 مِن رَّوْحِ اللّهِ) و از رحمت خدا نااميد نگرديد، زيرا اميدوار بودن باعث مي شود تا آدمي بکوشد و تلاش نمايد. و نااميدي باعث مي شود ارادۀ انسان سست شود. و بهترين چيزي که بندگان بايد به آن اميدوار باشند فضل و احسان و رحمت خداست .(إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ) چرا که جز گروه کافران کسي از رحمت خدا نااميد نمي شود. 
زيرا آنان به سبب کفر ورزيدنشان رحمت خدا را از خود دور مي داند، و رحمت خداوند از آنها دور است، پس خود را مانند کافران نکنيد و اين دلالت مي نما يد که اميدواري بنده به رحمت خدا به اندازۀ ايمان او باشد. 
پس فرزندان يعقوب رفتند . (فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَيْهِ ) و هنگامي که نزد يوسف رفتند، (قَالُواْ) با تضرع و زاري به او گفتند: ( يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ ) اي عزيز! به ما و خانوادۀ ما سختي رسيده است، و کالايي اندک و ناپذيرفتني آورده ايم، پس با اينکه نمي توانيم قيمت واقعي کالا را بپردازيم پيمانۀ ما را کامل بده و از مقدار معين بيشتر به ما ببخش. (إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ(   بي گمان خداوند بخشندگان را در دنيا و آخرت پاداش مي دهد. 
هنگامي که کار تمام شد و به نهايت رسيد، دل يوسف نسبت به آنها سوخت و خودش را به آنان معرفي کرد  آنها را سرزنش نمود.قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنتُمْ جَاهِلُونَ گفت:«آيا مي دانيد که نسبت به يوسف و برادرش بدانگاه که نادان بوديد چه کرديد؟
قَالُواْ أَإِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَاْ يُوسُفُ وَهَـذَا أَخِي قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنَا إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَيِصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ گفتند: «آيا واقعاً تو يوسف هستي؟ »گفت: «آري! من يوسف هستم و اين برادر من است، خداوند بر ما منت نهاده است . بي گمان هر کس تقوا پيشه کند و بردباري ورزد همانا خداوند پاداش نيکوکاران را ضايع  نمي کند». 
قَالُواْ تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَاطِئِينَ گفتند: «سوگند به خدا! خداوند تو را بر ما برتري داده است و ما از خطاکاران بوده ايم».
قَالَ لاَ تَثْرَيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ گفت: «امروز هيچ سرزنشي بر شما نيست، خداوند شما را مي آمرزد و او مهربانترين مهربانان است».
(قَالَ ) گفت: (هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ ) آيا مي دانيد با يوسف و برادرش چه کرديد؟ 
کاري که آنها با يوسف کرده بودند مشخص بود. و اما نسب به برادرش والله اعلم شايد اين گفته شان باشد (ان يسرق فقد سرق اخ له، من قبل) اگر او دزدي کند پيش از وي برادش دزدي کرده است. يا اين حا دثه اي بود که ميان او و پدرش جدايي انداخت و آنها مسبب آن بودند. 
(إِذْ أَنتُمْ جَاهِلُونَ (بدانگاه که شما نادان بوديد، و اين نوعي عذر تراشي براي آنها بود. يا آنها را سرزنش مي کند که کار نادانان را انجام دادند با اينکه شايسته نبود که نادانان را انجام دهند. 
پس دانستند کسي که آنها را خطاب مي کند يوسف ا ست، و گفتند: (أَإِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَاْ يُوسُفُ وَهَـذَا أَخِي قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنَا) آيا تو واقعاً يوسف هستي؟ گفت: آري! من يوسف هستم و اين برادرم است، خداوند با دادن ايمان و پرهيزگاري و تمکين، بر ما منت گذارده است. و اين نتيجه ي صبر و تقوا بود. ( إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَيِصْبِرْ ) بي گمان هر کس از انجام دادن آنچه خداوند حرام نموده است پرهيز نمايد، و دبر دردها و مصيبت ها شکيبا باشد و بر انجام دستورات الهي بردباري ورزد، (فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ(  همانا خداوند پاداش نيکوکاران را ضايع نمي کند، زيرا اين کارها نيکوکاري به حساب مي آيد، و خداوند پاداش هر کس که کار نيک را انجام دهد ضايع نمي کند. 
(قَالُواْ تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنَا) گفتند: «سوگند به خدا! به سبب اخلاق نيکو و عادت هاي خوبي که داري خداوند تو را بر ما برتري داده است و ما نسبت به تو بي نهايت بدي کرديم، و براي رساندن اذيت و آزار به شما ودور کردنتان از پدرت کوشيديم، پس خداوند شما را بر ما  برتري داد و به تو نعمت و قدرت بخشيد. (وَإِن كُنَّا لَخَاطِئِينَ ) و به درستي که ما از خطاکاران بوده ايم. و اين اوج اعتراف آنان به چيزي بود که از آنان نسبت به يوسف سرزده بود. 
(قَالَ ) يوسف عليه السلام از روي بخشش و بزرگواري به آنها گفت: (لاَ تَثْرَيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ ) امروز شما را سرزنش و ملامت نمي کن. (يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ) خداوند شما را مي آمرزد و او مهربان ترين مهربانان است. پس به طور کامل آنها را بخشيد بدون اينکه با يادآوري گناه گذشته آنان از آنها ايراد بگيرد و برايشان دعاي مغفرت و رحمت نمود و اين نهايت احسان و نيکوکاري است که جز خواص و بندگان برگزيده آن را نجام نمي دهند.اذْهَبُواْ بِقَمِيصِي هَـذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ اين پيراهنم را با خود ببريد و آن را بر روي پدرم بياندازيد تا بينا گردد و تمام خانواده تان را به نزد من بياوريد»
وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ و هنگامي که کاروان حرکت کرد پدرشان گفت: «اگر مرا به بي خردي و خرفتي متهم نکنيد بي گمان بوي يوسف را مي يابم».
قَالُواْ تَاللّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلاَلِكَ الْقَدِيمِ گفتند: «سوگند به خدا تو در سرگشتگي قديم خود هستي».
فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ  و هنگامي که مژده دهنده نزد او آمد پيراهن را بر چهره اش افکند، بينا شد (و) گفت: «آيا به شما نگفته بودم که از سوي خدا چيزهايي را مي دانم که شما نمي دانيد»؟
قَالُواْ يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ  گفتند: «اي پدر! آمرزش گناهانمان را براي ما بخواه که ما خطاکار بوده ايم».
قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّيَ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ گفت: «براي شما از پروردگارم آمرزش خواهم طلبيد، بي گمان او آمرزنده و مهربان است».
يوسف به برادرانش گفت: اذْهَبُواْ بِقَمِيصِي هَـذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيرًا ) اين پيراهنم را با خود ببريد و آن را به صورت پدر بياندازيد تا بينا گردد . چون هر بيماري و دردي با ضد آن معالجه مي گردد، و اين پيراهن بوي يوسف داشت. و خدا مي داند چقدر غم يوسف و انتظار و حسرت وي در دل پدر بود. يوسف خواست تا پدر آن را بو کند و