ل تر از کسی که به آیین ابراهیم علاقه مند است وجود ندارد. سپس از حالت او در دنیا و آخرت خبر داد و فرمود: « وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا» و او را برگزیدیم و به وی توفیق انجام کارهایی را دادیم که با انجام آن از برگزیدگان گردید. « وَإِنَّهُ فِي الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» و او در آخرت از شایستگان است، کسانی که مقامشان بسیار والا و رفیع است. « إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ» آنگاه که پروردگارش به وی گفت: فرمانبر باش، او در جواب درخواست پروردگار «قَال» گفت: « أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ» با نهایت اخلاص پروردگار جهانیان را می پرستم و به سوی او باز می گردم و تنها محبت وی را در دل جای می دهم. ابراهیم علیه السلام به گونه ای در توحید و یکتاپرستی غور کرده بود که یکتاپرستی به عنوان بزرگترین ویژگی در زندگی او جلوه می کرد. سپس یکتاپرستی را در میان فرزندانش بر جای گذاشت و آنها را بدان سفارش نمود و آن را سخنی ماندگار پس از خود باقی گذاشت، به گونه ای که فرزندانش توحید را از یکدیگر به ارث بردند تا به یعقوب رسید و او فرزندانش را به آن سفارش کرد. پس ای فرزندان یعقوب! پدرتان شما را به صورت ویژه بدان سفارش کرد، پس لازم است که به طور کامل فرمان برید و از خاتم پیامبران پیروی کنید، و گ فت: « يَا بَنِيَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى لَكُمُ الدِّينَ» ای فرزندانم! خداوند از آن جا که نسبت به شما مهربان است دین را برایتان برگزیده است، پس آن را بر پا دارید و شرایع و دستوراتش را اجرا کنیدو خویشتن را بدان متصف نمایید، و خود را به اخلاق دینی بیارایید و این را تا دم مرگ ادامه دهید، چون هرکس که بر حالتی زندگی کند بر همان حالت خواهد  مرد، و هرکس که بر حالتی بمیرد بر همان حالت برانگیخته خواهد شد.
و از آنجا که یهودیان و نصارا ادعا می کردند بر دین ابراهیمو یعقوب هستند، خداوند ادعای آنان را منکر شد و فرمود:« أَمْ كُنتُمْ شُهَدَاء» شما حاضر بودید « إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ» آنگاه که مقدمات و  اسباب مرگ یعقوب فرا رسید؟! او به طور آزمایش و برای اینکه اطمینان یابد که آنچه فرزندانش را بدان وصیت کرده است از آن اطاعت می کنند، به فرزندانش گفت : « مَا تَعْبُدُونَ مِن بَعْدِي» پس از من چه چیزی را می پرستید؟ آنها پاسخی به او دادند که مایه چشم روشنی وی گردید، و گفتند: « نَعْبُدُ إِلَـهَكَ وَإِلَـهَ آبَائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ إِلَـهًا وَاحِدًا: معبود تو را و معبود پدرانت ابراهیم واسماعیل و  اسحاق را می پرستیم که معبودی یگانه است، و چیزی را شریک و همسان او قرار نمی دهیم . « وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ » و ما فرمانبردار او هستیم . پس آنها توحید و عمل را با هم جمع کردند.
معلوم است که آنها در هنگام مردن یعقوب حاضر نبودند، چون در آن زمان هنوز به دنیا نیامده بودند، بنابراین آنان حضور داشتند. و خداوند از یعقوب خبر داده است که او فرزندش را به یکتاپرستی سفارش نمود، نه به یهودیت. سپس خداوند متعال فرمود:« تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ» این جماعت روزگارشان به سرآمد، « لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُم مَّا كَسَبْتُمْ» آنچه به دست آوردند متعلق به خودشان است و آنچه شما به دست می آورید برای شما است، یعنی هرکس براساس کاری که انجام داده است مجازات خواهد شد، و هیچ کسی به خاطر گناه کسی دیگر مواخذه نمی شود، و جز ایمان و پرهیزگاری هیچ چیزی به آدمی سود نمی رساند. پس مشغول شدنتان به آنان و ادعایتان که بر آیین آنها هستید، و اهل سخن بودن، یک کار پوچ و بی ارزش است. بلکه بر شما واجب است به حالتی که بر آن قرار دارید، بنگرید که آیا با آن نجات می یابید یا نه؟فَلَمَّا جَاءهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُواْ إِنَّ هَـذَا لَسِحْرٌ مُّبِينٌ و هنگامي که از نزد ما حق به آنان رسيد، گفتند: « به رسايت اين جادوي آشکاري است»
قَالَ مُوسَى أَتقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءكُمْ أَسِحْرٌ هَـذَا وَلاَ يُفْلِحُ السَّاحِرُونَ  موسي گفت : «آيا حق (را) که به سوي شما آمه است سحر مي ناميد؟ آيا اين جادو است؟ و جادوگران رستگار نمي شوند».
(فَلَمَّا جَاءهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا ) و هنگامي که از سوي ما حق به آنان رسيد، حقي که از جانب خداوند بود، آن ذات بزرگواري که همۀ موجودات در برابر عظمت او سر تسليم فرود آورده اند، و او پروردگار جهانيان است و تمام مخلوقات را با نعمت هاي خود پرورش داده است، هنگامي که اين حق توسط موسي به آنان رسيد، آن را رد کردند، (قَالُواْ إِنَّ هَـذَا لَسِحْرٌ مُّبِينٌ) و گفتند: اين جادوي آشکار است . آنها به روي گرداني و نپذيرفتن اکتفا نکردند، بلکه آن را باطل ترين باطل که سحر است به حساب آوردند، سحر هم يک نوع متشبه کردن و وارونه جلوه دادن (حقايق) است. و به واژه ي «سحر» هم اکتفا نکردند بلکه گفتند: جادوي روشن و اشکار است. در حالي که حق روشن بود. بنابراين (قَالَ مُوسَى ) موسي با سرزنش آنها حق را رد کردند که حق را جز ستمگرترين مرم کسي رد نمي کند به آنان گفت (أَتقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءكُمْ ) «آيا حق (را) چون به سوي شما آمد سحر مي ناميد؟ يعني به آن مي گوييد جادوي آشکاري است؟(أَسِحْرٌ هَـذَا ) به محتواي اين پيام و ويژگي آن بنگريد، آيا اين دو جادو است؟ زيرا در نگاه اول معلوم مي شود که ان حق است. (وَلاَ يُفْلِحُ السَّاحِرُونَ  ) و جادوگران در دنيا رستگار نمي شوند. پس بنگريد که سرانجام از آن چه کسي است، و چه کسي رستگار مي شود و کاميابي در دست چه کسي است؟ و آنها بعداً دانستند که موسي رستگار شد و موفقيت دنيا و آخرت را به دست آورد.قَالُواْ أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا وَتَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِيَاء فِي الأَرْضِ وَمَا نَحْنُ لَكُمَا بِمُؤْمِنِينَ گفتند: «آيا پيش ما آمده اي تا ما را از چيزهايي که پدران و نياکان خود را بر آن نيافته ايم منصرف گرداني؟ و مي خواهيد دراين سرزمين بزرگي و مهتري براي شما دو نفر باشد؟ ما به شما ايمان نمي آوريم».
(قَالُواْ ) آنها در حالي که سخن موسي را رد مي کردند، به او گفتند (أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا) آيا تو پيش ما آمده اي تا ما را از شرک و پرستش غير خدا که پدران خود را بر آن يافته ايم باز داري؟ و ما را دستور مي دهي تا تنها خدايي را که شريکي ندارد عبادت کنيم ؟ پس آنان سخنان پدران و گمراهشان را حجت و دليل قرار دادند و به وسيلۀ آن حقي را که موسي عليه السلام پيش آنه آورده بود رد کردند. 
(وَتَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِيَاء فِي الأَرْضِ ) و شما دو نفر پيش ما آمده ايد تا رئيس باشيد و مهتري و بزرگي براي شما دو نفر باشد. آمده ايد تا ما را از سرزمينمان بيرون کنيد. آنها با اين سخنان مي خواستند عوام فريبي کنند و مردمان نادان را گول بزنند و آنان را بر دشمني با موسي و ايمان نياوردن به او تحريک کنند. 
و کسي که حقايق