و برای جنگ با ما برخواسته‌اید و اکنون دیر وقتی است که در اینجا به سر می‌برید. شما گروه کوچکی هستید و رومیان با نیروی عظیم و مجهز به سلاح در مقابل شما قرار دارد. از طرفی رودخانه‌ی نیل شما را احاطه نموده است و در کل شما اسیرانی بیش نیستید. پس مردانی از خود نزد ما بفرستید تا ما به سخنان آن‌ها گوش فرا دهیم، شاید این طور بهتر بتوانیم به توافق برسیم و شما نیز از گزند رومی‌ها در امان بمانید.
هنگامی که فرستادگان مقوقس نزد عمرو رسیدند او آن‌ها را تا دو شبانه روز نزد خود نگه داشت تا جایی که مقوقس نگران شد و به اطرافیانش گفت: ببینید این‌ها فرستادگان را زندانی و یا به قتل می‌رسانند و این کار را حلال می‌شمارند! هدف عمرو این بود که آن‌ها از نزدیک شاهد رفتار مسلمانان باشند. آن‌گاه عمرو فرستادگان مقوقس را برگردانید و خاطرنشان ساخت که شما چاره‌ای جز پذیرفتن یکی از این شروط سه‌گانه ندارید: دین اسلام را می‌پذیرید و برادران دینی ما می‌شوید که در آن صورت از حقوقی که سایر مسلمانان برخوردار هستند شما نیز برخوردار می‌شوید و یا این که جزیه پرداخت می‌کنید و تحت سلطه‌ی ما در می‌آیید و راه سوم این که برای جنگ آماده شوید تا خداوند میان ما و شما داوری نماید.(1) 
هنگامی که فرستادگان مقوقس برگشتند، پرسید: آن‌ها چگونه انسان‌هایی بودند؟ گفتند: ما انسان‌هایی را دیدیم که مرگ را بر زیستن و تواضع و فروتنی را بر کبر و خودپسندی ترجیح می‌دادند. هیچ کدام از آنان چشم به متاع دنیا ندوخته بود. همه بر زمین می‌نشستند و نشسته غذا می‌خوردند و فرمانده‌ی‌شان مانند یکی از افراد عادی آن‌ها بود. در میان آنان سردار و برده و بالا دست و زیردست، همه یکسان بودند. هنگامی که وقت نماز فرا می‌رسید، همه بدون استثنا در نماز حضور داشتند. نخست چهره و دست و پای خود را می‌شستند و در نماز با نهایت خشوع و اظهار بندگی می‌ایستادند.
مقوقس با شنیدن اظهارات فرستادگان خود، سوگند یاد کرد و گفت: چنین افرادی اگر با کوه‌ها روبرو شوند آن‌ها را از جلوی راه خود بر خواهند داشت و کسی یارای مقابله با این‌ها را نخواهد داشت. پس باید فرصت را غنیمت شمرد و همین حالا که آن‌ها در محاصره‌ی رود نیل قرار دارند، دست صلح به سوی آن‌ها دراز کرد. چرا که فردا وقتی آن‌ها از این تنگنا بیرون بشوند و در زمین، قدرت یابند به حرف ما گوش نخواهند داد.
آن‌گاه مقوقس فرستادگان خود را مجدداً نزد عمرو فرستاد و گفت: فرستادگانی نزد ما بفرست تا با هم گفتگو بکنیم و به نتیجه‌ی صلح‌آمیزی برسیم. عمرو نیز درخواست او را پذیرفت و ده نفر از نیروهای خود را از جمله عباده بن صامت را که مردی سیاه چرده و بلند قامت بود، فرستاد و او را سخنگوی وفد قرار داد و گفت: فقط پیرامون همان سه پیشنهاد قبلی سخن بگوید و افزود که این دستور امیرالمؤمنین است. آن‌ها وقتی نزد مقوقس رسیدند و عباده پیشاپیش دیگران در مقابل او قرار گرفت، مقوقس ترسید و گفت: این سیاه چرده را از جلوی من دور نمايید و کسی دیگر با من گفتگو نماید. اعضای وفد گفتند: این سیاه چرده از ما خبره‌تر و دارای دانش بیشتر و سرور ما است. مقوقس گفت: چگونه می‌پسندید که چنین فرد بد قیافه‌ای سرور شما باشد؟ آن‌ها گفتند: ما به سیاهی رنگ او نمی‌نگریم چرا که از نظر سابقه و عقل و رأی بر ما برتری دارد. آن‌گاه مقوقس به عباده گفت: بیا و با من سخن بگو. ولی به آرامی که من از تو می‌ترسم. عباده جلو آمد و گفت: من سخنان تو را شنیدم و باید بگویم که در لشکر ما حدود هزاران نفر از سیاهان وجود دارد که از من سیاه‌تر می‌باشند و اگر تو آن‌ها را ببینی، بیشتر خواهی ترسید. ولی من به فضل خدا اگر با یکصد نفر از دشمنان خود روبرو شوم، بیم آنان در دلم جای نخواهد گرفت و همین طور سایر همسنگرانم دارای چنین وضعیتی هستند، چرا که ما در راه خدا بیرون شده‌ایم و هدف ما جهاد برای اعلای کلمه الله و حصول رضامندی خدا است و هدف دیگری از قبیل دست یابی به مال و متاع دنیا نداریم، گرچه پس از این که بر دشمن پیروز شویم، تصاحب اموال آنان برای ما حلال خواهد بود. و برای ما فرقی نمی‌کند چه همه‌ی گنجهای دنیا را داشته باشیم و چه یک درهم نداشته باشیم. زیرا از متاع دنیا فقط چند لقمه می‌خواهیم که شکم خود را سیر کنیم و یک تکه پارچه می‌خواهیم که برخود بپیچیم. همین مقدار ما را کفایت می‌کند و اگر علاوه بر این‌ها چندین گنج طلا داشته باشیم، همه را در راه خدا می‌بخشیم. چرا که نعمتهای دنیا و آسایش آن واقعی نیستند، بلکه نعمتها و آسایش آخرت، واقعی و جاودانی هستند. این چیزی است که خدا و پیامبرش ما را به آن فرا خوانده‌اند و از ما تعهد گرفته‌اند تا برای دنیا بیش از دست یابی به همین مقدار اندک که شکم را سیر نماید و جسم را بپوشاند، تلاش ننمايیم و سعی و تلاش خود را بذل دست یابی به رضامندی خدا و مبارزه و جهاد با دشمنانش بکنیم. مقوقس پس از شنیدن سخنان عباده، خطاب به اطرافیانش گفت: آیا تاکنون نظیر سخنان او را شنیده‌اید. من فقط از قیافه‌ی او ترسیدم ولی حالا متوجه شدم که سخنانش از قیافه‌اش بیم آورتراند. او و همراهانش را خدا فرستاده تا زمین را ویران بکنند و به نظر من، سرانجام بر همه‌ی کره‌ی خاکی تسلط خواهند یافت. سپس رو به عباده کرد و گفت: ای مرد! من سخنان تو را و آن‌چه‌ در مورد خود و همراهانت گفتی شنیدم. ولی سوگند به خدا که تو و همراهانت به جز دست یابی به مال و متاع دنیا هدف دیگری ندارید. و اکنون گروه بزرگی از رومیان که تعدادشان قابل شمارش نیست برای جنگ با شما عازم اینجا شده‌اند. یقیناً شما یارای مقابله با آن‌ها را نخواهید داشت. چرا که شما هم تعدادتان اندک است و هم توانایی و امکانات کمتری دارید و اکنون چندین ماه است که نمی‌توانید کاری پیش ببرید و با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم می‌کنید. و دل ما هم به حال شما می‌سوزد. بنابراین می‌خواهیم به هر کدام از شما دو دینار و به امیرتان صد دینار و به خلیفه‌ی بزرگتان هزار دینار بدهیم تا شما به سلامتی به دیار خود برگردید قبل از این که زیر دست و پای لشکر بزرگ رومیان تکه پاره شوید.
عباده در جواب سخنان مقوقس گفت: ای مرد! خود و همراهانت را فریب نده. چرا که لشکر رومیان و کثرت و قدرت آنان چیزی نیست که ما را بیمناک سازد و یا اراده‌ی ما را تضعیف نماید. اگر آن‌چه‌ تو در مورد آن‌ها بیان داشتی، واقعیت داشته باشد، در آن صورت ما با اشتیاق بیشتری به جنگ آنان خواهیم رفت، زیرا که در این صورت عذر ما نزد خدا بهتر پذیرفته می‌شود و اگر همه‌ی ما کشته شویم به بهشت خدا و رضامندی او دست خواهیم یافت که هیچ چیزی برای رسیدن به این آرزو خوشایندتر نیست و به هر حال ما پیروزیم چون اگر بر شما تسلط یابیم، به هدف خود دست یافته و مال و غنیمت فراوانی حاصل می‌کنیم و اگر شما بر ما غالب شوید باز هم به غنیمت ابدی و اخروی دست می‌یابیم و خداوند در کلام خود فرموده است: 
(کَم مِّن