 ‌آلترانیب الإداریة، محمد عبد الحی کتانی إدریسی حسنی، الأرقم بن أبی الأرقم- بیروت.
270.	النظام السیاسی فی الإسلام، محمد أبو فارس، ناشر: دار الفرقان، عمان اردن، چاپ دوم:  1407ه‍- 1993م. 
271.	النظام القضایی فی العهد النبوی و الخلافة الراشدة، مناع قطان، ناشر: مکتبة وهبة، چاپ نخست: 1414ه‍- 1993م.
272.	النظم الإسلامیة، صبحی صالح، چاپ پنجم، ناشر: دار العلم للملایین، بیروت، مایو 1980م.
273.	نهایة الأرب فی فنون الأدب، شهاب الدین أحمد بن عبدالوهاب نویری، چاپخانه: کوتسا توماسی، قاهره.
274.	نونیة القحطانی، أبو محمد عبدالله بن محمد أندلسی قحطانی، ناشر: دار السوادی عربستان سعودی، چاپ سوم: 1410ه‍- 1989م.
275.	الهندسة العسکریة فی الفتوحات الإسلامیة، د.قصی عبدالرووف، ناشر: دار الشئون النقافیة العامة، چاپ نخست: 1997م.
276.	وسطیة أهل السنة بین الفرق، محمد بن کریم محمد بن عبدالله، ناشر: دار الرایة، ریاض، عربستان سعودی، چاپ نخست: 1415ه‍- 1994م. 
277.	الوسطیة فی القرآن الکریم، علی محمد صلابی، ناشر: دار النفائس و دار البیارق، چاپ نخست: 1419ه‍-1999م.
278.	وقائع ندوة النظم الإسلامیة، أبوظبی: 1405ه‍- 1984م. 
279.	الولایة علی البلدان فی عصر الخلفاء الراشدین، د.عبدالعزیز بن إبراهیم عمری. 
280.	الیرموک و تحریر دیار الشام، شاکر محمود رامز، ناشر: المطابع العسکریة، بغداد، چاپ نخست:  1986م.
281.	الیمن فی ظل الإسلام: د. عصام الدین.جابر بن عبدالله(رض) می‌گوید: پدرم در حالی وفات کرد، که 30 وسق خرما به یک فرد یهودی بدهکار بود. من از آن یهودی مهلت خواستم؛ ولی او به من مهلت نداد. آن‌گاه نزد رسول خدا(ص) رفتم. رسول خدا(ص) به آن مرد یهودی گفت: خرمای نخلهای ما را بپذیر ولی او نپذیرفت. آن حضرت وارد باغ ما شد و در آن گشتی زد، سپس به جابر گفت: سهم او را جدا و به صورت کامل پرداخت کن. جابر سهم آن مرد یهودی را به صورت کامل پرداخت کرد باز هم حدود هفده وسق برای خودش باقی ماند. جابر نزد رسول خدا رفت و او را از ماجرا اطلاع داد.
آن حضرت فرمود: نزد عمربرو و او را نیز اطلاع بده. جابر می‌گوید: هنگامی که نزد عمر(رض) رفتم و او را در جریان گذاشتم گفت: چون دیدم که رسول خدا(ص) در باغ قدم گذاشته است دانستم که چنین خواهد شد.(1) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) البخاري، ك الاستقراض ش 2266. عمر(رض) می‌گوید: وقتی دخترم (حفصه) با از دست دادن شوهرش (خنیس بن حذافه، که‌ یکی از اصحاب پیامبر(ص) بود و در مدینه‌ وفات یافت) بیوه شد، نزد عثمان آمدم و گفتم: اگر تمایل داری حفصه را به عقدت در می‌آورم؛ عثمان گفت: من در این مورد می‌اندیشم. بعد از سپری شدن چند شب نزد من آمد و گفت: فعلاً قصد ازدواج ندارم. سپس نزد ابوبکر رفتم و به ایشان پیشنهاد ازدواج با حفصه را دادم. او به من جوابی نداد. و من به خاطر این رفتار وی شدیداً ناراحت شدم. چند شب سپری شد. آن‌گاه رسول خدا(ص) از حفصه خواستگاری نمود و من او را به عقد ایشان درآوردم. سپس ابوبکر نزد من آمد و گفت: شاید تو از برخورد من ناراحت شده‌ای؟ عمر گفت: بلی. ابوبکر گفت: علت این سکوت من این بود که از رسول خدا(ص) شنیده بودم که به حفصه علاقه دارد، بنابراین نخواستم راز رسول خدا را افشا کنم. و منتظر ماندم که اگر ایشان اقدام ننماید خودم اقدام بکنم(1).
------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) البخاري، ك النكاح، رقم 5122، عمربن الخطاب، محمد رشيد ص23.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:7.xml">مبحث اول: نام، نسب، کنیه، صفات، خانواده و زندگانی عمر(رض) قبل از اسلام</a><a class="folder" href="w:html:12.xml">مبحث دوم: مسلمان شدن و هجرت عمر(رض)</a></body></html>ابن عباس(رض) می‌گوید: همواره می‌خواستم در مورد آن دو همسر رسول خدا از عمر(رض) سؤال کنم که در قرآن از آن‌ها ذکری به میان آمده است: 
(إِن تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا) التحريم: ٤
«اگر به سوي خدا برگرديد و توبه كنيد (خداوند برگشت و توبه شما را مي‌پذيرد) چرا كه دلهايتان (از حفظ سرّ كه پيغمبر دوست مي‌داشت) منحرف گشته است».
ولی موفق نشدم تا این که ایشان عازم حج شد و من هم در آن سفر همراه ایشان بودم. در میان راه، عمر(رض) برای تجدید وضو از ما فاصله گرفت، وقتی برگشت من برای او آب می‌ریختم تا وضو بسازد. در همین اثنا پرسیدم: آن دو همسر رسول خدا که در قرآن از آنان ذکری به میان آمده است، کدام‌اند؟ آن‌جا که‌ خداوند می‌فرماید: 
(إِن تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا) التحريم: ٤ 
عمر(رض) گفت: ابن عباس! از تو در شگفتم! آن‌ها عائشه و حفصه هستند. سپس حدیث را ادامه داد و گفت: ما قریشی‌ها بر زنان خود غالب بودیم. وقتی به مدینه آمدیم با ملتی روبرو شدیم که مغلوب زنان خود بودند. از این‌رو زنان ما نیز چنین آدابی را از زنان مدینه‌ فرا گرفتند، گفت: منزل من در اطراف مدینه‌ و در میان بنی‌امیه‌ بن زید بود. من روزی بر همسر خود خشم گرفتم دیدم جواب مرا داد. من ناراحت شدم. همسرم گفت: از این که جواب تو را دادم ناراحت شدی؟ به خدا همسران رسول خدا در مقابل حرف او حرف می‌زنند و گاهی شب تا صبح با او قهر می‌کنند! عمر(رض) می‌گوید: نزد حفصه رفتم و حقیقت امر را از او جویا شدم. حفصه سخن همسرم را تأیید کرد و گفت: ما چنین می‌کنیم. گفتم: هر کدام از شما چنین بکند بدبخت خواهد شد. آیا از خشم خدا نمی‌هراسید؟ و به حفصه گفتم: از این به بعد حق نداری با رسول خدا چنین برخورد کنی و هر چه خواستی از من بخواه و مبادا این که به رقیب خود (عائشه) حسادت بورزی كه نزد رسول خدا محبوب‌تر است.
عمر(رض) در ادامه‌ی سخنانش گفت: من همسایه‌ای از انصار داشتم که ما به نوبت در مجلس رسول خدا حاضر می‌شدیم. هر چه را او می‌شنید به اطلاع من می‌رساند و هر چه را من می شنیدم به اطلاع او می‌رساندم. تا این که روزی همسایه‌ام بر در خانه‌ایم آمد و درب را محکم زد. در آن ایام سخن طایفه‌ی غسان بر سر زبآن‌ها بود که قصد حمله به مدینه را داشتند. او به من گفت: مسأله مهمی پیش آمده است، گفتم: آیا غسآن‌ها حمله کرده‌اند؟ گفت: خیر. قضیه مهم‌تر از این است؛ رسول خدا همسرانش را طلاق داده است. گفتم: حفصه بدبخت شد. من می‌دانستم که این اتفاق خواهد افتاد. صبح روز بعد به خانه‌ی حفصه رفتم، دیدم که نشسته و گریه می‌کند. گفتم: رسول خدا شما را طلاق داده است؟ گفت: نمی‌دانم او از ما فاصله گرفته است. من جایی رفتم که رسول خدا تشریف داشت و به غلام سیاه رنگی که در آن‌جا بود گفتم: می‌خواهم با رسول خدا ملاقات کنم. او داخل رفت و سپس بیرون شد و گفت: برای شما اجازه خواستم اما رسول خدا چیزی نفرمود. من به مسجد رفتم، دیدم کنار منبر رسول خدا گروهی نشسته و گریه می‌کنند. اندکی با آن‌ها نشستم اما طاقت نیاوردم. دوباره برگشتم و به غلام گفتم: برای من اجازه بگیر. غلام داخل رفت و برگشت و گفت: من اسم شما را بردم اما رسول خدا جوابی نداد. عمر(رض) می‌گوید: داشتم بر می‌گشتم که غلام، مرا صدا زد و 