را هم به آنان نشان بدهد، پس آشکارا و بدون پروا محبت شديد خود را نسبت به يوسف اعلام کرد، زيرا ديگر زنان او را ملامت نمي کردند، و گفت: (وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاسَتَعْصَمَ ) و به راستي او را به خويشتن خوانده ام ولي او امتناع ورزيد. در حالي که زن عزيز همچنان او را مکارانه به خود مي خواند و گذر وقت و زمان جز محبت و اضطراب و اشتياق وصال يوسف چيزي به او نمي افزود. بنابراين در حضور زنها گفت: (وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِّنَ الصَّاغِرِينَ (و اگر آنچه را که به او دستور مي دهم انجام ندهد قطعاً زنداني مي شود و خوار و زبون خواهد بود. 
او را تهديد کرد تا خواسته اش را بپذيرد و به هدفش برسد. در اين هنگام يوسف به پروردگارش پناه برد و در مقابل مکر زنان از او ياري جست و (قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ ) گفت: پروردگارا! زندان براي من خوشايندتر از چيزي است که مرا به آن فرا مي خوانند و اين دلالت مي نمايد که زنان به يوسف اشاره مي کردند که از بانويش اطاعت کند و فرمان او را بپذيرد و در اين مورد مکر مي ورزيدند. 
پس يوسف زندان و عذاب دنيوي را بر لذتي آماده که موجب عذاب سخت مي شود، ترجيح داد. (وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ ) و اگر مکر آنان را از من بازنداري به آنان تمايل پيدا مي کنم. زيرا من ضعيف و ناتوان هستم اگر بدي را از من دور نکني. (وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ ) و اگر به آنان تمايل پيدا کنم از زمرۀ نادانان مي گردم، زيرا اين کار ناداني و جهالت است ، چون آدم جاهل لذتي اندک و آلوده را بر لذت ها و خوشي ها ي متنوع در باغهاي پر ناز و نعمت ترجيح مي دهد. و هر کس لذت زودگذر را بر سعادت حقيقي  وابدي ترجيح دهد بسيار نادان است. و علم و عقل، آدمي را به ترجيح دادن مصلحت و لذت بزرگتر را فرا مي خوانند، و چيزي را ترجيح مي دهند که سرانجام آن بهتر است. 
(فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ ) و پروردگارش دعاي او را بدانگاه که وي را فرا خواند اجابت کرد، (فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ ) زن عزيز همواره با مکر و زاري از او التماس مي کرد و به راههاي مختلفي متوسل مي شد تا او را راضي کند. اما يوسف او را نااميد کرد و خداوند مکر همسر عزيز را از او باز داشت. (إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ) بي گمان خداوند شنواي دعاي دعا کننده است و به نيت و قصد شايستۀ او و ضعف و ناتواني اش که مقتضي آن است خداوند با لطف و ياري خود به کمک وي بشتابد، آگاه است. و خداوند با لطف و ياري خويش او را ياري نمود.پس اين است آنچه که خداوند يوسف را با آن از اين فتنۀ بزرگ و رنج سخت نجات داد. اما مالکان و صاحبان يوسف پس از آنکه خبر پخش شد و برخي زن عزيز را معذور دانستند و برخي او را ملامت کرده، و برخي از او عيب گرفتند. ( بَدَا لَهُم مِّن بَعْدِ مَا رَأَوُاْ الآيَاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ ) پس از آنکه نشانه هاي دال بر برائت و پاکدامني وي ديدند چنين به نظرشان رسيد که او را تا مدتي زنداني کنند تا اين خبر پايان يابد و مردم آن را فراموش کنند. 
زيرا وقتي که خبري پخش شود مادامي که اسباب و عوامل آن وجود داشته باشد همواره شايع مي گردد، و چون اسباب آن از بين برود به فراموشي سپرده خاهد شد. پس آنان صلاح را در آن ديدند که يوسف را زنداني کنند. بنابراين او را به زندان فرستادند.وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيَانَ قَالَ أَحَدُهُمَآ إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ الآخَرُ إِنِّي أَرَانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزًا تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ  و دو جوان با او وارد زندن شدند، يکي از آن دو گفت: «من در خواب ديدم که انگور براي شراب مي فشارم» و ديگري گفت: «من در خواب ديدم که بر سر خويش ناني برداشته ام که مرغان از آن مي خورند، ما را از تعبير آن با خبر کن که تو را از زمرۀ نيکوکاران مي بينيم».
قَالَ لاَ يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَن يَأْتِيكُمَا ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاَّ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَهُم بِالآخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ يوسف گفت: «پيش از آنکه غذايتان به شما برسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت، اين (تعبير خواب) که به شما مي گويم از چيزهايي است که پروردگارم به من آموخته است. به راستي که من آيين قومي را که به خدا ايمان نمي آورند و به آخرت نيز بي باورند ترک گفته ام». 
هنگامي که يوسف وارد زندان شد (وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيَانَ) دو جوان با او وارد زندان شدند، و هر يک از اين دو جوان خوابي را ديد و آن را براي يوسف تعريف کرد تا تعبيرش را به وي بگويد. پس (قَالَ أَحَدُهُمَآ إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ الآخَرُ إِنِّي أَرَانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزًا تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ) ما را از تفسير اين خواب ، و سرانجامي که در انتظار داريم با خبر کن. و گفته ي آنان: ( إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ ( يعني: ما تو را از کساني مي دانيم که با مردم احسان مي کنند. پس با تعبير خوابمان به ما احسان کن، همچنانکه به ديگران نيز احسان کرده اي. پس با ذکر احسان يوسف به او متوسل شدند. (قَالَ لاَ يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَن يَأْتِيكُمَا) يوسف با اجابت خواستۀ آن دو به آنها گفت: پيش از اينکه غذايتان به شما برسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت. يعني مطمئن باشيد که من زود خواب شما را تعبير مي کنم، و هنوز نهار يا شمامتان به شما نمي رسد که شما را از تعبير آن آگاه خواهم ساخت. شايد يوسف عليه السلام خواست در اين حالت که آنها به تعبير خواب نياز داشتند آنها را به ايمان فرا بخواند تا دعوتش موثر واقع شود و بهتر آن را بپذيرند. سپس گفت: (ذَلِكُمَا) تعبيري که براي خواب هاي شما مي کنم، ( مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي) از علم خداست که مرا آموخته است، و با بخشيدن آن به من نسبت به اينجانب احسان کرده است. 
( إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاَّ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَهُم بِالآخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ(  و اين به خاطر آن است که من آئين قومي را که به خدا ايمان نمي رود و هم آنان به آخرت بي باورند ترک گفته ام . واژۀ «ترکت» به دو معني به کار مي رود.
1 – کسي که اصلاً وارد کاري نشده و آن را انجام نداده است. 
2- کسي که وارد چيزي شود سپس از آن بيرون بيايد. بنابراين نبايد گفت که يوسف قبل از آن بر غير آئين ابراهيم بوده است.وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَآئِـي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَا أَن نُّشْرِكَ بِاللّهِ مِن شَيْءٍ ذَلِكَ مِن فَضْلِ اللّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى النَّاسِ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ ال