(287/8) مي‏گويد: رجال وى رجال صحيح مي‏باشند. اين را همچنين ابن منده به شكل موصول از انس (رض) روايت نموده، و گفته است: غريب مي‏باشد، و ما آن را از ابوعمران غير ازين وجه نمي‏دانيم، اين چنين در الاصابه (36/3) آمده است.
و واقدى از عبداللَّه بن عمرو بن اميه و او از پدرش روايت نموده: هنگامي كه عمير بن وهب (رض) پس از اسلام آوردنش به مكه آمد، در ميان اهل خودش وارد شد و با صفوان ابن اميه هنوزملاقات ننموده بود، كه اسلام خود را آشكارنمود، و به سوى آن دعوت كرد، اين خبر به صفوان رسيد، وى گفت:
من وقتى كه وى قبل از رفتن به منزلش نزدم نيامد، دانستم كه سقوط نموده، و بى دين گرديده است. من هرگز با وى سخن نمي‏گويم، و نه به او، و نه به عيالش نفعى نمي‏رسانم. عمير بر او در حالى كه در حجر قرار داشت توقّف كرد،  و صدايش نمود، اما صفوان از وى روى گردانيد. عمير به او گفت: تو بزرگى از بزرگان ما هستى، آيا همان حالتى كه ما بر آن قرار داشتيم سنگ را عبادت مي‏نموديم و برايش ذبح مي‏كرديم، همان هم دين است؟! شهادت مي‏دهم كه معبودى جز خداى واحد نيست، و محمّد بنده و رسول اوست. صفوان پاسخش را حتى به كلمه‏اى هم‏نداد و هيچ نگفت. اين چنين در الاستيعاب (486/2) آمده. و سعى و تلاش عمير در اسلام آوردن صفوان در (ص256) گذشت.
    
ازدواج پيامبر ص با ام سلمه بنت ابى ا ميه (رضى‏ اللَّه  عنها)
نسائى به سند صحيح از ام سلمه روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه عده ام سلمه سپرى گرديد، ابوبكر (رض) وى را خواستگارى نمود، ولى وى با او ازدواج ننمود، بعد پيامبر ص (كسى) را فرستاد كه وى را برايش خواستگارى نمايد، ام سلمه گفت: رسول خدا ص را خبر بده، كه من زن غيرتمند  هستم، و زنى هستم كه اطفال زيادى دارم، و هيچ كس از اوليايم حاضر نيست. 
رسول خدا ص فرمود: «به او بگو: قولت كه: غيرتمند هستى، خداوند را دعا خواهم نمود، و غيرت و رشك از  ميان خواهد رفت، و قولت كه: من زنى هستم كه اطفال زيادى دارم، اطفالت از طرف تو كفايت مي ‏شوند ، و قولت كه: هيچ كس از اوليايم حاضر نيست، هيچ يك از اوليایت حاضر يا غايب چنان نيست كه اين را بد برد»، آن گاه به پسرش عمر (رض) گفت: برخيز و براى رسول خدا ص نكاح كن و او براى پيامبر ص نكاح نمود . 
و نزد ابن عساكر از ام سلمه روايت است: هنگامى كه وى به مدينه آمد، به آن‏ها خبر داد كه وى دختر ابى ا مي ه بن مغيره است، ولى تكذيبش نمودند، تا اين كه عده‏اى از آنان راهى حج شدند، و گفتند: براى خانواده‏ات بنويس،  وى [براى خانواده‏اش] توسط آن‏ها نوشت، و به مدينه در حالى برگشتند كه آن را تصديق  مي ‏نمودند، بنابر آن عزت و احترامش نزد آن‏ها افزون گرديد. مي ‏افزايد: هنگامى كه زينب را به دنيا آوردم  پيامبر ص آمد و مرا خواستگارى نمود، گفتم: مثل من نكاح مي ‏شود؟  در من ديگر فرزند نيست،  و من غيور و عيال دار هستم، فرمود: «من از تو بزرگترم، غيرت را خداوند مي ‏برد، و عيال، ديگر به دوش خدا و رسول وى‏اند»، آن گاه رسول خدا ص با وى ازدواج نمود، و نزدش مي ‏آمد و  مي ‏گفت: (أين زناب)، «زينب كجاست»، بعد عمار آمد و او را با خود برد و گفت: اين رسول خدا ص را [از حاجتش] باز مي ‏دارد - ام سلمه وى را شير مي ‏داد - ، بعد رسول خدا ص آمد و گفت: «زينب كجاست؟» قريبه  بنت ابى ا مي ه - كه در همان موقع نزد خواهرش بود - گفت: او را ابن ياسر گرفت، پيامبر ص فرمود: «من امشب نزدتان مي ‏آيم»، بنابراين سفره خود را گذاشتم، و دانه هايى ازجو را كه در كوزه‏ام بود بيرون كردم، و روغنى را در آن آ مي خته و برايش غذايى ساختم، بعد شب را سپرى نمود و صبح كرد، هنگامى كه صبح نمود گفت: «تو نزد خانواده خود از كرامتى برخوردار هستى، اگر خواسته باشى هفت شب نزدت مي ‏مانم، و اگر نزدت هفت شب نمايم، نزد زنانم نيز هفت شب مي ‏نمايم». 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1722.txt">ازدواج پيامبر با ام حبيبه بنت ابى سفيان (رضى‏ اللَّه  عنهما)</a><a class="text" href="w:text:1723.txt">ازدواج پيامبر ص با زينب بنت جحش (رضى‏ اللَّه  عنها)</a><a class="text" href="w:text:1724.txt">ازدواج پيامبر ص با صفيه بنت حيى بن اخطب (رضى‏ اللَّه  عنها)</a><a class="text" href="w:text:1725.txt">ازدواج پيامبر ص با جويريه بنت حارث خزاعى (رضى‏ اللَّه  عنها)</a><a class="text" href="w:text:1726.txt">ازدواج پيامبر ص با  میمونه بنت حارث هلالى (رضى‏ اللَّه  عنها)</a><a class="text" href="w:text:1727.txt">پيامبر ص و شوهر دادن دخترش فاطمه به على بن ابى طالب (رضى‏ اللَّه  عنهما)</a><a class="text" href="w:text:1728.txt">ازدواج ربيعه اسلمى (رض)</a><a class="text" href="w:text:1729.txt">ازدواج جليبيب (رض)</a><a class="text" href="w:text:1730.txt">ازدواج سلمان فارسى (رض)</a><a class="text" href="w:text:1731.txt">ازدواج ابودرداء (رض)</a></body></html>ازدواج پيامبر با ام حبيبه بنت ابى سفيان (رضى‏ اللَّه  عنهما)
زبيربن بكار از اسماعيل بن عمرو روايت نموده كه: ام حبيبه دختر ابوسفيان (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: من در سرز مين حبشه بودم، كه ناگاه فرستاده نجاشى - وى كنيزى بود، كه به او ابرهه گفته مي ‏شد، و به كار لباس و روغن نجاشى مشغول مي ‏نمود - آمد و براى ورود نزدم اجازه خواست، به او اجازه دادم، گفت: پادشاه به تو مي ‏گويد: رسول خدا ص به من نوشته است كه تو را به نكاح وى درآورم، گفتم: خداوند تو را به خير بشارت دهد، گفت: پادشاه به تو مي ‏گويد: كسى را وكيل بگردان كه تو را به نكاح دهد، ام حبيبه مي ‏گويد: آن گاه نزد خالدبن سعيدبن عاص (رض) فرستادم و او را وكيل گردانيدم، و دو حلقه نقره‏اى، و همچنان دو خلخال نقره‏اى را كه بر تن داشتم، و انگشترهايى از نقره را كه در هر انگشت پاهايم بودند، به خاطر خوشى از بشارتى كه ابرهه به من داده بود به وى دادم، هنگامى كه غروب فرارسيد نجاشى جعفربن ابى طالب (رض) و كسانى را از مسلمانان كه در آنجا بودند امر نمود تا حاضر شوند، بعد نجاشى بيانيه داد و گفت: ستايش خدايى راست كه پادشاه، منزه، مؤمن، عزيز و جبار است، و شهادت مي ‏دهم كه معبودى جز يك خدا نيست، و محمد بنده و رسول خداست، و او همان كسى است كه عيسى بن مريم [مردم را] به وى بشارت داده بود. اما بعد: رسول خدا ص درخواست نموده است، كه‏ام حبيبه دختر ابوسفيان را براى وى به نكاح بدهم، و من به اين درخواست رسول خدا ص پاسخ دادم، و براى وى چهار صد دينار مهر داده است  و دينارها را در پيش روى قوم ريخت، بعد خالدبن سعيد صحبت نمود و گفت: ستايش خدا راست وى را ستايش مي ‏كنم و از وى مغفرت مي ‏طلبم، و شهادت مي ‏دهم كه معبودى جز يك خدا نيست و شهادت مي ‏دهم كه محمد بنده و رسول اوست، وى را به هدايت و دين حق فرستاده است، تا آن را بر همه اديان غالب گرداند، اگر چه مشركين بد برند، اما بعد: آنچه را رسول خدا ص طلب نموده است قبول نمودم، و ام حبيبه بنت ابى سفيان را در نكاح وى درآوردم، و خداوند براى رسول خدا ص بركت بدهد، و نجاشى دينارها را به خالدبن سعيد پرداخت، و او آن را قبض نمود، بعد خواستند كه برخيزند، نجاشى گفت: بنشينيد چون اين از سنت انبيا است، كه وقتى ازدواج نمودند بايد طعامى در