بوحسنه مسلم بن اكيس مولاى عبد اللَّه  بن عامر از ابوعبيده بن جراح (رض) روايت نموده، كه گفت: كسى كه نزد وى داخل شد متذكر شده، كه وى او را در حالى يافت كه مي ‏گريست، و گفت: اى ابوعبيده چه تو را مي ‏گرياند؟ گفت: به خاطر اين مي ‏گريم، كه رسول خدا ص روزى فتوحات را كه خداوند نصيب مسلمانان مي ‏كند، و غنايمي  را كه نصيب شان مي ‏نمايد، ياد نمود و شام را متذكر شد و گفت: «اى ابوعبيده اگر در اجلت تأخير شد از خدمتكاران سه تن برايت كفايت مي ‏كند: خادمي  كه برايت خدمت كند، خادمي  كه همراهت سفر كند و خادمي  كه خدمت اهلت را نمايد، و حوائج شان را برآورده سازد. و از سوارى سه مركب برايت كفايت مي ‏كند: مركبى براى خانه‏ات، مركبى براى نقل و انتقال خودت و مركبى براى غلامت»، بعد از آن من به خانه خود نگاه مي ‏كنم [و مي ‏بينم]  كه از غلام‏ها پر شده است، و به اصطبل خود نگاه مي ‏كنم، [و مي ‏بينم]  كه از چارپايان و اسب‏ها پر شده است، ديگر چگونه بعد از اين با پيامبر خدا ص روبرو شوم؟! در حالى كه پيامبر خدا ص ما را توصيه نموده بود كه: «محبوب‏ترين شما نزدم، و نزديك‏ترين تان به من كسى است، كه مرا به همان حالتى ملاقات كند، كه از من بر آن جدا شده است». هيثمي  (253/10) مي ‏گويد: اين را احمد روايت نموده، و در آن روايى است، كه از وى نام برده نشده است، و بقيه رجال آن ثقه‏ اند.. و ابن عساكر مانند آن را، چنان كه در المنتخب (73/5) آمده، روايت نموده است.
 
زهد و روى گردانيدن پيامبر ص و يارانش از دنيا و بيرون شدن از آن بدون آميزش وابستگى به آن 
زهد  پيامبر ص : حديث عمر (رض) در باره تأثير بوريا بر پهلوى پيامبر ص(زهد روى گردانيدن از چيزى به سبب حقير شمردن آن را افاده مى‏كند، يا ترك دنيا را به منظور طلب كردن آخرت، اما هدف واقعى از زهد رسول خدا ص استفاده از دنيا به قدر ضرورت و اعمار آن طبق فرامين الهى مى‏باشد، و اين كه آن حضرت ص حب دنيا را در دل جاى نمى‏داد، و متاع آن را در مقابل متاع آخرت ناچيز مى‏شمرد. م.)
ابن ماجه  به اسناد صحيح از ابن عباس (رضي الله عنهما) روايت نموده كه گفت: عمر بن الخطاب (رض) برايم حديث بيان نموده گفت: نزد پيامبر خدا ص داخل شدم، كه بر بوريايى قرار داشت. افزود: نشستم و متوجّه شدم كه فقط لنگش بر تنش است، و ديگر چيزى بر تن ندارد، و بوريا بر پهلويش اثر گذاشته است، و ناگهان يك مشت جورا كه به اندازه يك پيمانه بود، و برگ درخت صمغ را كه در گوشه اتاق بود ديدم، و پوستى را ديدم كه آويزان بود آن گاه چشم هايش اشك ريخت، گفت: «اى ابن الخطاب چه تو را مي ‏گرياند؟» گفت : اى نبى خدا ديگر چطور نگريم! اين بوريا در پهلويت اثر گذاشته است، و اين هم خزانه‏ات است، كه در آن جز اين چيزها را كه مي ‏بينم ديگر چيزى نيست، و كسرى و قيصر در ميوه‏ها و نهرها به سر مي ‏برند، و تو كه نبى خدا و برگزيده او هستى، اين خزانه‏ات است!! گفت: «اى ابن الخطاب، آيا راضى نمي ‏شود كه آخرت براى ما و دنيا براى آنها باشد؟». اين را حاكم روايت نموده، و گفته است: به شرط مسلم صحيح است. و لفظ وى چنين است: عمر (رض) گفت: براى ورود نزد پيامبر خدا ص اجازه خواستم، و نزد وى در اتاقى وارد شدم، او بر جامه غليظى استراحت نموده است، بعض جسدش بر خاك بود، زير سرش بالشى از پوست خرما قرار داشت، بالاى سرش پوست موى ريخته‏اى بود و در گوشه اتاق برگ‏هاى درخت صمغ، به وى سلام كردم و نشستم، گفتم: تو نبى خدا و برگزيده وى هستى، و كسرى و قيصر بر سريرهاى طلا و فرش‏هاى ديباج و ابريشم قرار دارند؟! گفت: «آن‏ها كسانى‏اند، كه خوبى‏هاى شان براى شان تعجيل شده است، و اين به سرعت قطع شونده است، و ما قومي  هستيم، كه خوبى‏هاى مان براى مان در آخرت ما تأخير شده است». اين را ابن حبان در صحيح خود از انس روايت نموده كه: عمر (رضي الله عنهما) نزد پيامبر ص داخل شد... و مانند آن را متذكّر شده، اين چنين در الترغيب (161/5) آمده است. و حديث انس را همچنين احمد و ابويعلى به مانند آن روايت نموده‏ اند، هيثمي  (326/10) مي ‏گويد: رجال احمد صحيح‏اند، غير مبارك بن فضاله كه گروهى وى را ثقه و گروهى ضعيفش دانسته‏اند.
و اين را احمد و ابن حبان در صحيح خود و بيهقى از ابن عباس (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند كه: عمر (رض) نزد پيامبر خدا ص در حالى داخل شد، كه وى بر بوريا قرار داشت، و بر پهلويش اثر نموده بود، گفت: اى پيامبر خدا، اگر فرش نرم‏تر از اين مي ‏گرفتى خوب بود، گفت: «مرا به دنيا چه؟! مثال من و مثال دنيا مانند مسافرى است كه در روز گرم تابستان حركت كند، و زير درختى ساعتى خود را در سايه بگيرد و بعد از آن برود و آن را ترك گويد». اين چنين در الترغيب (160/5) آمده است. و اين را ترمذى - كه صحيح دانسته - و ابن ماجه از ابن مسعود (رض) به مانند آن روايت نموده‏ اند، و طبرانى و ابوشيخ از ابن مسعود مانند حديث عمر (رض) را، چنان كه در الترغيب (159/5) آمده، روايت كرده‏ اند، و ابن حبان و طبرانى آن را از عائشه (رضي الله عنها)، چنان كه در الترغيب (162/5) و در الجمع (327/10) آمده، روايت نموده‏ اند.
 
پيامبر ص ودعوت نمودن وفد عبدالقيس به فرايض اسلام
بخارى از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده، كه گفت: وفد عبدالقيس نزد پيامبر خدا ص آمد، پيامبر ص فرمود: «مرحبا به قوم، به دور از شرمندگى و پشيمانى». آنها گفتند: اى پيامبر خدا، در ميان ما و تو مشركين مضر موقعيت دارند، و مانزد تو جز در ماه حرام، ديگر وقت رسيدگى نمي‏توانيم بكنيم، بنابراين براى ما آن عمل‏هاى نيكو و شايسته را بيان كن، كه اگر به آن عمل نموديم داخل جنّت شويم، و كسانى را كه در عقب ما هستند به طرف آن دعوت كنيم. پيامبر ص گفت: «من شما را به چهار چيز دستور مي‏دهم، و از چهار چيز ديگر منع مي‏كنم، شما را به ايمان به خدا،  و شهادت به اين كه معبودى جز يك خدا وجود ندارد، برپا داشتن نماز و دادن زكات و روزه رمضان و اين كه از غنايم خمس آن را بپردازيد، امر مي‏كنم.  از چهار چيز ديگر شما را منع مي‏نمايم: از استفاده كاسه‏هاى دُبّاء، نقير، حَنْتَم مُزَفَّت.» ( كاسه هايى بودند كه عربها در جاهليت در ميان آنها شراب مي‏ساختند.) و نزد طيالسى به مانند اين با اندك زيادى در آخرش آمده، كه آن چنين است: «اينها را خود حفظ كنيد، و كسانى را كه در عقب شما هستند به آن دعوت نماييد». اين چنين در البدايه (46/5) آمده است.
    
فرش خواب پيامبر ص
بيهقى از عائشه (رضي الله عنها) روايت نموده، كه گفت: زنى از انصار نزدم داخل شد و فرش خواب پيامبر خدا ص را ديد، كه يك چادر دولا كرده شده است ، بنابراين او برايم فرشى را فرستاد كه از پشم پر شده بود، آن گاه پيامبر خدا ص نزدم آمد و گفت: «اى عائشه اين چيست؟» مي ‏گويد: گفتم: اى پيامبر خدا فلان زن انصارى داخل شد و بسترت را ديد، و رفت و اين را به من روان نمود، آن گاه پيامبر خدا ص فرمود: «اى عائشه، اين را مسترد كن، به خدا سوگند، اگر مي ‏خواستم خداوند همراهم كوه‏هاى طلا و نقره را  مي ‏فرستاد». اين را ابوشيخ طويل‏تر ا