 آسان است؛ هرچند غيرمعقول باشد. عرب‌ها، دروغ را آن‌چنان بد مي‌دانستند كه خوبست در اين زمينه، ماجراي ملاقات ابوسفيان(رض) با هرقل (هراکلیوس) را مورد بازبيني قرار دهيم تا بيش از پيش به اين ويژگي‌ عرب‌ها پي ببريم. ابوسفيان مي‏گويد: «اگر از همراهانم نمي‏ترسيدم كه مرا به دروغگویي متهم نمايند، حتماً عليه آن حضرت (ص)  دروغ مي‏گفتم».(1) 
بدين‌سان مشخص گرديد كه دروغ، چه جايگاه بدي نزد عرب‌ها دارد و به‌طور قطع، مسلمانان، به مراتب، موضع شديدتري نسبت به دروغ دارند و آن را مايه‌ي ننگ و رسوايي مي‌دانند. البته نمي‌توان چنين كاري را خدعه و حيله‌ي جنگي دانست؛ چراكه خدعه و حيله‌ي جنگي، به معناي دروغ نيست و تفاوت دروغ با حيله‌ي جنگي، نزد عرب‌ها كاملاً مشخص مي‌باشد و معاويه(رض) در زمينه حيله‌ي جنگي، توانمندتر از آن بود كه به دروغ روي بياورد.(2)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) بخاري، شماره‌ي7.
2) مرويات أبي‌مخنف في تاريخ الطبري، ص214.اندكي دقت نظر و تأمل، در اين زمينه نشان مي‌دهد كه بايد به فراواني و صحت نامه‌هايي كه ميان قيس و معاويه و علي(رض) رد و بدل شده، شك و ترديد داشت. زيرا فراواني نامه‌ها، سبب مي‌شود خواننده، نسبت به درستي ادعاي كسي كه از اين نامه‌ها اظهار اطلاع نموده و آنها را نقل كرده، شك و ترديد نمايد.
دكتر يحيي اليحيي مي‌گويد: بر اينكه قيس بن سعد(رض) از سوي امير مؤمنان علي بن ابي‌طالب(رض) به عنوان والي مصر، تعيين شده، اتفاق نظر وجود دارد،(1)  اما با اين حال، تمام كساني كه به شرح حال قيس(رض) پرداخته‌اند،(2)  هيچ ذكري از ادعاهاي مفصل ابومخنف در روايتش، به ميان نياورده‌اند؛ حتي تاريخ‌نگاران معتبر و قابل اعتماد مصري.(3)  اين، در حالي است كه مورخاني همچون: ابن‌اثير، ابن‌كثير، ابن‌خلدون و ابن تغري بردي، روايت ابومخنف را به‌صورتي مختصر نقل نموده‌اند(4)  و در روايات آنها، هيچ اثري از آنچه كه ابومخنف ادعا كرده، وجود ندارد. الكندي نيز از عبدالكريم حارث نقل نموده كه: چون مقام قيس(رض) بر معاويه(رض) ناگوار گرديد، به برخي از بني‌اميه كه در مدينه بودند، نامه‌اي بدين مضمون نوشت: خداوند، به قيس، پاداش نيك عنايت كند؛ البته اين موضوع را پوشيده بداريد. زيرا من، از اين مي‌ترسم كه اگر علي((رض))، از آنچه ميان وي و هواداران ما مي‌گذرد، اطلاع يابد، او را عزل كند. به‌هر حال علي(رض) از اين موضوع اطلاع يافت. آن دسته از سران عراق و اهل مدينه كه با علي بودند، گفتند: قيس، عوض شده و نيرنگ نموده است. علي(رض) فرمود: واي بر شما! او چنين نكرده است. اما آنان، تأكيد كردند كه او را بايد بركنار كني و به‌قدري پافشاري نمودند كه سرانجام علي(رض) به قيس(رض)، نامه‌اي بدين مضمون نوشت كه: «من، نيازمند حضور تو در كنار خويش هستم؛ كسي را جايگزين خود نما و نزد ما بيا».(5) 
دكتر يحيي اليحيي در كتاب ارزشمند (مرويات أبي‌مخنف في تاريخ الطبري) اين روايت را برگزيده و گفته است:
◙ اين روايت را يكي از مصريان ثقه و قابل اعتماد كه به اخبار مربوط به سرزمين خويش آگاه‌تر مي‌باشد، نقل نموده است.
◙ تارخ‌نگاري مصري، آن را نقل نموده است.
◙ تكات عجيب و غريبي در اين روايت، وجود ندارد.
◙ متن اين روايت، به‌گونه‌اي است كه با سيرت مردمان آن روزگار، سازگاري و هم‌خواني دارد.
◙ اين روايت، بيانگر ترديد علي(رض) در بركنار كردن قيس(رض) مي‌باشد و نشان مي‌دهد كه پافشاري مردم، او را به اين كار واداشته است. چنانچه قيس(رض) را به همكاري در كنار خويش، فرا خواند. و اين، همان كاري است كه تمام فرماندهان، درباره‌ي نيروهاي كارديده و توانمند انجام مي‌دهند.(6) 
علاوه بر اين بايد دانست كه خيلي‌ها، كوشيدند تا ميان علي و قيس رضي الله عنهما را به هم بزنند و شرايط بركناري قيس(رض) را فراهم آورند. چنانچه برخي از مشاوران علي(رض)، خواهان بركناري قيس(رض) گرديدند و شايعاتي را كه درباره‌ي قيس(رض) مطرح شده بود، تأييد نمودند و بر عزل وي، اصرار و پافشاري كردند. همين امر، علي(رض) را بر آن داشت كه نامه‌اي به شرح ذيل، به قيس(رض) بنويسد:
«من، نيازمند حضور تو در كنار خويش هستم؛ كسي را جايگزين خود نما و نزد ما بيا».(7) 
اين نامه، به‌مثابه بركناري قيس(رض) از رياست مصر بود. بنا بر بيشتر اقوال، علي(رض)، اشتر نخعي را جايگزين قيس(رض) در مصر نمود.(8)  علي(رض) پيش از حركت اشتر به سوي مصر، با او ديدار كرد و وضعيت مصر را برايش، بازگو نمود و به او گفت: «خدا، تو را بيامرزد؛ حركت كن و اگر من، تو را راهنمايي نكردم، به رأي و نظر تو، بسنده نمودم. در مشكلاتي كه فرا رويت قرار مي‌گيرد، از خداوند، طلب ياري كن. و نرمي و شدت را با هم درآميز و آنجا كه نرمي، سودمند است، ملاطفت و نرمي نما و زماني كه تنها شدت و سخت‌گيري، مفيد مي‌باشد، شدت به خرج بده».(9) 
اشتر، به همراه تعدادي از يارانش، رهسپار مصر گرديد و چون به كرانه‌هاي درياي سرخ رسيد، پيش از ورود به مصر درگذشت. گفته مي‌شود كه با عسل زهرآگيني، مسموم شد. برخي از زنهاريان (اهل خراج)، به مسموم كردن وي، به تحريك معاويه(رض) متهم شده‌اند.(10)  البته دست داشتن معاويه(رض) در قتل اشتر، از هيچ طريق صحيحي، ثابت نمي‌گردد و ابن‌كثير(11)  و ابن‌خلدون،(12)  اين امر را بعيد دانسته‌اند و دكتر يحيي اليحيي نيز همين ديدگاه را دارد.(13)  بنده هم، بر همين پندارم. خلاصه اينكه هرچند اشتر پيش از آنكه كارش را در مصر آغاز نمايد، درگذشت، ولي منابع تاريخي از او به عنوان يكي از كارگزاران علي بن ابي‌طالب(رض) در مصر ياد نموده‌اند. علي(رض)، پس از اشتر، محمد بن ابي‌بكر را بر مصر گماشت.(14)  محمد بن ابي‌بكر، در دوران خلافت عثمان(رض)، مدتي در مصر زندگي كرده بود. روايات وارد‌شده، بيانگر اين است كه هنگام ورود محمد بن ابي‌بكر به مصر، كاردار نخست آن يعني قيس بن سعد، همچنان در مصر بود و آنجا را ترك نكرده بود. از اين‌رو ميان محمد بن ابي‌بكر و قيس بن سعد(رض)، گفتگويي صورت گرفت و قيس(رض)، محمد بن ابي‌بكر را نصايح و اندرزهاي ارزشمندي نمود؛ به‌ويژه در رابطه با كساني كه از بابت شهادت عثمان(رض)، ناراحت و خشمگين بودند و نيز آن دسته از مصريان كه با علي(رض) بيعت نكردند. قيس(رض) به محمد، چنين فرمود: اي ابالقاسم! تو، از نزد امير مؤمنان مي‌آيي؛ هرچند وي، مرا بركنار نموده، اما اين امر، مانع از اين نمي‌شود كه من، خيرخواه تو و امير مؤمنان نباشم. من، نسبت به شما، در اين مسأله، اطلاع و آگاهي بيشتري دارم. از اين‌رو كاري به كار كساني مگير كه با علي(رض) بيعت نكرده‌اند. اگر نزدت آمدند، پذيرايشان باش و چون از حضور يافتن در نزدت، خودداري كردند، آنان را به حضور مخواه و هر كس را در جايگاهش قرار بده، و اگر اين امكان برايت فراهم بود كه به عيادت بيماران بروي و در تشييع جنازه‌ها شركت كني، حتماً اين كار را بكن و بدان كه چيزي از تو، كم نمي‌شود».(15) 
سپس قيس(رض