رديد نيست اينكه شيعيان اوّليّه و مخلص از اين فتنه جويان مبرّي بودند همچنانكه امام و رهبرشان از آنها بيزار بود و تبرّي مي جست. ليكن شيعيان علي غالباً بي وفا و ترسو و تنبل و دور از شجاعت و جوانمردي بودند، برعكس شيعيان عثمان و يا شيعيان معاويه كه وفاء و اخلاص و مردانگي و امانت در آنها غالب بود و بنا براين علي رضي اللّه عنه با جرأت و شجاعت بي مانندش از دست شيعيانش شكوه داشته و آه و ناله مي كرد و مي گفت : اي نامردان وبزدلان كاش كه شما مرا نمي شناختيد و من با شما آشنا نمي شدم …… خدا شما را بكشد، قلب مرا پر از غم كرديد و با عصيان خود رأي مرا تباه نموديد تا حدّي كه قريش مي گويد : فرزند ابوطالب در جنگ خبره نيست.[14] و در مقارنه با شيعيان معاويه مي گويد : به خدا قسم كه اينها نه به خاطر اينكه بحقّ سزاوارترند بر شما غلبه مي كنند بلكه به خاطر اطاعتشان از باطل و اطاعت از رهبرشان و كوتاهي شما از حقّ من بر شما پيروز ميگردند، ملّت ها از ظلم رهبران خود مي ترسند و من از ظلم رعيّت خود بيم دارم ، شما را به جهاد خواندم نپذيرفتيد و به شما ندا دادم نشنيديد ، و مخفيانه و علني برايتان پيغام فرستادم گوش نداديد ، نصيحتتان كردم قبول نكرديد …. كاش معاويه ده تن از شما را با يكي از افرادش عوض مي كرد.[15]

بزرگترين دليل خذلان و كوتاهي شيعيان علي اينست كه برادر بزرگتر علي رضي اللّه عنه، به نام عقيل كه از بزرگان شيعيان او بود، علي را ترك نمود و به معاويه پيوست.[16]

امّا با حسن و حسين چه نمودند؟ كه نمي شود وقايع تاريخي را مخفي نمود، و شايد بحث مستقلّي در اين زمينه لازم باشد، و اما از عدم صدق و امانت و راستي شيعيان علي، همين بس كه يكي از پيروان جعفربن محمّد صادق اعتراف نموده است به طوري كه در كافي روايت مي كند : « به ابوعبداللّه گفتم كه من از كساني تعجّب مي كنم كه موالي شما نيستند و ولايت فلان و فلان را دارند، و داراي صدق و امانت و وفاء مي باشند، و افرادي ولايت شما را دارند ليكن آن صدق و امانت و وفا را ندارند ميگويد ابوعبدالله برخاست وخشمگين برمن خيره شد وگفت هركس به ولايت امامى كه از طرف خدا نيست روى بياورد دين ندارد وكسى كه به ولايت امام الهى ايمان بياورد مورد سرزنش نيست.»[17] 

از قرن دوم هجرى به بعد شيعهء امامى كه از غُلات-افراطيون--افراطيون- نباشد وجود ندارد،براى اينكه آن چه كه سابقا در نزد آنها غلو شمرده ميشده بعد ازآن-بقول ممقانى شيعى- از ضروريات مذهب گشته است،  لهذا شيخ ابراهيم جبهان ميگويد: هر شيعى در روى زمين يا در بطن آن يك سبأى ميباشد، براى اينكه از آرائى پيروى ميكند بانى ومؤسس آنها ابن سبأ بوده است، همچنانكه به هرنصرانى كه از پولس پيروى كند پولسى گفته ميشود، وهكذا به هركس كه ازاسلام پيروى كند-تابع هر مذهب فقهى باشد- مسلمان گفته ميشود، هكذا هركس كه پيرو رفض وتشيع باشد يك ويرانگر ملحد صفت ميباشد ولو اينكه سبأى يا امامى يا خطابى يا اسماعيلى يا بيانى و.... باشد،  براى اينكه انسان در نزد آنها يك شيعهء درست شمرده نميشود مگر اينكه به اسلام وحاملان آن وكتاب آن وراويان  سنت پيامبر شك وترديد نمايد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] منبع اصلي اين فصل از كتاب (الشيعهء و التّشيّع، فرق و تاريخ) ازعلامهء شهيد  احسان الهي ظهير مي‌باشد كه از علماي بزرگ پاكستان بود و نوشته‌هاي تحقيقي متعدّدي در مورد مذاهب و فرق دارد و به دست تروريست هاى مزدوررژيم ايران در پاكستان ترور شد.
[2] البدايهء و النّهايهء: ابن كثير ج7 ص257 چاپ بيروت ، تاريخ طبري ج5 ص6 ، الكامل : ابن اثير ج2/290 .
[3] البدايهء و النّهايهء 7/259 .
[4]  البدايهء و النّهايهء 7/253 .
[5] البدايهء و النّهايهء 7/259 (عذر علي رضي اللّه عنه اين بود كه در آن شرايط، با وجود اينهمه مدّعيان قتل عثمان، چگونه مي‌توان آنها را قصاص كرد ؟! )
[6] پيامبر اين جمله را در مدح حضرت حسن فرموده است كه بين دو گروه بزرگ از مسلمانها خداوند او را سبب صلح آنها مي گرداند.
[7] و خود علي در نامه 6 نهج البلاغه (ص367) سند و مدرك امامت خود را همين بيعت دانسته است ، نه امر آسماني و مي فرمايد كه : «شوري از آنِ مهاجران و انصار است، و اگر بركسي اتّفاق نموده و او را به امامت اختيار نمايند، رضاي الهي در همان است، و اگر كسي با طعن و بدعت بر آنها خروج نمايد او را باز گردانده و اگر امتناع نمايد با او به خاطر پيروي از راه غير مؤمنان قتال نمايند».
[8]  مقالات الاسلاميّين ، اشعري 1/39 .
[9] اين موضوع را در فصل خاصّي بررسي خواهيم نمود.
[10] رجال الكشي ص102 متتهي الامال ص316، جلاءالعيون / مجلسي 1/359.
[11] البدايه و النّهايه 8/151-150 ، جلاءالعيون : ص376. فروع الكافي : كتاب العقيقه ج6/ص19، طبقات ابن سعد 5/86.
[12] الشّيعه و التّشيّع .
[13] تبديد الظّلام و تنبيه النّيام : شيخ ابراهيم سليمان الجهبان ص 4.
[14] نهج البلاغه : ص 67. (خطبه 27)
[15] عمده الطّالب في أنساب آل ابي طالب ص 15.
[16] اصول الكافي 1/273.
[17]  اصول الكافي 1/237، و الشّيعهء و التّشيّع ص 43.تشيّع و سبأيّه

شيعيان اوّليّه با تمام اوصافي كه داشتند و علي نارضايتي خود را از آنها كتمان نمي كرد، ليكن در بقيّهء افكار و عقائد با بقيّهء مسلمانان اختلافي نداشتند، و نه قائل به تحريف قرآن بودند و نه مثل خميني مي گفتند كه هر كس ادّعا كند قرآن قابل فهم است غرق در جهل است و قرآن را جز امام معصوم كسي ديگر نمي فهمد. و نه منكر سنّت پيامبر بودند و نه بقيّهء ياران پيامبر را تكفير مي كردند و منكر فضائل آنها بودند، و مذهب خاصّي غير از مذهب بقيّهء مسلمانان نداشتند و نه مراسم و عبادت هاي خاصّي داشتند و نه سينه زني ها و زنجيرزني ها و قبر پرستي و تقليد و خمس و متعه و غيرذلك در ميان آنها رواج داشت، بلكه با بقيّهء مسلمانان و پشت سر آنها نماز مي خواندند، و تحت امارت آنها به حجّ مي رفتند و با دختران آنها ازدواج مي كردند و دختران خود را به ازدواج آنها در مي آوردند، جز كساني كه از افكار دسيسه آميز و از توطئه هاي يهودى متأثّر شدند و از راه مستقيم و از راه علي و شيعيانش خارج شدند، مثل خوارج و سبأيّه، و در اسلام ديني درست نمودند كه نه در قرآن از آن خبري هست و نه پيامبر دربارهء آن چيزي گفته است.

چنانكه گفتيم از هيچ يك از شيعيان اوّليّه غير از اين نقل نشده‌است، ليكن بعد از شهادت امام حسين – رضي الله عنه – تشيّع عوض شد و بسياري از آنها از افكار و آرائي متأثّر شدند كه سموم خطرناك آنرا ابن سبأ و سبأيّه و مجوسيان و بقيّهء فِرَق ضاله  منتشر كرده بودند. و اينجا بود كه تفرّق و تشتّت در ميان آنها شروع شد، كساني چنان غلوّ كردند كه از هر حدودي متجاوز بود و آنها غُلات-افراطيون- ناميده شدند[1] و افرادي در اين باطل راه وسط پيش گرفتند و معتدل ناميده شدند، كه البته اعتدالي بود در آن باطل، و نه اينكه اعتدال در حق و حقيقت باشد، ليكن همگي در يك چيز مشترك شدند و آن اينكه دنباله‌رو افكار ابن سبأ گرديدند، جز شيعيان اصلي مثل غالب پيروان زيدبن 