شد كه وى لباسش را مي ‏دوخت، گفت: اى ام‏المؤمنين، آيا خداوند خير را زياد ننموده است؟! گفت: ما را بگذار، كسى كه كهنه را نپوشد قدر جديد را نمى‏داند. و ابن سعد  از هاشم بن عروه روايت نموده  كه: منذربن زبير از عراق آمد، و براى اسماء دختر ابوبكر (رضى‏ اللَّه  عنهما) بعد از اينكه چشم‏هايش كور شده بود لباس هايى از جامه‏هاى مروى و قوهى  كه نازك و خيلى خوب بودند فرستاد، مي ‏گويد: اسماء آن را با دست خود لمس نمود و گفت: اف!! لباس هايش را براى او مسترد كنيد! مي ‏گويد: اين كار بر منذر گران تمام شد و گفت: اى مادرم، اين آنقدر شفاف و نازك نيست، گفت: اين اگر چه نازك و شفاف نيست، ولى جسم را آشكار مي ‏سازد، مي ‏گويد: آن گاه برايش لباس مروى و قوهى ديگرى خريد، و او آن را پذيرفت و گفت: مثل اين را برايم لباس بساز.
 
عملكرد عمر (رض) درباره لباس
بيهقى از انس (رض) روايت نموده كه: زنى نزد عمربن خطاب (رض) آمده گفت: اى ا ميرالمؤمنين چادرم پاره شده است، گفت: آيا به تو لباس نداده‏ام؟ پاسخ داد: آرى، ولى آن پاره شده است، آن گاه براى او چادر نيكو و كلفتى خواست و به او گفت: اين را - يعنى كهنه را - وقتى نان پختى و ديگ بار نمودى بپوش، و اين را وقتى كه فارغ شدى بپوش، چون كسى كه كهنه را نمى‏پوشد قدر جديد را نمى‏داند. 
و سفيان بن عيينه در جامع خود ار خرشه بن حر روايت نموده، كه گفت: عمر بن خطاب (رض) را در حالى ديدم، كه جوانى از كنارش عبور نمود و شلوارش را رها نموده بود، برز مين كشيده مي ‏شد، او وى را طلب نمود و به او گفت: آيا تو حايض هستى؟ گفت: اى ا ميرالمؤمنين آيا مرد حايض مي ‏شود؟ گفت: تو را چه شده كه ازارات را از قدم هايت بلندتر نموده‏اى؟ آن گاه تيغى را طلب نمود و انتهاى ازارش را جمع نمود، و پايين‏تر از قوزكها را قطع كرد، خرشه مي ‏گويد: گويى من به تارها بر پاشنه هايش نگاه مي ‏كنم. 
ابوذر هروى در الجامع و بيهقى از ابوعثمان نهدى روايت نموده‏اند كه گفت: در حالى كه در آذربايجان با عتبه بن فرقد قرار داشتيم، نامه عمربن خطاب براى ما آمد، اما بعد: ازار بر تن كنيد، چادر بر تن نماييد، نعلين بپوشيد، كفش‏ها را بيندازيد، شلوارها را بگذاريد و به لباس پدرتان اسماعيل چنگ زنيد، زنهار كه در تنعم به سر بريد و لباس عجم بپوشيد، بايد در آفتاب بايستيد چون آفتاب حمام عرب است، خود را به معد مشابه سازيد،  لباس خشن بر تن نماييد، لباس كهنه بپوشيد، ركاب‏ها را قطع كنيد،  اهداف را بزنيد،  از ز مين بر اسب جست زنيد، رسول خدا ص از پوشيدن ابريشم نهى نموده است، مگر به اين مقدار - و به انگشت وسطايش اشاره نمود -. 
 
خانه‏ هاى همسران پيامبر ص
ابن سعد  از واقدى روايت نموده، كه گفت: معاذبن محمد انصارى برايم حديث بيان نموده گفت: از عطاى خراسانى در مجلسى كه در آن عمران بن ابى انس بود و او درمابين قبر و منبر قرار داشت شنيدم كه  مي ‏گفت: حجره‏هاى همسران رسول خدا ص را دريافتم كه از شاخه‏هاى درخت خرما ساخته شده بودند، و بر دروازه‏هاى آنها پرده‏يى از موى سياه بود، و در وقت رسيدن نامه وليدبن عبدالملك هم حاضر شدم كه خوانده  مي ‏شد و به داخل نمودن حجره‏هاى همسران پيامبر ص در مسجد رسول خدا ص امر مي ‏نمود، و من هيچ روزى را پر گريه‏تر از آن روز نديدم، عطا گفت: از سعيدبن مسيب شنيدم كه در آن روز  مي ‏گفت: به خدا سوگند، دوست داشتم كه آن‏ها را به حال شان ترك  مي ‏نمودند، تا نوزادان مدينه بزرگ  مي ‏شدند، و كسى از اطراف و اكناف مي ‏آمد، و آنچه را رسول خدا ص در زندگى اش به آن اكتفا نموده بود مي ‏ديد، و اين خانه‏ها از جمله چيزهايى  مي ‏بود كه مردم را در تكاثر و تفاخر دنيا بى رغبت و بى  ميل مي ‏ساخت. معاذ مي ‏گويد: هنگامى كه عطاى خراسانى از صحبت خود فارغ شد، عمران بن ابى انس گفت: چهار خانه آن از خشت خام بود كه حياط آن‏ها از شاخه‏هاى خرما ساخته شده بود، و پنج خانه آن از شاخه‏هاى خرما و گل ساخته شده بودند و حياط پيش روى نداشتند، و بر دروازه‏هاى آن‏ها پرده‏هاى مويى بود، پرده را اندازه نمودم، و آن را سه گز در يك گز، و يك استخوان يا كم‏تر از استخوان يافتم، اما آنچه از كثرت گريه ياد نمودى، من خود را در مجلسى يافتم كه در آن تعدادى از پسران اصحاب رسول خدا ص بودند، از جمله ابوسلمه بن عبدالرحمن، ابوامامه بن سهل بن حنيف و خارجه بن زيد، و آنان آنقدر گريستند كه ريش‏هاى شان را آب ديده‏تر نمود، و ابوامامه در آن روز گفت: اى كاش اين خانه‏ها گذاشته  مي ‏شد و منهدم نمى‏گرديد، تا مردم از منزل سازى خوددارى  مي ‏نمودند، و مي ‏ديدند كه خداوند درحالى كه كليدهاى خزانه‏هاى دنيا در دست وى است، براى نبى‏اش به چه اندازه راضى شده بود.

داخل شدن عمرو نزد پيامبر ص و حكايت اسلام وى
هنگامي كه به شهرمان برگشتم، خبر رسيد مردى كه به او احمد گفته مي‏شد، به پيامبرى مبعوث شده است. با شنيدن اين خبر بيرون آمدم، تا اين كه نزدش آمده و او را از آنچه ديده بودم، خبر دادم. فرمود: «اى عمرو بن مره، من نبى فرستاده شده براى همه بندگان هستم، آنها را به سوى اسلام دعوت مي‏كنم، و به جلوگيرى از خون ريزى، صله رحم، عبادت خداوند به تنهاى‏اش، كنار گذاشتن بت‏ها، حج خانه خدا، و روزه رمضان - كه ماهى از جمله دوازده ماه است - دستور مي‏دهم. كسى كه اينها را پذيرفت و قبول نمود برايش جنت است، و كسى كه نافرمانى نمود، برايش آتش است. و تو اى عمرو ايمان بياور، خداوند تو را از اهوال جهنم در امان مي‏دارد». گفتم: شهادت مي‏دهم كه معبودى جز يك خدا نيست، و تو رسول خدا هستى، به همه حلال و حرام هايى كه آورده‏اى ايمان آوردم، اگر چه كه اكثر قوم‏ها از قبول اين، سرباز زده‏اند. بعد از آن ابياتى را برايش خواندم، كه هنگام شنيدن خبر بعثتش سروده بودم - ما بتى داشتيم كه پدرم پرده دار آن بود، من برخاسته آن را شكستم، بعد از آن در حالى كه اين ابيات را مي‏خواندم خود را به پيامبر ص رسانيدم:
شَهِدُت بِأَنَّ اللَّهَ حَقٌ وَ اَنَّنِى
لَاَلِهَه الاحْجَارِ اَوَّلُ تَارِكِ
وَ شَمَّرْتُ عَنْ سَاقِي الاِزَارَ مُهَاجِراً 
اَجُوْبُ اِلَيْكَ الوَعْثَ بَعْدَ الدَّكَادِكِ
لَأَصْحَبَ خَيْرَالنَّاسِ نَفْساً وَ والِداً
رَسُوْلَ مَلِيْكِ النَّاسِ فَوْقَ الحَبَائِكِ
ترجمه: «گواهى دادم كه‏ الله  حق است، و من اول كسى هستم كه خدايان سنگى را ترك مي‏كنم، و با برزدن شلوارم تا به ساقها به عنوان مهاجر، با قطع نمودن و بريدن راه‏هاى صعب العبور و زمين‏هاى سخت مي‏خواهم خود را به تو برسانم، تا هم صحبت كسى باشم كه به اعتبار خودش و نسبش از همه مردم بهتر است،هم صحبت مردى كه او فرستاده پادشاه مردم فوق آسمانهاست».
پيامبر خدا ص فرمود: «مرحبا به تو اى عمرو».
    
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1791.xml">بخشهاي 1 تا 50 جلد پنجم</a><a class="folder" href="w:html:1847.xml">بخشهاي 51 تا 100 جلد پنجم</a><a class="folder" href="w:html:1903.xml">بخشهاي 101 تا 150 جلد پنجم</a><a class="folder" href="w:html:1959.xml">بخش