قیدتی بود، در هم شکست و برای تأیید بینش خود در این راستا به‌ آن قهرمانی خود می‌بالید و افتخار می‌ورزید. علاوه براین، پس از پایان جنگ به کشتن اسیران جنگی مشورت داد. در این ماجرا درسها و آموزه‌های بزرگی نهفته است که بنده در کتاب «السیره النبویه»(4)  به آن‌ها پرداخته‌ام.
هنگامی که عباس، عموی رسول خدا(ص) به اسارت مسلمانان در آمد، عمر(رض) گفت: ای عباس! مسلمان شو و بدان که مسلمان شدن تو نزد من، از مسلمان شدن پدرم خطاب پسندیده‌تر است. زیرا می‌دانم که رسول خدا(ص) مسلمان شدن تو را دوست دارد.(5) 
همچنین در میان اسیران، سخنگوی قریش سهیل بن عمرو نیز به چشم می‌خورد. عمر(رض) گفت: ای رسول خدا! اجازه بده دندآن‌های پیشین سهیل را در بیاورم تا زبانش بیرون شود و نتواند علیه تو لب به سخن بگشاید. رسول خدا(ص) فرمود: 
(لا امثل به‌، فیمثل بی، و ان کنت نبیا، و ان عسی ان یقوم مقاما لا تذمه‌).
«من کسی را مُثله نمی‌کنم؛ آن‌گاه خدا مرا مُثله خواهد کرد؛ گرچه پیامبر او هستم و شاید روزی او به مقامی برسد که تو او را نکوهش نکنی»(6)  چنان که این پیش بینی رسول خدا(ص) تحقق یافت و سهیل مسلمان شد و بعد از وفات رسول خدا(ص)، در شرایطی که عده‌ای از اهل مکه قصد ارتداد نمودند و همین باعث ترس و نگرانی فرماندار مکه «عتاب بن اسیر» شد و او را خانه نشین کرد، سهیل(رض) در میان مردم به ایراد سخن پرداخت و پس از حمد و ثنای خدا گفت: بدانید که با وفات رسول خدا(ص) نه تنها اسلام ضعیف نشده، بلکه قدرت بیشتری یافته است و هر کس بخواهد ما را به انحراف بکشاند، گردنش را خواهیم زد. بدین ترتیب کسانی که قصد ارتداد داشتند، متقاعد شدند و بر اسلام استوار ماندند.(7) 
عمر(رض) از جریان بدر حدیثی نقل می‌کند که رسول خدا(ص) کشته‌های مشرکان را مورد خطاب قرار داد. چنان که انس(رض) می‌گوید: ما با عمر(رض) در راه مکه و مدینه بودیم. در میانه‌ راه برای دیدن ماه به‌ آسمان نگاه می‌کردیم، و با توجه‌ به‌ اینکه‌ من چشمانی تیز بین داشتم، سریع ماه را مشاهده‌ نمودم و به‌ عمر گفتم: اینک ماه است که‌ من او را می‌بینم. آیا شما آن‌را نمی‌بینی؟ گفت: من اگر در منزل خود بر پشت بخوابم آن‌را خواهم دید. سپس از جریان بدر حدیثی نقل کرد و گفت: روز قبل از جنگ، رسول خدا(ص) جای کشته شدن مشرکان را به ما نشان داد و فرمود: 
(هذا مصرع فلان غدا-ان‌شاء الله‌- و هذا مصرع فلان غدا ان‌شاء الله‌).
«اگر خدا بخواهد، فردا در اینجا فلان شخص، و در اینجا فلانی کشته می‌شود». 
عمر(رض) می‌گوید: هر یک از نامبردگان در همان محلی کشته شد که رسول‎الله(رض) فرموده بود؛ آن‌گاه رسول خدا(ص) دستور داد تا آن‌ها را در چاهی از چاههای بدر بیندازند. سپس خطاب به آن‌ها فرمود: 
(یا فلان! یا فلان! هل وجدتم ما وعدکم الله‌ حقا، فانی وجدت ما وعدنی الله‌ حقا).
«ای فلانی! و ای فلانی! آیا آن‌چه‌ را خدا به شما داده بود، دیدید؛ من آن‌چه‌ را که خدا به من وعده داده بود، دیدم».
عمر(رض) گفت: ای رسول خدا! آیا با کسانی سخن می‌گویی که مرده‌اند و سرد شده‌اند؟! رسول خدا(ص) فرمود: 
(ما انتم باسمع لما اقول منهم! و لکن لا یستطیعون أن یجیبوا).
«شما آن‌چه‌ را که من می‌گویم بهتر از آنان نمی شنوید، ولی آن‌ها توانایی پاسخ گویی ندارند».(8)  
زمانی که عمیر بن وهب پس از جنگ بدر به قصد ترور رسول خدا(ص) به مدینه آمد عمربن خطاب در جمع مسلمانان از روز بدر سخن می‌گفت و از لطف و احسان خداوند در حق مسلمانان بحث می‌نمود که ناگهان چشمش به عمیر بن وهب افتاد که شترش را جلوی مسجد می‌خواباند و شمشیرش را نیز به گردن آویخته بود. عمر(رض) گفت: این سگ، دشمن خدا، عمیر بن وهب است. حتماً جهت به پا کردن شری آمده است، او همان کسی است که‌ میان ما آشوب برپا کرد و در جنگ بدر کافران را از دست ما رهانید.
عمر(رض) نزد رسول خدا(ص) رفت و گفت: عمیر بن وهب، دشمن خدا، مسلح آمده است.
رسول خدا(ص) فرمود: بگذارید نزد من بیاید. عمرآمد و حمایل شمشیرش را گرفت و خطاب به انصار گفت: نزد رسول خدا(ص) بروید که عمیر، فرد خبیث و غیر قابل اعتمادی است.
سپس عمیر را نزد رسول خدا(ص) آورد. و چون پیامبر(ص) عمر(رض) را دید که حمائل شمشیر عمیر را گرفته و آن‌را بر گردنش گذاشته، گفت: عمر! او را رها کن. عمیر! بیا اینجا. عمیر جلو آمد و گفت: «صبح بخیر» و این، خوشامدگویی زمان جاهلیت بود.
رسول خدا(ص) فرمود: (اکرمنا الله‌ بتحیة خیر من تحیتک یا عمیر! بالسلام تحیة اهل الجنة). (9) 
«خداوند، خوشامدگویی بهتر از این را که خوشامدگویی بهشتیان است، به ما عنایت نموده و آن (السلام علیکم) است».
رسول خدا(ص) فرمود: برای چه کاری آمده‌ای؟
عمیر گفت: به خاطر اسیری که در دست شماست.
پیامبر(ص) فرمود: پس این شمشیر چیست که بر گردنت آویخته‌ای؟
عمیر گفت: خداوند این شمشیرها را زشت بگرداند، مگر توانستند برای ما کاری انجام دهند؟
پیامبر(ص) فرمود: راست بگو، چرا آمده‌ای؟
عمیر گفت: فقط برای کاری که گفتم، آمده‌ام.
رسول خدا(ص) فرمود: «این طور نیست؛ بلکه تو و صفوان کنار کعبه نشستید و از کشته شدگان بدر، سخن گفتید. تو گفتی: اگر بدهکار نبودم و فرزندان ضعیفی نداشتم، حتماً خودم را به محمد می‌رساندم واو را می‌کشتم. آن‌گاه صفوان سرپرستی فرزندان و پرداخت بدهی هایت را پذیرفت، به شرط این که مرا بکشی؛ اما خداوند، میان من و مأموریتی که تو داری، حائل است و مانع تو می‌گردد».
عمیر گفت: من گواهی می‌دهم که تو رسول خدا(ص) هستی؛ حقا که تو از آسمان خبر می‌آوری و ما تو را تکذیب می‌نمودیم. چون از این موضوع جز من و صفوان کسی دیگر اطلاع نداشت. و اینک یقین کردم که کسی جز خدا، این خبر را به تو نرسانیده است. سپاس خدايی را که مرا به اسلام هدایت نمود، سپس به‌ طور شایسته‌ شهادتین را بر زبان جاری نمود (10).
آنگاه پیامبر(ص) فرمود: (فقهوا اخاکم فی دینه‌، و علموه‌ القرآن، و اطلقوا اسیره‌).
به برادرتان مسايل دینی را آموزش دهید و به وی قرآن بیاموزید و اسیرش را نیز آزاد گردانید. 
ما از این جریان به میزان هوشیاری و تدابیر امنیتی عمربن خطاب(رض) پی می‌بریم که بلافاصله متوجه عمیر شد و مراقبت لازم را به عمل آورد و اعلان نمود که وی، شیطانی است که برای به پا کردن شر آمده است. زیرا عمر(رض) از سابقه‌ی وی خبر داشت؛ عمیر، مسلمانان را در مکه آزار می‌داد و در جنگ بدر مشرکان را تحریک کرده بود. به همین جهت عمر(رض) تدابیر امنیتی لازم را به خاطر حفاظت رسول خدا(ص) اندیشید و از حمائل شمشیر عمیر، دستش را دور نکرد و فرصت انجام عملیات را از او سلب نمود. و به تعدادی از اصحاب دستور داد تا به حراست رسول خدا(ص) بپردازند(11) .
---------------------------------------------------------------------------------------
1) الفاروق مع النبي، د. عاطف لماضة ص32 .
2) الطبقات لابن سعد (3/391، 392) ضعيف لانقطاعه.
3) طبقات ابن سعد (3/391) و السیره النبویه، ابن هشام (2/388)
4) این کتاب توسط هیئت علمی انتشارات حرمین تحت عنوان الگوی هدایت به فارسی ترجمه شده است (ناشر).
5) البدای