زن به قتل رسانيده شد. و نزد ابن اسحاق از مروان بن عثمان بن ابى سعيد بن معلى (رض) روايت است كه گفت: پيامبر خدا ص در همان مرضش كه در آن درگذشت - در حالى كه خواهر بشربن براء بن معرور نزدش داخل شده بود - گفت: «اى مادر بشر، اكنون قطع شدن شاهرگ قلبم را بر اثر همان خوردن كه با برادرت در خيبر خورده بودم درك نمودم »، مي ‏گويد: و مسلمانان را اعتقاد بر اين است، كه پيامبر خدا ص در ضمن شرف نبوت شهيد درگذشته است. اين چنين موسه بن عقبه از زهرى از جابر متذكر شده است. 
 
بردبارى پيامبر ص بر مردى كه خواست او را به قتل رساند
احمد از جعده بن خالد بن صمه جشمى (رض) روايت نموده، كه گفت: از پيامبر ص شنيدم - البته در حالى كه مرد چاقى را ديده بود و با دست خود به شكم وى اشاره مي ‏نمود - كه  مي ‏گفت: «اگر اين در غير اين مي ‏بود برايت بهتر بود!» مي ‏گويد: و مردى نزد پيامبر ص آورده شد، و گفته شد: اين مي ‏خواست كه تو را به قتل برساند، پيامبر ص فرمود: «نترس، اگر آن را مي ‏خواستى هم، خداوند تو را بر من تسلط نمى‏ داد». 
 
بيرون رفتن صفوان با پيامبر ص به طرف هوازن و اسلام آوردنش
پيامبر خدا ص به طرف هوازن بيرون رفت، صفوان در حالى كه هنوز كافر بود، در اين سفر با وى بيرون رفت، پيامبر ص كسى را نزد وى فرستاد و از او سلاح هايش را عاريت مي‏خواست، او در پاسخ به خواست پيامبر خدا ص صد زره را با بقيه وسايلش به عاريت داد. صفوان پرسيد: اين به خوشى است يا به زور؟ پيامبر خدا ص فرمود:«نه، اينها عاريت گرفته شده و دو باره مسترد مي‏شوند»، او نيز آنها را به عاريت داد، پيامبر ص به او دستور داد تا آنها را به حنين برساند. صفوان به اين صورت در حنين و طائف اشتراك نمود، و بعد از آن پيامبر ص به طرف جعرانه برگشت. درحالى كه پيامبر ص درميان اموال غنيمتى قدم مي‏زد، و آنها را نگاه مي‏كرد - صفوان‏بن‏اميه نيز همراهش بود - صفوان بن اميه درين هنگام چشم خود را به دره‏اى كه حيوانات، گوسفندان و شبانان در آن قرار داشت و دره از آنها پر شده، دوخته بود. وى بسيار دير به آن سو نگريست، و پيامبر ص او را به گوشه چشم مراقبت مي‏كرد، بلافاصله به او گفت: «ابووهب، از اين دره خوشت آمده است؟» گفت: بلى، پيامبر ص گفت: «آن دره با چيزهايى كه در آن است براى تو باشد». صفوان درين اثناء گفت: نفس هيچ كسى جز نفس نبى تن به اين كار نمي‏دهد، گواهى و شهادت مي‏دهم كه معبودى جز يك خدا نيست، و محمّد بنده و رسول اوست. و در همانجا اسلام آورد. اين چنين در الكنز (294/5) آمده. و اين را ابن اسحاق از محمّد بن جعفر بن زبير از عروه از عائشه (رضي اللَّه عنها) به اختصار، چنان كه در البدايه (308/4) آمده، روايت كرده است.
و امام احمد (465/6) از اميه بن صفوان بن اميه و او از پدرش روايت نموده كه: پيامبر خدا ص در روز حنين زره‏هايى را از وى به امانت گرفت، صفوان پرسيد: آيا اين را به غصب مي‏گيرى؟ پيامبر ص گفت: «بلكه امانت و تضمين شده» راوى مي‏گويد: بعضى از آن زره‏ها مفقود گرديدند، پيامبر ص از وى خواست تا تاوان آنها را بستاند، صفوان گفت: اى پيامبر خدا، امروز من به اسلام بسيار راغب و علاقمند هستم.
    
بردبارى پيامبر ص در مقابل گروهى از قريش كه در روز حديبيه خواستند نيرنگ نمايند
احمد از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: در روز حديبيه هشتاد تن از اهل مكه با سلاح از طرف كوه تنعيم بر رسول خدا ص به خاطر غافلگير ساختن پيامبر ص و اصحابش فرود آمدند، پيامبر ص بر آن‏ها دعا نمود، و همه گرفتار شدند، - عفان  مي ‏گويد:  و پيامبر ص آن‏ها را معارف نمود، و اين آيه نازل شد:
[وَ هُوَالَّذِي كَفَّ أَيْدِيهُم عَنْكُمْ أيِدَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّة مِنْ بَعْدِ أنْ أظْفُركُمْ عَلَيْهِم]. 
ترجمه: «و اوست آنكه دستهاى كافران را از شماو دست‏هاى شما را از آنان در دل مكه، بعد اينكه شما را بر آنان پيروز ساخت، بازداشت».
اين را مسلم، ابوداود، ترمذى،  نسائى نيز روايت نموده‏اند، و احمد و نسائى همچنان آن را به روايت از عبد اللَّه  بن مغفل (رض) طويل‏تر روايت نموده‏اند، و در آن آمده است: در حالى كه ما در آن حالت قرار داشتيم، ناگهان سى جوان كه مسلح بودند به سوى ما آمدند، و بر ما حمله آوردند، پيامبر خدا ص بر آنها دعا نمود، و خداوند قدرت شنوايى آن‏ها را گرفت، بعد ما به سوى آنها برخاستيم و گرفتارشان نموديم، و پيامبر خدا ص فرمود: «آيا در ذمه كسى آمده‏ايد؟ - يا كسى براى‏تان امان داده است؟-» گفتند: نه، آن‏گاه آن‏ها را آزاد نمود، و خداوند متعال نازل نمود: [وَ هُوَالَّذِى كَفَّ]الآيه. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1532.txt">بردبارى پيامبر ص بر قبيله دوس</a><a class="text" href="w:text:1533.txt">پيامبر ص و تخفيف نماز به خاطر گريه اطفال و قصه وى با مردى در شفقت</a><a class="text" href="w:text:1534.txt">قصه پيامبر ص با اعرابيى كه به او سخن سخت و درشت گفت</a><a class="text" href="w:text:1535.txt">شفقت اصحاب پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1536.txt">قول ابوسعيد خدرى درباره حياى پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1537.txt">حياى پيامبر ص از برخورد نمودن با اصحابش به طورى كه براى شان ناخوشايند باشد</a><a class="text" href="w:text:1538.txt">قول عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) در ستر بودن پيامبر ص از اهلش</a><a class="text" href="w:text:1539.txt">قول پيامبر ص درباره حياى عثمان (رض)</a><a class="text" href="w:text:1540.txt">حديث حسن درباره حياى عثمان و ابوبكر (رضى‏ اللَّه  عنهما)</a><a class="text" href="w:text:1541.txt">حياى عثمان بن مظعون (رض)</a></body></html>بردبارى پيامبر ص بر قبيله دوس
شيخين از ابوهريره (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: طفيل بن عمرو دوسى (رض) نزد پيامبر ص آمد و گفت: دوس نافرمانى نمود، و ابا ورزيد، بنابراين بر ضد آن‏ها دعا كن، آن گاه پيامبر خدا ص روى خود را به طرف قبله گردانيد و دست‏هاى خود را بلند نمود، و مردم گفتند: هلاك شدند، پيامبر ص فرمود: «بار خدايا، دوس را هدايت كن، و آن‏ها را بياور، بار خدايا، دوس را هدايت كن، و آن‏ها را بياور، بارخدايا دوس را هدايت كن و آن‏ها را بياور».
بردبارى و گذشت اصحاب پيامبر ص
عبدالغنى بن سعيد در إيضاح الإشكال از ابوزعراء (رض) روايت نموده كه وى گفت: على بن ابى طالب  مي ‏گفت: من وزنان و نيكان خانواده‏ام در بردبارى كوچك‏ترين مردم هستيم، و در علم بزرگ‏ترين آن‏ها، خداوند (جل جلاله) توسط ما كذب را نابود مي ‏كند، و به واسطه ما مرض ذئب الكلب را نابود  و ريشه‏كن مي ‏سازد، و توسط ما خداوند اسيران تان را رها مي ‏سازد، و رسن‏ها را از گردن‏تان بيرون مي ‏كشد، خداوند (جل جلاله) توسط ما فتح مي ‏كند و توسط ما خاتمه مي ‏بخشد. 
 
شفقت و رحمت شفقت پيامبر ص  
پيامبر ص و تخفيف نماز به خاطر گريه اطفال و قصه وى با مردى در شفقت
شيخين از انس (رض) روايت نموده‏اند كه پيامبر ص گفت: «من وارد نماز مي ‏شوم و  مي خواهم آن را طولانى كنم، در صورتى كه گريه طفلى را مي ‏شنوم و نماز را به خاطر علمم از شدت خفگى و حزن مادرش از گريه وى كوتاه مي ‏كنم». 
و مسلم از انس (رضى‏ اللَّه  عنه) رو