‌ آن‌ها علیه‌ ما لشکر کشی کرده‌اند و به‌ دستور پادشاه برای مبارزه‌ راهی میدان شده‌اند، و این عادت همیشگی آن‌ها است، مگر اینکه‌ به‌ ما دستور دهید خود را مسلح نماییم تا اینکه‌ او را از سرزمین پارس بیرون افکنیم و این امید پارسیان را ریشه‌کن نماییم.(1) 
عمر در پاسخ احنف گفت: به‌ خدا سوگند راست می‌گویید و قضیه‌ را به‌ صورت واقعی برای من شرح دادی.
از این‌رو عمر دستور داد که‌ مسلمانان در شهرهای پارسی تبار لشکرکشی نمایند و رأی احنف را به‌ اجرا درآورد و پرچم خراسان را به‌ ایشان داد و سایر پرچمها را به‌ فرماندهانی مجاهد عطا نمود و نقشه‌ی جنگ و پیشروی را برای آن‌ها طرح نمود، سپس با ارسال لشکرهای پی‌درپی به‌ آن‌ها کمک می‌رساند.(2) 
----------------------------------------------------------------------------------------------
1) البداية والنهاية (7/130)
2) 	مع الرعيل الأول، محب الدين الخطيب ص146<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:448.xml">مبحث اول: فتوحات شام</a><a class="folder" href="w:html:487.xml">مبحث دوم: فتح مصر و لیبیا</a><a class="folder" href="w:html:497.xml">مبحث سوم: مهم ترین درسها و فواید بجا مانده از فتح مصر</a><a class="folder" href="w:html:511.xml">مبحث چهارم: مهم ترین فواید و درسهای عبرت آموز در فتوحات عمرفاروق</a><a class="folder" href="w:html:528.xml">مبحث پنجم: روزهای پایانی زندگی عمربن خطاب (رض)</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:449.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:450.txt">گفتگوی خالد و ابوعبیده</a><a class="text" href="w:text:451.txt">پاسخ نامه‌ی ابوعبیده و معاذ از طرف عمر(رض)</a><a class="folder" href="w:html:452.xml">نخست: فتح دمشق</a><a class="folder" href="w:html:460.xml">دوم: جریان آزاد سازی شهر فحل</a><a class="text" href="w:text:463.txt">سوم: فتح بیسان و طبریه</a><a class="text" href="w:text:464.txt">چهارم: معرکه‌ی حمص در سال 15 ه</a><a class="text" href="w:text:465.txt">پنجم: فتح قنسرین در سال 15 ه</a><a class="text" href="w:text:466.txt">ششم: جریان فتح قیساریه در سال 15 ه</a><a class="folder" href="w:html:467.xml">هفتم: فتح قدس در سال 16 ه</a><a class="folder" href="w:html:473.xml">مهم ترین درسها و پیامدهای این وقایع</a><a class="text" href="w:text:484.txt">تلاش رومی ها برای اشغال مجدد حمص</a><a class="text" href="w:text:485.txt">نقشه‎ ی نظامی مبتکرانه عمر(رض) برای کمک به ابوعبیده</a><a class="text" href="w:text:486.txt">فتح جزیره در سال 17 ه</a></body></html>نخستین پیام عمر(رض) به شام مربوط به خبر وفات ابوبکرصدیق (رض) و انتصاب فرماندار جدید شام، ابوعبیده بود. در آن نامه چنین آمده است: اما بعد: به اطلاع می‌رسانم که جانشین رسول خدا، ابوبکر، وفات نموده و بازگشت همه به سوی خدا است. درود خدا بر ابوبکرصدیق که‌ مردی حق دوست، نرم خو، نیکوکار و حکیم بود. ما و همه مسلمانان امیدوار پاداش الهی در برابر مصیبت از دست دادن ایشان هستیم و از خداوند می‌خواهم که ما را با چنگ زدن به تقوا در پناه رحمتهای خویش جای دهد و تا زنده‌ایم توفیق اطاعت از دستورات خود را داده و پس از مرگ وارد بهشت خود سازد و او بر هر چیز توانا است. از محاصره‌ی اهل دمشق توسط شما اطلاع یافتیم و از امروز به بعد شما سرپرست مسلمانان آن سامان هستید. پس نیروهای خود را در نواحی اطراف شهر حمص، دمشق و سایر شهرهای شام پراکنده ساز و در این‌باره از رأی خود و رأی مسلمانانی استفاده کن که با تو هستند. البته نباید این دستور من تو را وادار نماید تا با اعزام همه‌ی نیروها پایگاهت را کاملاً خالی کنی و دشمن را نسبت به خود امیدوار سازی. بلکه جهت ادامه‌ی محاصره باید به قدر کافی نیرو داشته باشی، از جمله خالد بن ولید را نزد خود نگه‌دار که به کمک او احتیاج خواهی داشت.(1) 
وقتی نامه عمر(رض) به ابوعبیده رسید، معاذ را طلبید و نامه را با هم خواندند و نامه‌رسان به ابوعبیده گفت: امیرالمؤمنین از شما در مورد احوال مردم جویا شدند و درباره‌ی خالد بن ولید، یزید بن ابی سفیان و عمرو بن عاص نیز پرسیدند که آن‌ها چگونه مردانی هستند؟ آیا نسبت به مسلمانان دلسوزی دارند؟ 
ابوعبیده پاسخ لازم را به او داد و جواب نامه را نیز به کمک معاذ چنین نوشت: از ابوعبیده و معاذ بن جبل به عمربن خطاب. با سلام! ستایش براي خدایی که جز او معبود به حقی وجود ندارد. ما تو را از آن زمان می‌شناسیم که برای خود می‌اندیشیدی و به‌ فکر خود بودی و اکنون ای عمر! تو ولی امر همه‌ی امت محمد از سرخ و سفید و سیاه شده‌ای. و نیک و بد و صالح و فاسق و قدرتمند وضعیف، همه در مقابل تو هستند. و هر کدام حقی به گردن تو دارند. پس ای عمر! مواظب خود باش و ما تو را از روزی بیم می‌دهیم که همه‌ی رازهای نهان، آشکار گردد، و پرده از هر کس و هر چیز برداشته می‌شود و همه در مقابل پادشاه قهار و توانايی قرار می‌گیرند و منتظر فیصله‌ی او می‌باشند و از عذابش می‌ترسند وبه رحمتهایش امیدوار می‌شوند و به ما خبر رسیده است که در این امت مردانی خواهند بود که به ظاهر دوست و در باطن دشمن هستند، و ما به خدا پناه می‌بریم که از آن‌ها باشیم. پس نباید از نامه‌ی ما برداشتی غیر از آن‌چه‌ ما داشته‌ایم، داشته باشید. سلام و رحمت خدا بر شما باد(2). 
---------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ دمشق (2/125)
2) فتوح الشام و تاریخ اسلامی (9/274)ابوهریره(رض) می‌گوید: ما با رسول خدا(ص) نشسته بودیم. ابوبکر و عمر(رض) و تعدادی دیگر نیز آن‌جا حضور داشتند. رسول خدا(ص) از میان ما برخاست و رفت. هر چه منتظر ماندیم، بازنگشت ما ترسیدیم که کسی به ایشان آسیبی برساند. من از همه بیشتر نگران شدم. بنابراین برخاستم و به دنبال ایشان گشتم. تا این که به باغی از باغهای بنی نجار رسیدم. هر چه گشتم راه ورودی آن‌را نیافتم. لذا خود را جمع کرده، از آبراه، وارد باغ شدم. رسول خدا(ص) را ًآن‌جا یافتم. با دیدنم فرمود: ابوهریره هستی؟ گفتم: بلی. گفت: چه خبر داری؟ گفتم: ای رسول خدا! شما از میان ما برخاستید و رفتید و چون برنگشتید همه، نگران شدیم. من به همین خاطر اینجا آمده‌ام و دیگران نیز پشت سر من هستند.
آن حضرت(ص) کفشهایش را به من داد و گفت: 
(اذهب بنعلي هاتين فمن لقيته من وراء الحائط يشهد أن لا إله إلا الله مستيقناً بها قلبه فبشره بالجنة).
«آن سوی این دیوار با هر کس روبرو شدی که به یگانگی خدا از درون قلب اعتراف می‌کرد، او را به بهشت مژده بده».
ابوهریره(رض) می‌گوید: من کفشها را برداشتم و بیرون شدم. اولین کسی که با او روبرو شدم، عمربن خطاب(رض) بود. او گفت: چرا کفشها را در دست گرفته‌ای؟ گفتم: اینها، کفشهای رسول خدا(ص) است که به عنوانی نشانی به من داده تا کسانی را که به یگانگی خداوند متعال گواهی می‌دهند، به بهشت مژده دهم. عمر(رض) با عصبانیت به سینه‌ام زد و من افتادم. آن‌گاه به من گفت: برگرد. من با گریه و شیون نزد رسول خدا(ص) بازگشتم. عمر(رض) نیز پشت سرم آمد. رسول خدا(ص) پرسید: «ای ابوهریره! چه شده»؟ گفتم: عمررا دیدم و خبری را که مرا به خاطر آن فرستادی، برایش بازگو کردم، اما او به سینه‌ام زد و من افتادم. او به من گفت که‌ بازگردم. رسول اکرم (ص) فرمود: «ای عمر! 