گويند: اي سعد! اين، مسلمان است؛ پس از وي در گذر. و اين، كافر است پس او را بكش.(3) 
هنگامي كه حسن(رض) با لشكريانش در مدائن اتراق نمود، فردي، بانگ برداشت كه قيس بن سعد(رض) كشته شد. آنجا بود که سپاهیان، در هم آمیختند و هرج و مرج زیادی در لشکر افتاد و بدین سان هويت واقعي اهل عراق كه به بي‌ثباتي و بي‌وفايي شهره بودند، برملا گشت. چنانچه به خيمه‌ي حسن(رض) يورش بردند و آن را غارت کردند؛ حتی بر سرِ زيرانداز امام حسن(رض) با هم به نزاع پرداختند و آن بزرگوار را زخمي نمودند. بدين ترتيب حادثه‌اي شگفت‌انگيز رخ داد كه شاهد خوبي براي بيان هويت واقعی افراد مذكور بود. در آن زمان سعد بن مسعود ثقفي، والي مدائن بود كه پيشتر توسط علي بن ابي‌طالب(رض) به اين سِمَت گمارده شده بود. در همين گيرودار برادرزاده‌ي سعد بن مسعود، یعنی مختار بن ابو‌عبيد بن مسعود كه در سنين جواني به سر مي‌برد نزد سعد بن مسعود آمد و گفت: آيا مي‌خواهي هم ثروتمند گردي و هم مهتر و بزرگ همه؟ ابن مسعود ثقفي گفت: آري. اما بايد چه كاري انجام دهم؟ گفت: حسن بن علي(رض) را دستگير كن و او را به معاويه تحويل بده! ابن مسعود ثقفي گفت: لعنت و نفرين خداوند بر تو باد. آيا مي‌خواهي من به نوه‌ي رسول‌خدا(ص) يورش ببرم و او را دستگير كنم؟ براستي كه تو، آدم پست و فرومايه‌اي هستي!(4) 
حسن(رض) با مشاهده‌ي عملكرد اهل عراق، دیگر هيچ شك و ترديدي به بی‌فايي آنان نداشت و كاملاً مطمئن شد كه او را در جنگ، تنها خواهند گذاشت.
آري! اين، يكي از عواملي بود كه باعث شد حسن(رض) از همان ابتدا به صلح بينديشيد و براي اين كار مقدمه‌چيني نمايد.(5) 
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الطبقات (1/321). [مسکن، نام منطقه ای در انبار عراق است. (مترجم)]
2) همان (1/323).
3) السنۀ، الخلال، تحقيق؛ زهراني، ص474 ـ 475. سند اين روايت صحيح است.
4) تاريخ طبري (5/159) به نقل از العالم الاسلامي في العصر الاموي،ص101.
5) العالم الاسلامي في العصر الاموي،ص101.امام بخاري در صحيح خود لحظه‌ي تاريخي و خطرناكي را كه اهل شام و اهل عراق روياروي هم قرار گرفتند، ثبت نموده است. در آن هنگام، هر لحظه امكان درگیری دو گروه بزرگ از مسلمانان با یکدیگر وجود داشت. روايت بخاري در انعكاس اين واقعه به شرح ذيل است: حسن بصري مي‌گوید: به خدا سوگند حسن بن علي(رض) با گردان‌ها و لشكرياني كه همچون كوه استوار و دلير بودند، در مقابل معاويه(رض) جبهه گرفت. عمرو بن عاص(رض) با ديدن لشكريان حسن(رض) خطاب به معاويه(رض) گفت: اين، سپاه سپاهي است كه تا طرف مقابلش را از پاي در نياورد، عقب‌نشيني نخواهد كرد. معاويه(رض) گفت: اي عمرو! اگر اينها و اينها و اينها كشته شوند، تكليف من در قبال مردم و زنان و فرزندان و ضعفاي آنان چه خواهد بود؟(1)  سپس معاويه(رض) دو نفر قريشي از طايفه‌ي بني عبد شمس به نامهاي عبدالرحمن بن سمره و عبدالله بن عامر بن كريز را نزد حسن بن علي(رض) فرستاد تا با وي سخن گويند و از وي درخواست صلح نمايند. در ضمن معاويه(رض) به آن‌دو دستور داد كه اموالي را به حسن(رض) پيشنهاد كنند و هر چه خواست به او بدهند. حسن(رض) خطاب به نمایندگان معاويه(رض) فرمود: ما فرزندان عبدالمطلب پيش از اين نيز چنين مالهايي را تجربه كرده‌ايم. و اينك اين امت، در معرض قتل و خونريزي قرار گرفته است.(2)  آن‌دو گفتند: معاويه از تو درخواست صلح كرده و در قبال آن، چنين و چنان خواهد كرد. حسن(رض) گفت: چه كسي ضمانت خواهد كرد كه معاويه(رض) به پیمانش وفا کند؟(3)  گفتند: ما، ضمانت مي‌كنيم(4) . و سرانجام حسن بن علي(رض) صلح را پذيرفت و از جنگ خودداري كرد. حسن بصري مي‌گويد: از ابوبكره(رض) شنيدم كه گفت: از رسول‌خدا(ص) شنيدم كه بر فراز منبر مي‌فرمود: (ابني هذا سيد و لعل الله أن يصلح به بين فئتين عظيمتين من المسلمين) يعني: «اين فرزندم، سيد و آقاست؛ چه‌بسا خداوند، او را واسطه‌ي صلح و سازش دو گروه بزرگ مسلمان بگرداند». ابوبكره(رض) مي‌گويد: در آن هنگام، حسن(رض) كنار رسول اكرم(ص) بود كه آن حضرت(ص) ضمن بيان اين فرموده، گاهي به حسن نگاه مي‌كرد و گاهي به مردم.(5) 
علامه ابن حجر عسقلاني مي‌گويد: از روايت مذكور اينگونه نتيجه‌گيري مي‌شود كه:
1ـ وقوع صلح ميان حسن(رض) و معاويه(رض) دليلي بر حقانيت نبوت محمد مصطفي(ص) مي‌باشد.
2ـ روايت مذكور بيانگر مناقب و مقام والاي حسن بن علي(رض) است. زيرا آن بزرگوار، خلافت را تنها براي صيانت از جان مسلمانان رها كرد و اين كارش، برآمده از ضعف و كمبود نيرو نبود؛ بلكه حسن(رض) زماني با معاويه(رض) صلح نمود كه در اوج عزت و اقتدار قرار داشت. از اينرو صرفاً به رضاي خداي متعال و به قصد رسيدن به نعمت‌هاي جاويدان الهي و رعايت مصالح اسلام و امت اسلامي، از قدرت كناره‌گيري نمود.
3ـ طبق اين روايت، خوارج، يعني همان كساني كه علي(رض) و يارانش را تكفير مي‌نمودند، گروهي مردود معرفي شده‌اند، در حالي كه به گواهي رسول‌خدا(رض)، معاويه و همراهانش، گروه عظيمي از مسلمانان قلمداد شده‌اند.
4ـ در اين روايت به فضايل برقراري صلح و آشتي و نيز صيانت از جان مسلمانان اشاراتي شده است.
5 ـ روايت مذكور، بيانگر اين است كه معاويه(رض) نسبت به مسلمانان، دلسوز و مهربان بوده و به فرجام آنان مي‌انديشيده است.
6 ـ از اين روايت، چنین برداشت مي‌شود كه با وجود شخص اصلح، مي‌توان توليت را به فردي واگذار كرد كه از لحاظ شايستگي در حد پايين‌تري قرار دارد؛ زيرا اگر چنین جوازی وجود نداشت، معاويه و حسن، با وجود سعد بن ابي وقاص و سعيد بن زيد كه هر دو از اصحاب بدرند، خلافت را بر عهده نمي‌گرفتند.
7ـ طبق اين روايت جايز است كه خليفه‌ي اسلامي براي مصالح اسلام و مسلمانان در قبال اموالي كه از طرف مقابل مي‌گيرد، از خلافت كناره‌گيري كند و وظايف ديني و دنيوي خويش در زمينه‌ي حكومت را به او واگذار كند. البته شرط لازم براي جواز چنین کاری، این است كه شرايطي كه ميان خليفه‌ي پیشین و کنونی، مقرر گرديده، اجرا شود و كسي كه به خاطر او از خلافت كناره‌گيري مي‌شود، داراي صلاحيت باشد. همچنين مال مزبور بايد از اموال شخصي فرد باشد و چنانچه ولايت عمومي، مطرح باشد و اموال پرداختي، از بيت‌المال پرداخت ‌شود، حتماً بايد مصلحتي كه به خاطر آن، از بيت المال و اموال عمومي هزينه شده، عام‌المنفعه باشد و جنبه‌ي شخصي نداشته باشد.(6)  ابن سعد، پيرامون صلح معاويه و حسن، روايتي نقل نموده كه مكمّل روايت بخاري است و همچون روايت بخاري، حايز اهميت مي‌باشد. ابن سعد از عمروبن دينار(7)  نقل كرده كه: معاويه(رض) خوب مي‌دانست كه حسن(رض) بيش از همه از اينكه مردم دچار فتنه و آشوب شوند ناخرسند است و وقوع چنين حادثه‌اي را ناپسند و زشت مي‌داند. بر همين اساس معاويه (رض)، پس از شهادت علي(رض) شخصي را نزد حسن بن علي(رض) فرستاد و مخفيانه پيشنهادهاي خود را مطرح كرد و قول داد كه اگر حسن(رض) به پيشنهادهايش عمل كند، حتماً او را به عنوان جا