) به مدينه بازگشت و پس از آن، به امير مؤمنان علي بن ابي‌طالب(رض) در كوفه پيوست و با وي، در جنگ صفين همراه شد. او در آن روز، ابيات زير را بر زبان مي‌راند:
هـذا اللـواء الذي كنـا نحف بـه	مـع النـبـي و جبـريل لنا مـدد
ما ضر من كانت الأنصار عيبته	أن لا يـكون له من غيرهم أحـد
قـوم إذا حـاربوا طـالت أكفـهم	بالمشـرفـيـة حـتي يفتـح البـلد
يعني: «اين، درفشي است كه همراه پيامبر(ص) پيرامونش گرد مي‌آمديم و جبرئيل(ع) ياور و يار‌ي‌دهنده‌ي ما بود. كسي كه انصار، رازدار وي باشند، از اينكه ديگران با او همراه نشوند، هيچ زياني نمي‌بيند. قومي كه هنگام جنگ و كارزار، دست به شمشير مي‌برند و تا فتح و پيروزي مي‌رزمند».
قيس(رض) تا پايان خلافت علي بن ابي‌طالب(رض) در كنار ايشان بود و چون حسن مجتبي(رض) به خلافت رسيد، در كنار وي ماند و حتي جزو پيشاهنگان لشكر حسن(رض) بود و چون حسن(رض) با معاويه(رض)، صلح نمود، قيس(رض) با معاويه(رض) بيعت كرد و سپس به مدينه بازگشت و به عبادت، روي آورد.(16)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ خليفة، ص201؛ فتوح مصر، ص274؛ سير أعلام (3/102).
2) طبقات ابن‌سعد (6/52)؛ تاريخ بغداد (1/77)؛ سير أعلام (3/12).
3) النجوم الزاهرة (1/97)؛ البداية و النهاية (7/251).
4) مرويات أبي‌مخنف في تاريخ الطبري، ص210.
5) ولاة مصر، ص45.
6) مرويات أبي‌مخنف في تاريخ الطبري، ص210.
7) ولاة مصر، ص45.
8) فتوح البلدان، ص229؛ الولاية علي البلدان (2/12).
9) النجوم الزاهرة (1/103).
10) النجوم الزاهرة (1/104)؛ سير أعلام النبلاء (4/34).
11) البداية و النهاية (8/303)
12) تاريخ ابن‌خلدون (4/112).
13) مرويات أبي‌مخنف في تاريخ الطبري، ص224.
14) النجوم الزاهرة (1/106).
15) تاريخ ابن‌عساكر (22/181).
16) الإستيعاب (3/1290).5 ـ قيس بن سعد(رض) گوید: «ما، آنچه را كه بذل و بخشش نماييم، بازپس نمي‌گيريم».(1) 
موسي بن ابي‌عيسي مي‌گويد: شخصي، از قيس بن سعد بن عباده(رض)، سي‌هزار درهم، قرض گرفت. زماني كه آن شخص، براي بازپرداخت بدهي‌اش، نزد قيس(رض) آمد، قيس(رض) از پذيرفتن آن پول، خودداري كرد و فرمود: «ما، چيزي را كه به كسي بدهيم، بازپس نمي‌گيريم».(2) 
------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الإستيعاب (3/1291).
2) همان (3/1291).6 ـ قيس بن سعد(رض) : «نيازت را گفتي و چه خوب گفتي»!(1) 
پيرزني، نزد قيس بن سعد بن عباده(رض) آمد. قيس(رض) كه آن پيرزن را مي‌شناخت، پرسيد: چطوري؟ پاسخ داد: «من، در حضور تو خداي را مي‌ستايم كه در خانه‌ام، موشي هم يافت نمي‌شود كه راه برود». قيس(رض) فرمود: «نيازت را گفتي و چه خوب گفتي! خانه‌ات را برايت آكنده از موش مي‌كنم».(2) آن‌گاه دستور داد مقدار زيادي آرد و روغن به آن پيرزن بدهند و به تمام نيازهايش رسيدگي كنند. آن پيرزن، مواد غذايي را گرفت و رفت.(3) ابن‌عبدالبر رحمه‌الله، اين ماجرا را نقل نموده و آن را مشهور و صحيح دانسته است.(4) 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ دمشق (52/286).
2) تاريخ دمشق (52/286).
3) تاريخ دمشق (52/286).
4) الإستيعاب (3/1292).قيس بن سعد(رض) مي‌گويد: آرزو كردم وضعيتي همچون وضعيت شخصي داشته باشم كه در مسير شام، ديدم. در بين راه، خيمه‌اي ديديم و گفتيم: خوبست اينجا بار بيندازيم و استراحت كنيم. زني، در خيمه بود. ديري نپاييد كه مردي، آمد و تعدادي شتر با خود داشت. وي، از همسرش پرسيد: اينها كيستند؟ پاسخ داد: مردماني كه مهمانت شده‌اند. آن مرد، بي‌درنگ يكي از شترانش را آورد و پي‌پايش را زد و سپس گفت: اين را بگيريد و نحر كنيد.
گويد: آن شتر را نحر كرديم و بدين‌سان گوشت تازه‌اي خورديم. روز بعد، آن مرد، شتر ديگري آورد و آن را پي كرد و گفت: نحرش كنيد. ما نيز همين كار را كرديم. البته به او گفتيم كه هنوز گوشت داريم. گفت: ما، از مهمانان خود، فقط با غذاي تازه، پذيرايي مي‌كنيم.
گويد: به همراهانم گفتم: اگر نزد اين مرد بمانيم، هيچ شتري، برايش باقي نمي‌ماند. پس بياييد تا هرچه زودتر راه بيفتيم. به خدمتكارم نيز گفتم: هر چه داري، بياور. گفت: فقط چهارصد درهم داريم. گفتم: آن چهارصد درهم و نيز لباسم را بياور. بدين ترتيب آماده‌ي حركت شديم؛ گفتم: پيش از آمدن آن مرد، دست به‌كار شويد. پول‌ها و لباس را به همسر وي داديم و حركت كرديم. راه زيادي نرفته بوديم كه از دور شخصي، نمايان شد. گفتم: آن شخص كه مي‌آيد، كيست؟ گفتند: نمي‌دانيم. چون نزديك‌تر شد، ديديم همان مرد است؛ نيزه‌اش را به دست داشت و سوار بر اسب، به سوي ما مي‌آمد. گفتم: اي واي! چه بد شد! به خدا سوگند كه حتماً آنچه را كه به او داده‌ايم، ناچيز دانسته است. زماني كه آن مرد، به ما رسيد، گفت: كالايتان را بگيريد؛ مال خودِتان. به او گفتم: به خدا سوگند، فقط همين، با ما بود و هر چه با خود داشتيم، جمع كرديم و برايت گذاشتيم. گفت: به خدا سوگند منظور من، بازپس دادن كالاي شماست؛ آن را بگيريد. گفتيم: نه؛ ما اين كار را نمي‌كنيم. گفت: به خدا سوگند تا آن زمان كه يك نفر از شما، زنده بماند، به زور نيزه‌ام، شما را به اين كار، مجبور مي‌سازم.
گويد: ناگزير، كالايمان را گرفتيم. بدين ترتيب آن مرد، در حالي بازگشت كه مي‌گفت: ما، ضيافت و پذيرايي خويش از مهمانمان را نمي‌فروشيم.(1) 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ دمشق (52/286).سه نفر، در مورد اينكه چه كسي، از همه بخشنده‌تر است، سخن به ميان آوردند. يكي از آنان، گفت: بخشنده‌ترين مردم، عبدالله بن جعفر بن ابي‌طالب(رض) است. ديگري گفت: سخاوتمندترين شخص در دوران ما، قيس بن سعد بن عباده(رض) است. سومي گفت: عرابه‌ي اوسي، از همه، بخشنده‌تر است. آن سه، بر نظر خود پافشاري مي‌كردند تا آنكه شخصي، به آنها پيشنهاد نمود كه هر يك از آنان، به سراغ فرد مورد نظرش برود و از او چيزي درخواست نمايد و آن‌گاه جمع شويد و قضاوت نماييد كه چه كسي از همه بخشنده‌تر است؟ كسي كه عبدالله بن جعفر(رض) را از همه بخشنده‌تر مي‌دانست، به سراغش رفت و زماني عبدالله بن جعفر(رض) را ديد كه پاي در ركاب مركبش نهاده بود و قصد رفتن به كشتزارش را داشت. وي، به عبدالله(رض) گفت: «اي پسرعموي رسول‌خدا!» فرمود: «چه مي‌خواهي؟ بگو». گفت: «مسافر در راه‌مانده‌اي هستم». عبدالله(رض) پايش را از ركاب، درآورد و گفت: پاي در ركاب بگذار و بر مركب، سوار شو و آنچه را كه در خورجين است، بردار، جز شمشيري كه در آنست؛ زيرا از شمشيرهاي علي بن ابي‌طالب(رض) مي‌باشد». آن‌گاه سواري و خورجينش را آورد. مقداري ردا و چادر ابريشمين و نگارين و نيز چهارهزار دينار در خورجین بود. البته ارزشمندترين چيزي كه در آن وجود داشت، شمشير بود.
كسي كه قيس بن سعد(رض) را از همه بخشنده‌تر مي‌دانست، براي منظوري كه بيان شد، به سراغ وي رفت، اما نتوانست قيس(رض) را ببيند. از اين‌رو بازگشت. البته كنيز قيس(رض) از آن مرد پرسيد: اينك، قيس(رض) خوابيده است؛ چه‌كار داري؟ پاسخ داد: «مسافر در راه‌مانده‌اي هستم». آ