن بشير (رضى‏ اللَّه  عنهما) از انصار بودند، بنابراين خالد وى را به من تسليم نمود، و برادرش عبدالمسيح بن بقيله نزدش پايين آمد و مي‏خواست صلح نمايد، و گفت: او را به من بفروش، گفتم: وى را به خدا سوگند، از هزار كم نمى‏كنم،، آن گاه به من هزار درهم داد، و او را به وى تسليم نمودم، به من گفتند: اگر صد هزار هم مي‏گفتى به تو مي‏داد، گفتم: تصور نمى‏كردم كه عددى زيادتر از هزار باشد. طبرانى اين را از ح ميد به طول آن، چنان كه در الاصابه  (224/1) آمده، روايت نموده، بخارى هم اين را از ح ميد به اختصار روايت نموده، و ابن منده آن را به طولش روايت نموده، و گفته: جز به اين اسناد شناخته نمى‏شود، زكريا بن يحيى اين را به تنهايى از زخر )بن حصن( روايت كرده، اين چنين در الاصابه  (371/3) آمده است.
 
 7 - روايت‏هاى وارده در وصف اصحاب پيامبر ص
 
 أَخْرَجَ ابنُ جَرِيْرِ وَ ابنُ أبىِ حاتِمِ عَنِ السُّدّىِ فِىْ قَوْلِهِ تَعَالى: (كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَه أَخْرِجَتْ لِلَّناسِ). قَالَ: قَالَ عُمَرُ بنُ الخَطَّابِ (رض): (لَوْ شَاءَاللَّهُ لَقَالَ: «أَنْتُمْ، فَكُنَّا كُلُّنَا وَلَكِنْ قَالَ: «كُنْتُم» خَاصَّه فِىْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ ص وَ مَنْ صَنَعَ مِثْلَ صَنِيْعِه