پيامبر ص حسن (رض) را بوسيد، و اقرع بن حابس (رض) به او گفت: براى من ده پسر به دنيا آمده است، ولى يكى از آن‏ها را هم نبوسيده‏ام، پيامبر ص فرمود: «كسى كه بر مردم رحم نمى‏كند، خداوند بر وى رحم نمى‏نمايد». 
 
قول پيامبر ص درباره اولاد و زيارت وى از فرزندش ابراهيم
نزد بزار از اسود بن خلف (رض) از پيامبر ص روايت است كه: وى حسن را گرفت و بوسيد، بعد از آن به آن‏ها پشت كرد وگفت: «فرزند مايه بخيلى، نادانى و ترس است».  و بخارى  از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص مهربان‏ترين مردم براى عيال خود بود، و پسرى  داشت و آن را براى شير دهنده‏اى در گوشه‏اى از مدينه داده بود، شوهر آن زن آهنگر بود، و ما هرگاهى نزد وى مي ‏آمديم، خانه‏اش پر از دود  بود، بعد پيامبر ص پسرش را مي ‏بوسيد، و بويش مي ‏نمود. 
 
چگونگى ورود پيامبر خدا ص به مكّه
حديث را همچنين بيهقى به همين درازيش، چنان كه در البدايه (291/4) آمده، روايت نموده، و ابن عساكر نيز آن را از طريق واقدى از ابن عبّاس (رض)، چنان كه در كنز العمال (295/5) آمده، روايت كرده... و چنان كه قبلاً در روايت طبرانى گذشت آن را يادآور شده، در سياق وى آمده: بعد پيامبر خدا ص پس از خارج شدن ابوسفيان به عبّاس گفت: «او را در تنگناى دره در دماغه كوه نگه دار تا اين كه لشكر خدا بر وى عبور نمايد، و او آن را ببيند». عبّاس مي‏گويد: من او را در همان تنگناى دره در دماغه كوه آورده و نگه داشتم، و هنگامي كه ابوسفيان را نگه داشتم گفت: اى بنى هاشم آيا غدر و خيانت مي‏كنيد؟ عباس: پاسخ داد: اهل نبوت غدر و خيانت نمي‏كنند ولى من با تو كارى دارم. ابوسفيان گفت: چرا آن وقت نگفتى؟ اين را به من مي‏گفتى كه من به تو كارى دارم تا مطمئن مي‏بودم و چنان حالتى برايم رخ نمي‏داد. عبّاس به او گفت: به اين فكر نبودم كه تو به اين راه مي‏روى.( چون عبّاس ابوسفيان را در آنجا نگه داشت، موصوف ترسيد كه شايد وى را به قتل برساند و به اين لحاظ پرسيد: آيا خيانت مي‏كنيد، عبّاس به او پاسخ داد: خير و در جواب اين گفته ابوسفيان كه چرا اين را قبلاً برايم نگفتى، تا خاطرم جمع مي‏بود و نمي‏ترسيدم، گفت: من اصلاً احساس نمي‏كردم كه تو چنان فكر نمايى، و بدون موجب بترسى. م.)  پيامبر خدا ص ياران خود را آماده نمود، و قبايل به سركردگى رهبران خود، و كتيبه‏ها با بيرق‏هاى خود گذشته و نخستين دسته‏اى را كه پيامبر خداص پيش نموده بود خالدبن وليد با بنى سُلَيم بود كه تعدادشان به يكهزار مي‏رسيد، آنها پرچمي داشتند كه آن را عبّاس بن مِرداس حمل مي‏نمود، و پرچم ديگرى را خفاف‏بن‏ندبه حمل مي‏كرد، و پرچم سومي را حجاج بن عِلاط دردست داشت، ابوسفيان پرسيد: اينها كيستند؟ عبّاس پاسخ داد: خالدبن وليد. گفت: همان بچه. عبّاس گفت: بلى. و چون خالد به عبّاس رسيد كه ابوسفيان در پهلويش قرار داشت، سه مرتبه تكبير گفتند و رفتند. بعد در عقب وى زُبير بن عوام با پانصد تن عبور نمود كه عدّه اى از آن مهاجرين و بقيه از گروه‏هاى مختلف مردم گرد آمده بودند، و با خود پرچم سياه داشت. هنگامي كه در برابر ابوسفيان رسيد، سه مرتبه تكبير گفت، و همراهانش نيز تكبير گفتند. ابوسفيان پرسيد: اين كيست؟ عبّاس پاسخ داد: زبيربن عوام. گفت: خواهر زاده‏ات؟ عبّاس گفت: آرى. بعد از آن يك گروه سيصد نفرى از غِفار عبور نمود كه پرچم آنها را ابوذر غفارى و گفته شده ايماءبن رَحَضَه حمل مي‏نمود، هنگامي كه اينها با وى برابر شدند سه مرتبه تكبير گفتند. ابوسفيان پرسيد: اى ابوالفضل اينها كيستند؟ عبّاس گفت: بنو غِفار. ابوسفيان گفت: مرا به بنى غفار چه؟ بعد از آن قبيله اسلم كه متشكل از چهار صد تن بود عبور نمود، و در آن دو پرچم قرار داشت، يكى آنها را بُرَيْدَه بن حُصَيْب حمل مي‏نمود و ديگرى را ناجيه بن اعجم. هنگامي كه اينها نيز در برابر وى رسيدند، سه مرتبه تكبير گفتند. ابوسفيان پرسيد: اينها كيستند؟ عبّاس گفت: اسلم. ابوسفيان گفت: اى ابوالفضل مرا به اسلم چه؟ در ميان ما و ايشان هيچ انتقام‏گيرى هرگز نبوده است. عبّاس به وى گفت: اينها قومي مسلمان اند و به اسلام داخل شده‏اند. بعد از آن بنوكعب بن عمرو با پانصد تن گذشت كه پرچم آنها را بِشربن شيبان حمل مي‏نمود. ابوسفيان پرسيد: اينها كيستند؟ عباس گفت: اينها كعب بن عمرو هستند (خُزاعه). ابوسفيان گفت: آرى، اينها هم پيمانان محمّد اند. هنگامي كه آنها در برابر وى رسيدند سه مرتبه تكبير گفتند. بعد از آن مُزَينه در يك گروهى متشكل از هزار تن عبور نمود كه در آن سه پرچم و صد اسب وجود داشت، كه پرچم‏هاى آن را نُعمان بن مُقرن، بلال بن حارث و عبداللَّه بن عمرو حمل مي‏نمودند. اينها چون در برابر ابوسفيان رسيدند، تكبير گفتند. ابوسفيان پرسيد: اينها كيستند؟ عبّاس گفت: مزينه. گفت اى ابوالفضل، مرا با مزنيه چه كار كه از كوه‏هاى خود نزدم آمده و حركت جنگ‏افزار و سلاح‏هاى‏شان را به نمايش مي‏گذارد. بعد از آن جُهَينه درگروه متشكل از هشت صد تن با سران خود كه درآن چهار پرچم وجود داشت گذشت، پرچم‏هاى اين گروه را اينها حمل مينمودند: ابوزُرعه مَعْبد بن خالد، سُوزيد بن صَخْر، رافع بن مكيث و عبداللَّه بن بدر. هنگامي كه در برابر وى رسيدند اينها نيز سه مرتبه تكبير گفتد. بعد از آن كِنانه، بنوليث، ضَمْره و سعد بن بكر در يك گروه متشكل از دويست تن كه پرچم شان را ابوواقد ليثى حمل مي‏نمود، عبور نمودند. هنگامي كه اينهادر برابر ابوسفيان قرار گرفتند، سه مرتبه تكبير گفتند. ابوسفيان پرسيد: اينها كيستند؟ عبّاس گفت بنوبكر. گفت: آرى، به خدا سوگند اهل شوم، اينها همان كسانى اند كه محمّد به خاطر  آنها بر ما لشكركشى نموده است(پس از صلح حديبيه خزاعه همراه پيامبر ص داخل پيمان شد، و بنوبكر با قريش. بعد از آن بنوبكر با قريش بر خزاعه هجوم آوردند و مفاد پيمان خويش با پيامبر ص را نقض نمودند، كه اين امر خود سبب عمده و مستقيم فتح مكه در سال هشتم هجرت بود.)، ولى به خدا، با من در آن كار نه مشورت شده بود، و نه من آن را دانستم و همان وقتى كه از آن مطلع شدم آن رانپسنديدم، ولى آن كارى بود كه تقدير بر آن رفته بود. عبّاس گفت: خداوند براى تو در لشكركشى و جنگ محمّدص بر شما اراده خير نموده كه همگى تان بر اثر آن به اسلام داخل شديد.
 واقدى مي‏گويد: عبداللَّه‏بن عامر از ابوعَمرو بن حِماس به من گفت: كه بنوليث به تنهايى خود كه دويست و پنجاه تن بودند عبور كردند، و پرچم آنها را صعب بن جَثّامه حمل مي‏نمود، هنگامي كه وى عبور نمود همه شان تكبير گفتند، ابوسفيان پرسيد: اينها كيستند؟ عبّاس پاسخ داد: بنوليث. سپس اشجع گذشت، و آنها آخرين كسانى بودند كه عبور نمودند، گروه شان متشكل از سيصد تن بود و با خود پرچمي داشتند كه آن را مَعْقرل بن سنان حمل مي‏كرد و پرچم ديگرى در دست نُعَيم بن مسعود قرار داشت. ابوسفيان گفت: اين‏ها سرسخت‏ترين دشمنان محمدص از ميان عرب بودند. عباس گفت: خداوند اسلام را وارد قلب‏هاى آنها گردانيده، و اين يك