َعفْوَ وَ أمُرْ بِاْلعُرْفِ وَ أعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِيْنَ]. 
ترجمه: «عفو نمودن را عادت گير، به كار پسنديده امر كن و از نادانان اعراض نما».
و اين از جاهلان است!!. به خدا سوگند، عمر (رض) وقتى كه [حربن قيس]اين را برايش تلاوت نمود از آن تجاوز ننمود، و او نزد كتاب خداوند عزوجل متوقف مي ‏شد.  و نزد ابن سعد از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است، كه گفت: عمر را هرگز نديدم كه خشمگين شده باشد، و خداوند براى وى ذكر شده باشد، يا از او ترسانيده شده باشد و يا انسانى نزدش آيه‏اى از قرآن را خوانده باشد، مگر اينكه او از همان خواست خود سكوت كرده است.
و نزد اسلم آمده كه گفت: بلال (رض) فرمود: اى اسلم عمر را چگونه مي ‏يابيد؟ گفتم: خوب، ولى وقتى كه عصبانى شود، كار بزرگى است، بلال گفت: اگر هنگام خشم نزد وى مي ‏بودم قرآن را برايش مي ‏خواندم، تا غضبش فرو نشيند. و از مالك دار روايت است كه گفت: عمر (رض) روزى بر من فرياد كشيد، و شلاق را بر من بلند نمود تا بزند، گفتم: خدا را به ياد مي ‏آورم، وى آن را انداخت و گفت: [ذات] بزرگى را به يادم آوردى. 

حسن اخلاق مصعب و عبد اللَّه  بن مسعود (رضى‏ اللَّه  عنهما)
ابن سعد  از عامربن ربيعه (رض) روايت نموده، كه گفت: مصعب بن ع مي ر (رض) از روزى كه اسلام آورده بود، تا به قتل رسيدنش در احد خداوند رحمتش كند، رفيق و يار من بود، و در هر دو هجرت يكجا با ما به سرز مي ن حبشه آمد، وى از  ميان قوم رفيق من بود ، ومردى را هرگز با اخلاق‏تر و كم اختلاف‏تر از وى نديدم. و ابن سعد  از حبه بن جوين روايت نموده، كه گفت: نزد على (رض) بوديم، و بعضى قول عبد اللَّه  (بن مسعود) (رض) را متذكر شديم، قوم وى را ستودند، و گفتند: اى ا ميرالمؤمنين، ما مردى نيك اخلاق‏تر و از نگاه تعليم سودمند و مهربان‏تر، نيك مجلس‏تر و متقى‏تر از عبد اللَّه  بن مسعود نديديم!! آن گاه على (رض) گفت: شما را به خدا سوگند مي ‏دهم، آيا اين را از صدق قلب‏هاى تان گفتيد؟ گفتند: آرى، گفت: بار خدايا، من تو را شاهد مي ‏گيرم، بار خدايا، من درباره وى مثل گفته‏هاى اين‏ها، يا بهتر از آن را مي ‏گويم، و در روايت ديگرى از وى افزوده است: وى قرآن راخواند، و حلال آن را حلال دانست و حرامش را حرام، فقيه در دين بود و عالم به سنت.
 
حسن اخلاق ابن عمر و معاذ بن جبل (رضى‏ اللَّه  عنهم)
ابونعيم  از زهرى و او از سالم روايت نموده، كه گفت: ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) هرگز خادمى را لعنت نكرده، جز يك تن كه او را نيز آزاد نمود و زهرى مي ‏گويد: ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) خواست تا خادمش را لعنت كند، آن گاه گفت: (اللهم الع)، «بار خدايا لع» تا هنوز آن را تمام ننموده بود، كه گفت: اين كلمه‏اى است كه دوست ندارم آن را بگويم. و حديث جابر در رغبت و علاقمندى صحابه به انفاق گذشت، كه وى گفت: معاذبن جبل (رض) در  ميان مردم از روى زيباتر، اخلاق نيكوتر و سخاوتمندى زيادتر برخوردار بود... و حديث را متذكر شد. حاكم اين را به طولش روايت نموده است.
 
بردبارى و گذشت: بردبارى پيامبر ص  
بردبارى پيامبر ص در مقابل كسى كه درباره تقسيم غنايم توسط او در روز حنين طعن وارد نمود
بخارى از عبد اللَّه  (رض) روايت نموده، كه گفت: در روز حنين پيامبر ص عده‏اى از مردم را ترجيح داد، به اقرع بن حابس (رض) صد شتر داد، و به عيينه (رض) مانند آن را، و به عده ديگرى نيز داد، مردى گفت: هدف از اين تقسيم رضاى خدا نبوده است، گفتم: پيامبر ص را حتماً خبر مي ‏كنم، و وى را خبر نمودم. فرمود: «خداوند موسى را رحمت كند، از اين زيادتر اذيّت شد، و صبر نمود»، و در روايتى نزد بخارى آمده، كه آن مرد گفت: قسم به خدا اين تقسيمى است كه عدالت در آن مراعات نشده است، و نه هم هدف از آن رضاى خدا بوده است، گفتم: به خدا سوگند، پيامبر خدا ص را خبر مي ‏كنم، سپس نزد وى آمدم و به او خبر دادم، گفت: «اگر خدا و پيامبرش عدالت نكنند، پس چه كسى عدالت مي ‏كند؟! خدا موسى را رحمت كند، از اين زيادتر اذيّت شد، و صبر نمود».
 

بردبارى پيامبر ص در مقابل ذى الخويصره
در صحيحين - [بخارى و مسلم] - به روايت از ابوسعيد (رض) روايت است كه گفت: در حالى كه ما نزد پيامبر خدا ص بوديم، و او مالى را تقسيم مي ‏نمود، ناگهان ذوالخويصره - مردى از بنى ت مي م - نزدش آمد و گفت: اى رسول خدا، عدالت كن، پيامبر خدا ص فرمود: «واى بر تو، اگر من عدالت نكنم چه كسى عدالت مي ‏كند!! نو مي د و زيان كار شدم!! وقتى من عدالت نكنم، چه كسى عدالت مي ‏كند؟!». عمربن خطاب (رض) گفت: اى پيامبر خدا در مورد وى اجازه بده تا گردنش را بزنم، پيامبر خدا ص فرمود: «بگذارش، وى همراهانى دارد، كه هر يكى از شما نماز خود را درمقايسه با نماز آن‏ها، و روزه خود را در مقايسه با روزه آن‏ها اندك و ناچيز مي ‏شمارد،  قرآن را مي ‏خوانند ولى از گلوهاى شان تجاوز نمى‏كند  و از اسلام بيرون مي ‏شوند چنانكه تير از هدف بيرون مي ‏شود، به نوك آن نگاه مي ‏شود و چيزى در آن [از اثر خون و غيره] پيدا نمى‏گردد، بعد از آن به ته آن نظر مي ‏شود و چيزى در آن دريافت ن مي گردد، بعد از آن به چوب آن مي ‏نگرند و در آن چيزى پيدا نمى‏گردد و بعد از آن به پرهاى آن نظر مي ‏شود و در آن چيزى دريافت نمى‏گردد، و [تير] از سرگين و خون سبقت نموده است،  نشانه اين‏ها مرد سياهى است، كه يكى از بازوانش چون پستان زن، يا مثل تكه گوشت است و مي ‏جنبد، و اين‏ها در وقت اختلاف مردم بروز مي ‏كنند». ابوسعيد مي ‏گويد: من گواهى مي ‏دهم كه اين را از رسول خدا ص شنيدم، و گواهى مي ‏دهم كه على بن ابى طالب (رض) با آنان جنگيد  ومن همراهش بودم، و دستور داد تا آن مرد جستجو گرديد و آورده شد، و من به سويش نگاه نمودم وى داراى همان صفتى بود  كه رسول خدا ص توصيف نموده بود. 
 
 بردبارى پيامبر ص در مقابل عمر (رض) در مرگ عبد اللَّه  بن ابى
بخارى و مسلم از عبد اللَّه  بن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده‏اند: هنگامى كه عبد اللَّه  بن ابى وفات نمود، پسرش نزد پيامبر ص آمد و گفت: پيراهنت را به من بده تا او را در آن كفن كنم، و بر وى نماز بخوان و برايش مغفرت بخواه، پيامبر ص پيراهن خود را داد و گفت: «مرا خبر كن تا بر وى نماز بخوانم»، و او پيامبر ص را خبر نمود، هنگامى كه خواست نماز بخواند عمر (رض) وى را به سويى كشيد و گفت: آيا خداوند تو را از اينكه بر منافقين نماز بخوانى نهى نكرده است؟ گفت: «من در  ميان دو اختيار قرار دارم، گفته است:
[اَسْتَغْفِرْلَهُمْ أوْلاَتَسْتُغْفِرْلَهُمْ]. 
ترجمه: «آمرزش طلب كنى براى ايشان يا آمرزش طلب نكنى براى ايشان».
آن گاه بر وى نماز گزارد، و اين آيه نازل شد:
[وَلاَ تُصَلِّ عَلى أحَدٍ منْهُمْ مَاتَ أبَداً]. 
ترجمه: «و بر هيچ يك از ايشان كه ب مي رد هرگز نماز مگزار».
و نزد احمد از عمر (رض) روايت است كه گفت: هنگامى كه عبد اللَّه  بن ابى وفات نمود، رسول خدا ص براى نماز گزاردن بر وى فراخوانده شد، و او به سوى وى برخاست، هنگامى كه بر وى به خاطر خواندن نماز ايستاد، رفتم و در مقابل سينه‏ا