تو خوف تو [ديگر چيزى] مرا باز نمى‏دارد.  و نزد وى همچنان  از ابوحازم (رض) روايت است كه گفت: ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) بر مردى از اهل عراق گذشت كه افتاده بود، گفت: وى را چه شده است؟ گفتند: وقتى كه قرآن نزد وى تلاوت شود اين چيز به او مي ‏رسد، ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: ما از خدا مي ‏ترسيم ولى نمى‏افتيم.

خوف شداد بن اوس انصارى
ابونعيم  از شدادبن اوس انصارى (رض) روايت نموده كه: وى وقتى داخل بستر مي ‏شد، در بستر خود پهلو مي ‏خورد، و خوابش نمى‏آمد، آن گاه  مي ‏گفت: بارخدايا، آتش خواب را از من ربوده است، و بر مي ‏خاست وتا صبح نماز مي ‏خواند.
 
خوف ام المؤمنين عايشه
ابن سعد  از عمروبن سلمه (رض) روايت نموده كه: عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: به خدا سوگند، دوست دارم درختى مي ‏بودم، به خدا سوگند، دوست دارم كلوخى مي ‏بودم، به خدا سوگند، دوست دارم خداوند مرا هيچ چيزى نمى‏آفريد. و نزد وى همچنان از ابن ابى مليكه روايت است، كه: ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) قبل از وفات عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) نزد وى رفت و او را ستودو گفت: بشارت باد، اى همسر پيامبر خدا، كه جز از تو باكره‏اى را نكاح نكرد، و برائتت ار آسمان نازل شد!! بعد از وى ابن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما) نزد وى رفت، و عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: عبد اللَّه  بن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) مرا ستود، و دوست نداشتم امروز از كسى مي ‏شنيدم كه مرا مي ‏ستايد! دوست دارم من فراموش شده مي ‏بودم.
 
گريه  
گريه سيدنا محمد رسول خدا ص
بخارى از عبد اللَّه   (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص فرمود: «برايم بخوان»، گفتم: براى تو بخوانم، در حالى كه بر تو نازل شده است؟! گفت: «من دوست دارم كه قرآن را از غير خود بشنوم»، عبد اللَّه  مي ‏گويد: آن گاه سوره نساء را خواندم، تا اينكه به اينجا رسيدم:
[فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلَّ أمَّةٍ بِشَهِيْدِ وَجِئْنَابِكَ عَلَى هؤُلاءِ شَهِيْداً]. 
ترجمه: «آن گاه چگونه خواهد بود، كه از هرامت گواهيى بياوريم، و تو را بر آن‏ها گواه بياوريم».
پيامبر ص فرمود: «بس است، آن گاه ملتفت شدم، كه چشم هايش اشك مي ‏ريزند. 
 
دعوت نمودن طُلَيب بن عُمَير (رضي‏ الله  عنه)      

طليب و دعوت نمودن مادرش اروى بنت عبدالمطّلب
واقدى از محمّد بن ابراهيم بن حارث تيمي روايت نموده، كه گفت: هنگامي كه طليب بن عمير (رض) اسلام آورد، و نزد مادرش اروى بنت عبدالمطّلب آمد، به وى گفت: من اسلام آورده‏ام، و پيرو محمّد ص شده‏ام... قضيه را متذكّر شده و در آن آمده: او به مادرش گفت: چه مانعى وجود دارد كه اسلام بياورى و از وى پيروى نمايى؟ درحالى كه برادرت حمزه اسلام آورده است، پاسخ داد: منتظر مي‏باشم تا ببينم كه خواهرانم چه مي‏كنند؟ بعد از آن نيز يكى از آنها مي‏باشم. طليب مي‏گويد: به او گفتم:
تو را به خدا سوگند مي‏دهم كه نزد وى برو، به او سلام كن و او را تصديق كن و گواهى بده كه معبودى جز خداى واحد نيست. مادرم پاسخ داد: شهادت مي‏دهم كه معبودى جز خداى واحد نيست و شهادت ميدهم كه محمّد رسول خداست. پس از آن پيامبر خدا ص را با زبانش مساعدت مي‏نمود، و پسرش را به نصرت و قيام به اوامر وى ترغيب و تشويق مي‏كرد. اين چنين در الاستيعاب (225/4) آمده. و عقيلى اين را از طريق واقدى مثل اين چنان كه در الاصابه (227/4) آمده، روايت كرده است. و حاكم اين را در المستدرك (239/3) از طريق اسحاق بن محمّد فروى از موسى بن محمّد بن ابراهيم بن حارث تيمي از پدرش از ابوسلمه بن عبدالرحمن روايت نموده، كه گفت طليب بن عمير (رض) در دار ارقم اسلام آورد، پس از آن بيرون آمده نزد مادرش اروى بنت عبدالمطلب داخل گرديد، و به او خبر داد كه من پيرو محمّد ص شدم و به خداوندى كه پروردگار جهانيان است و ذكرش از همه برتر است اسلام آوردم. مادرش گفت: آرى، مستحق‏ترين كسى كه همراهش تعاون و همكارى كنى پسر مادربزرگ‏ات مي‏باشد. به خدا سوگند، اگر ما به آن چيزى كه مردان بر آن قادرند قادر مي‏بوديم، حتماً از او پيروى نموده و از وى دفاع مي‏كرديم. طليب مي‏گويد: گفتم: اى مادرم، پس تو را چه چيزى ازين عمل باز مي‏دارد؟... مانند همان چيزى را كه گذشت متذكر شد.
اين را ابن سعد در الطبقات (123/3) از محمّد بن ابراهيم تيمي از پدرش مثل اين روايت نموده. حاكم (239/3) مي‏گويد: اين حديث به شرط بخارى صحيح و غريب است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت نكرده‏اند. حافظ در الاصابه (234/2) باترديد اين قول گفته است: آن طورى كه او گفته نمي‏باشد، بلكه موسى ضعيف است ،و روايت ابوسلمه از طليب مرسل است، يعنى اين قولش: مي‏گويد: پس گفتم اى مادرم... الى آخره.
    
گريه اصحاب پيامبر ص  
گريه اهل صفه در وقت نزول آيه اى
بيهقى از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه نازل شد: 
[أفَمِنْ هَذَا الحَدِيْثِ تَعْجَبُونَ. وَتَضْحَكُوْنَ وَ لاَ تَبْكُوْن]. 
ترجمه: «آيا از اين سخن تعجب  مي ‏كنيد و مي ‏خنديد و گريه نمى‏كنيد».
آن‏گاه اصحاب صفه گريه نمودند، حتى كه اشك‏هاى شان بر گونه‏هاى‏شان جارى شد، هنگامى كه پيامبر خدا ص صداى گريه شان را شنيد با آنها گريه نمود، و ما به گريه وى گريه نموديم، پيامبر خدا ص فرمود : «كسى كه از ترس خدا گريه كند داخل آتش نمى‏شود، وكسى كه بر گناه مداومت كند داخل جنت نمى‏گردد، و اگر گناه نمى‏كرديد خداوند قومى را مي ‏آورد كه گناه  مي كردند، و آنها را مي ‏بخشيد». 
 
گريه نمودن مرد حبشى در پيش روى پيامبر ص هنگامى كه آيه‏اى را تلاوت نمود
بيهقى و اصبهانى از انس (رض) روايت نموده‏اند، كه گفت: پيامبر خدا ص اين آيه را تلاوت نمود:
[وَقُوْدُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ]. 
ترجمه: «و هيزم آن مردم و سنگ هاست».
و افزود: «هزار سال در آن آتش برافروخته شد تا اينكه سرخ گرديد، و هزار سال ديگر تا اينكه سفيد گرديد، و هزار سال ديگر تا اينكه سياه گرديد، و حالا سياه و تاريك است و شعله‏اش خاموش نمى‏گردد»، انس مي ‏گويد: در پيش روى پيامبر خدا ص مرد سياهى قرار داشت، و به آواز بلند گريست، آن گاه جبرئيل عليه السلام بر وى نازل شد و گفت: اين گريه كننده در پيش رويت كيست؟ پيامبر ص گفت: «مردى است از حبشه»، و او را به نيكى ستود [جبريل] گفت: خداوند عزوجل مي ‏گويد: «به عزت جلال و بلنديم بالاى عرشم سوگند، چشم هر بنده‏اى كه در دنيا از خوفم بگريد، خنده او را در جنت زياد مي ‏گردانم». 
 
گريه ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما)
عبدالرزاق از قيس بن ابى حاذم (رض) روايت نموده، كه گفت: نزد پيامبر خدا ص آمدم، و ابوبكر (رض) در جايش ايستاده بود، وى ثناى خداوند را به خوبى گفت، وخيلى گريست.  و شافعى از حسن بن محمدبن على بن ابى طالب روايت نموده كه: عمربن خطاب (رض) در خطبه خود در روز جمعه اين مي ‏خواند
[إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ]. 
ترجمه: «وقتى كه آفتاب پيچيده شود».
تا اينكه به اينجا رسيد:
[عَلِمَتْ نَفْسُ مَا أحْضَرَتْ]. 
ترجمه: «هر نفس آن چه را آماده كرده مي ‏داند.
و بعد از آن سوره را قطع مي ‏نمود. و 