سلمانان خوب به شمار می‌رفت. سعد ساز و برگ نظامی جالینوس را که دارای قیمت هنگفت بود و به جای یک نفر برای چندین نفر کفاف می‌کرد از زهره پس گرفت و گفت: چرا بدون اجازه‌ی من آن‌ها را تصاحب نموده‌ای؟(1)  
وقتی این خبر به گوش عمر(رض) رسید به سعد نامه نوشت که تو هنوز در جنگ به سر می‌بری و نباید فردی همچون زهره را از خود برنجانی و زحمات او را نادیده بگیری. آن‌چه‌ از او گرفته‌ای به وی برگردان و او را هنگام تقسیم غنایم بر دیگران، مقدم بدار و من اعلام می‌دارم که هر کس در جنگ کسی را به قتل رسانید، ساز و برگ نظامی‌ او متعلق به وی می‌باشد. سعد بی درنگ، ساز و برگ نظامی جالینوس را به زهره برگردانید و او آن‌ها را به قیمت هفتاد هزار فروخت(2)  و بدین صورت عمر(رض) روحیه‌ی زهره را تقویت نمود و حیثیت از دست رفته‌اش را به وی باز گردانید.(3)  
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الطبري (4/ 391).
2) تاريخ الطبري (4/ 391).
3) القادسية ص204.از جمله‌ ویژگی‌های جهادی عمرفاروق(رض) می‌توان به همت والا و عدم احساس ضعف و ناتوانی در سخت‌ترین شرایط اشاره کرد، اگر چه‌ شکست نیز جلو او خود را به‌ نمایش گذاشته‌ باشد. چنان که در دومین نبرد بزرگ رسول خدا(ص) با کفار، یعنی غزوه‌ی احد، چنین رویکردی از عمرفاروق(رض) تجلی یافت. در پایان نبرد احد، ابوسفیان به مسلمانان گفت: آیا محمد در میان شما است؟ رسول خدا(ص) به مسلمانان گفت: پاسخ او را ندهید. سپس ابوسفیان گفت: آیا فرزند ابوقحافه (ابوبکر) در میان شما است؟ باز هم رسول خدا، اجازه نداد پاسخ ابوسفیان را بدهند. ابوسفیان پرسید: آیا ابن خطاب (عمرََ) در میان شما است؟ و چون پاسخی نشنید، گفت: این‌ها کشته شده‌اند؛ چرا که اگر زنده بودند، پاسخ مرا می‌دادند. اینجا بود که عمر(رض) نتوانست خود را کنترل نماید و به ابوسفیان گفت: ای دشمن خدا! دروغ گفتی. خداوند، کسانی را که مایه‌ی رسوایی تو خواهند بود، زنده نگه داشته است. آن‌گاه ابوسفیان اسم بت معروف عرب (هبل) را گرفت و گفت: پیروز باد هبل. رسول خدا(ص) فرمود: پاسخ او را بدهید. گفتند: چه بگوییم؟ فرمود: «بگویید: (الله أعلی و أجل). یعنی: خدا، برتر و گرامی‌تر است. ابوسفیان گفت: ما، بت عزی داریم و شما ندارید. رسول خدا(ص) فرمود: پاسخ او را بدهید. گفتند: چه بگوییم؟ فرمود: بگویید: (الله‌ مولانا، و لا مولا لکم). 
«خدا، مولای ما است و شما مولا ندارید». سپس ابوسفیان گفت: امروز در برابر روز بدر و جنگ چنین است که هر از چند گاهی به نفع یکی از طرفین می‌باشد و افزود: برخی از کشته‌های شما مُثله(1)  شده‌اند؛ من به مثله کردن کشتگان دستور نداده‌ام، گرچه ناراحت هم نیستم.(2)  در روایتی آمده است که عمر(رض) در جواب ابوسفیان گفت: کشته‌های ما با کشته‌های شما برابر نیستند؛ چرا که کشته‌های ما در بهشتند و کشته‌های شما در دوزخ.(3) 
ابوسفیان؛ عمر(رض) را سوگند داد و گفت: آیا ما، محمد را کشته‌ایم؟ عمر گفت: خیر، او زنده است و سخنان تو را می شنود. ابوسفیان گفت: تو، در نظر من از ابن قمئه راستگوتر و درستکارتری. زیرا ابن قمئه به آن‌ها گفته بود: من، محمد را به قتل رسانده‌ام.(4)  
بدون تردید سؤال کردن ابوسفیان در مورد این سه نفر یعنی رسول خدا(ص) و ابوبکر و عمر، بیانگر اهمیت و موقعیت ویژه‌ای است که این سه بزرگوار، نزد کفار داشتند. زیرا کافران می‌دانستند که، این سه نفر پایه‌های اصلی کیان اسلامی هستند که دولت اسلام بر آن استوار است. بنابراین فکر می‌کردند با کشتن آن‌ها، کار اسلام را یکسره خواهند کرد. اما علت این که مسلمانان در ابتدا پاسخ ابوسفیان را ندادند، این بود که پس از اوج گرفتن غرور و تکبر، بینی‌اش را به خاک حقارت بکشند و شجاعانه‌ به‌ وی پاسخ بدهند(5) .
اما در غزوه‌ی بنی مصطلق، عمر(رض) نقش به سزا و موضعگیری شاخصی داشت. اینک به‌ شاهدی عینی گوش فرا می‌دهیم که‌ ماجرا را برای ما بازگو می‌نماید: جابر بن عبدالله(رض) انصاری می‌گوید: ما، در غزوه‌ای بسر می‌بردیم که یکی از مهاجران به یکی از انصار لگد زد. آن انصاری فریاد برآورد و انصار را به کمک طلبید؛ و مهاجر از مهاجرین کمک خواست. وقتی این خبر به گوش رسول خدا(ص) رسید، فرمود: «این قضیه را رها کنید که از آن بوی تعفن می‌آید». وقتی عبدالله بن ابی از ماجرا اطلاع یافت، گفت: آیا واقعاً چنین کردند؟ به خدا سوگند همین که به مدینه برگردیم، اشراف مدینه، فرومایگان را از آن بیرون می‌کنند. این سخن به گوش عمر(رض) رسید. لذا به رسول خدا(ص) گفت: اجازه بده تا گردن این منافق را بزنم. رسول خدا(ص) گفت: 
(فکیف یا عمر! اذا تحدث الناس: ان محمدا یقتل اصحابه‌؟ لا. و لکن اذن بالرحیل).
این کار را نکن؛ آن‌گاه مردم خواهند گفت: محمد (ص) اطرافیانش را به قتل می‌رساند(6) . و در روایتی دیگر آمده‌ که‌ عمربن خطاب(رض) گفت: به‌ عباد بن بشیر دستور بده‌ که‌ آن منافق را به‌ قتل برساند، پیامبر(ص) فرمود: ای عمر! چگونه‌ این کار را انجام دهم که‌ باعث می‌شود مردم بگویند محمد اصحاب خود را به‌ قتل می‌رساند؟ آن‌گاه رسول خدا(ص) در ساعتی دستور حرکت داد که معمولاً در چنان ساعتی حرکت نمی‌کرد.(7) 
در واقع، این موضعگیری‌های رسول خدا(ص) و رهنمودهای ایشان بود که از عمر(رض) شخصیتی متعادل و دورنگر ساخت؛ چنان که به عمر(رض) فرمود: 
(فکیف یا عمر! اذا تحدث الناس: ان محمدا یقتل اصحابه‌؟).
ای عمر! چگونه این کار را بکنم؟ اگر چنین کنم، مردم می‌گویند: محمد، یارانش را به قتل می‌رساند(8) .
رسول خدا(ص) بدین شکل آوازه‌ی سیاسی‌ای را که درباره‌ی یکپارچگی صفوف اسلامی طنین انداز شده بود، حفظ می‌کرد. بر سرِ همه‌ی زبآن‌ها افتاده بود که یاران محمد، محبت ویژه‌ای به او دارد. حتی پیشوای کفار، ابوسفیان، گفت: من تاکنون ندیده‌ام که فردی، کسی را تا آن اندازه دوست داشته باشد که اصحاب محمد(ص) او را دوست دارند(9) . از این رو انجام چنین کاری معقول نبود؛ زیرا مردم به دنبال انجام چنین عملی، می‌گفتند: محمد(ص) یکی از یاران خود را کشته است. در این صورت چنین خبری، برای دشمنانی که از نفوذ به صفهای به هم پیوسته اهل مدینه ناامید شده بودند، خوشایند بود و روزنه‌ی امید را به سویشان می‌گشود(10) .
اما در مورد حضرت عمر(رض) در غزوه‌ی خندق؛ جابر (رض) می‌گوید: روز خندق عمر بن خطاب(رض) پس از غروب خورشید آمد و کفار قریش را دشنام داد و گفت: ای رسول خدا! من نماز عصر را نزدیک غروب خورشید خواندم. رسول خدا(ص) فرمود: «به خدا قسم که من نماز عصر را نخوانده‌ام» جابر(رض) می‌گوید: ما همراه رسول خدا(ص) به وادی بطحان رفتیم و وضو گرفتیم. پیامبر(ص) نماز عصر را پس از غروب خورشید اقامه نمود و سپس نماز مغرب را به جای آورد.(11) 
------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) مثله کردن به معنای قطع نمودن گوش و بینی و سایر اندام می‌باشد.
2) البخاري، المغازی ش 404؛ السيرة الصحيحة (2/392).
3) السیره النبویه الصحیحه (2/392)
4) صحی