 منصور از اسامه بن زيد (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: هنگامى كه پدرم كشته شد، نزد پيامبر ص آمدم، وقتى كه مرا ديد چشم‏هايش اشك ريخت، و به فرداى آن نيز نزد وى آمدم، گفت: «امروز نيز از ديدن تو چيزى را مي ‏بينم كه ديروز از تو ديدم».  و نزد ابن سعد  از خالدبن ش مي ر روايت است كه گفت: هنگامى كه زيدبن حارثه به شهادت رسيد، پيامبر ص نزدشان آمد، مي ‏افزايد: آن‏گاه دختر زيد به طرف پيامبر خدا ص با اضطراب و گريان دويد، و رسول خدا ص گريست، و آوازش بلند گرديد، سعدبن عباده (رض) گفت: اى رسول خدا، اين چيست؟ پاسخ داد: «اين شوق دوست به دوستش است».

اندوه پيامبر ص بر عثمان بن مظعون
ترمذى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص عثمان بن مظعون را در حالى كه درگذشته بود مي ‏بوسيد، و گريه مي ‏نمود، و چشم هايش اشك مي ‏ريخت. 
 
صبر اصحاب پيامبر ص بر مرگ  
صبر ام حارثه بر مرگ پسرش
بخارى و مسلم از انس (رض) روايت نموده‏اند كه: حارثه بن سراقه (رض) در روز بدر به قتل رسيد، موصوف در جمله نظاره كنندگان جنگ بود،  و او را تير نامعلومى رسيد و به قتلش رسانيد، آن‏گاه مادرش آمد و گفت: اى رسول خدا، مرا از حارثه خبر بده، اگر در جنت باشد صبر مي ‏كنم، وگرنه، خدا خواهد ديد كه چه كار مي ‏كنم - يعنى نوحه و فرياد مي ‏كشم، و نوحه و فرياد تا آن وقت حرام نشده بود - ، پيامبر خدا ص به او گفت: «واى بر تو، آيا عقل خود را از دست داده‏اى؟! آن هشت جنت است، به پسر تو فردوس اعلى رسيده است».  و اين را بيهقى  از انس به مانند آن روايت نموده، و در روايتى آمده: اگر در جنت باشد صبر مي ‏كنم، و اگر غير آن باشد بر وى به سختى گريه مي ‏كنم، گفت: «اى ام حارثه، چندين جنت در جنت است، و به فرزند تو فردوس اعلى رسيده است».  و طبرانى آن را،  از حصن بن عوف خثعمى (رض) به معناى آن روايت كرده، و در حديث وى آمده، كه گفت: «اى ام حارثه آن يك جنت نيست، بلكه جنت‏هاى زيادى است، و او در فردوس اعلى است»، گفت: پس صبر مي ‏كنم. و ابن نجار اين را از انس به شكل طويل،  روايت نموده است، و در حديث وى آمده: ام حارثه گفت: اى پيامبر خدا، اگر در جنت باشد، نه گريه مي ‏كنم، و نه اندوهگين مي ‏شوم، و اگر در آتش باشد، تا در دنيا زنده هستم، گريه مي ‏كنم، گفت: «اى ام حارث - يا حارثه - آن يك جنت نيست، بلكه جنت در جنت هاست، و حارث در فردوس اعلى است». آن گاه او در حالى برگشت كه  مي ‏خنديد و  مي ‏گفت: به به، اى حارث!!.

صبر ام خلاد بر فرزندش
ابن سعد  از محمدبن ثابت بن قيس بن شماس (رض) كه گفت: در روز قريظه مردى از انصار كه به او خلاد (رض) گفته مي ‏شد، به قتل رسيد، مي ‏گويد: كسى نزد مادرش آمد، و به او گفت: اى مادرخلاد! خلاد به قتل رسيد است، مي ‏افزايد: وى با پوشيدن نقاب آمد، و به او گفته شد: خلاد به قتل رسيده، و تو نقابدار هستى! گفت: اگر خلاد را از دست داده‏ام، حياى خود را از دست نمى‏دهم، اين سخن به پيامبر ص خبر داده شد، فرمود: «براى او اجر دو شهيد است»، مي ‏گويد گفته شد: اين چرا اى رسول خدا؟ پاسخ داد: «چون او را اهل كتاب به قتل رسانيده‏اند». 
 
صبر ابوطلحه و ام سليم بر موت فرزندشان
بزار از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: ام سليم نزد ابوانس آمد و گفت: امروز براى چيزى آمده‏ام كه بد مي ‏برى، گفت: ه مي شه از پيش اين اعرابى به چيزهايى مي ‏آيى كه بد مي ‏برم، ام سليم گفت: اعرابيى بود ولى خداوند وى را برگزيد، و اختيارش نمود، و او را نبى گردانيده است، پرسيد: چه با خود آورده‏اى؟ ام سليم گفت: شراب حرام شده است، ابوانس گفت: اين جدايى  ميان من و توست، وى مشرك در گذشت، بعد ابوطلحه (رض) نزد ام سليم آمد، و ام سليم به او گفت: من با تو در حالى كه مشرك باشى ازدواج نمى‏كنم، ابوطلحه گفت: به خدا سوگند، اين هدفت نيست، ام سليم گفت : پس هدفم چيست؟ گفت: هدفت طلا و نقره است، ام سليم گفت: من تو را و نبى خدا ص را شاهد و گواه مي ‏گيرم، كه اگر اسلام آوردى از تو به سبب اسلام راضى شوم، گفت: چه كسى با من در اين كار همراه مي ‏باشد؟ ام سليم گفت: اى انس برخيز و با عمويت برو، وى برخاست، [انس مي ‏افزايد:] وى دست خود را بر شانه من گذاشت، و به راه افتاديم تا اينكه نزديك پيامبر خدا ص رسيديم، او كلام ما را شنيد و گفت: «اين ابوطلحه است، كه در  ميان چشم هايش عزت اسلام ديده مي ‏شود»، آن گاه به پيامبر خدا ص سلام داد و گفت: (أشهدأن لاإله إلا اللَّه  و أن محمداً عبده و رسوله). «گواهى مي ‏دهم كه معبود بر حقى جز يك خدا وجود ندارد، و محمد بنده و رسول اوست»، و پيامبر خدا ص ام سليم را به عقد نكاح او بنابر اسلام آوردنش درآورد، ام سليم براى او طفلى به دنيا آورد و آن بچه راه رو شد، و پدرش به وى خيلى گرويده و خوشحال گرديد، بعد از آن خداوند تبارك و تعالى آن طفل را قبض نمود، بعد ابوطلحه آمد و گفت: ام سليم پسرم چه حال دارد؟ گفت: خوب است، ام سليم گفت: آيا غذا نمى‏خورى، امروز غذاى ظهرت را تأخير نمودم؟ ام سليم مي ‏افزايد: غذاى ظهرش را به وى تقديم داشتم، و بعد گفتم: اى ابوطلحه  عاريتى را قومى به عاريت گرفتند، و آن عاريت تا مدتى كه خداوند حكم نموده بود نزدشان باقى ماند، بعد صاحبان عاريت دنبال عاريت خود فرستادند، و عاريت خود را پس گرفتند، آيا اينها حق دارند كه بى قرارى و ناشكيبايى نمايند؟ گفت: نه، ام سليم گفت: پسرت دنيا را ترك گفته است، گفت: در كجاست؟ پاسخ داد: آنجا در خلوت خانه است، پس وى داخل شد، و پرده را از وى برداشت و استرجاع خواند،( گفت: إن اللَّه  و إنا إليه راجعون.)  و بعد از آن نزد پيامبر خدا ص رفت، و او را از قول ام سليم آگاه كرد، پيامبرص فرمود، «سوگند به ذاتى كه مرا به حق برگزيده، خداوند پسرى را در رحم وى به خاطر صبرش بر فرزندش انداخته است»، مي ‏افزايد: بعد ام سليم آن طفل را وضع نمود، و پيامبر خدا ص گفت: «اى انس نزد مادرت برو و به او بگو: وقتى كه ناف پسرت را بريدى، چيزى به او نچشانى و او را به سوى من بفرستى»، مي ‏گويد: او را بر دستان من گذاشت و نزد پيامبر ص آوردنش، و در جلوى روى وى گذاشتم، فرمود: «سه دانه خرماى خوب برايم بياور»  مي ‏افزايد: آن‏ها را آوردم، او دانه‏هاى شان را انداخت، و بعد آن را در دهن خود انداخت و جويد و حل نمود، و سپس دهن بچه را باز نمود و آن را در دهن وى انداخت، و طفل شروع نمود و زبان خود را در دهان خود مي ‏گردانيد، پيامبر ص فرمود: «چون انصارى است خرما را دوست مي ‏دارد»، و افزود: «نزد مادرت برو و بگو: خداوند در اين برايت بركت بدهد و او را نيكوكار و متقى بگرداند». هيثمى  مي ‏گويد: اين را بزار روايت نموده، و رجال آن رجال صحيح اند، غير احمد بن منصور الرمادى كه ثقه مي ‏باشد، و در روايتى در نزد بزار همچنان آمده كه: ام سليم به وى  گفت : با تو در حالى ازدواج كنم، كه چوبى را عبادت مي ‏كنى، كه فلان غلامم آن را مي ‏كشد و حديث را متذكر شده است. 
از انس  (رض) روايت است كه گفت: ابوطلحه (رض) پسرى داشت كه مريض بود، ابوطلحه بيرون شد و آن طفل در گذشت، هنگا