لب و روان حسن(رض) نهاد و باعث شد كه حسن(رض) همواره احترام ابوبكر(رض) را پاس بدارد و به منزلت و جايگاه والاي وي در اسلام پي ببرد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) نام مكاني است.
2) المرتضي نوشته‌ي ندوي، ص97
3) البداية و النهاية (6/314و315)
4) نگاه كنيد به: المرتضي، نوشته‌ي ندوي، ص97
5) فضائل الصحابة (1/83)؛ سند آن، ضعيف است.
6) نگا: مسند احمد (1/106، 110، 127).
7) نگا: منهاج السنة (3/162).
8) تاريخ طبري (4/64)؛ الشيعة و أهل البيت، ص71
9) الطبقات (3/20).
10) همان.
11) نگاه كنيد به: كتاب الإرشاد، ص 428؛ روايات صحيح، بيانگر اين است كه علي(رض) يك روز پس از وفات رسول‌خدا(ص) (روز سه‌شنبه 13 ربيع‌الاول) با ابوبكر(رض) بيعت نموده است.(مترجم)
12) الشيعة و أهل البيت، ص72
13) همان.
14) المرتضي از ندوي، ص98
15) خلافة علي بن ابي‌طالب و ترتيب و تهذيب البداية و النهاية از سلمي، ص22.
16) نگاه كنيد به: المرتضي از ندوي، ص98
17) نگا: تاريخ يعقوبي (2/228).يكي از مهمترين وقايع در زمان خلافت ابوبكر صديق(رض) گسيل لشكر اسامه(رض) پس از وفات رسول‌خدا(ص) بود كه نقشي اساسي در شكل‌گيري شخصيت حسن(رض) نهاد. چراكه اعزام اين لشكر، به‌خاطر شرايط خاص آن زمان، با مخالفت برخي از صحابه(رض) همراه بود. برخي از صحابه(رض) به ابوبكر صديق(رض) پيشنهاد كردند كه لشكر اسامه(رض) اعزام نشود و در مدينه بماند. آن دسته از صحابه كه چنين پيشنهادي كردند، به ابوبكر صديق(رض) گفتند: «تعداد زيادي از مسلمانان در لشكر اسامه(رض) هستند؛ آنگونه كه خودت مي‌بيني، عرب‌ها نقض پيمان كرده‌اند؛ بنابراين درست نيست كه اين گروه بزرگ از مسلمانان را از دور و بَرَت پراكنده كني».(1)  اسامه(رض)، عمر بن خطاب(رض) را از اردوگاه لشكر در جرف نزد ابوبكر(رض) فرستاد تا از او براي بازگشت لشكريان به مدينه اجازه بگيرد و به ايشان پيام اسامه(رض) را برساند كه: «بيشتر مسلمانان و بزرگانشان همراه من هستند و من، بيم آن دارم كه مشركان به خليفه، حرم رسول‌خدا(ص) و مسلمانان حمله‌ور شوند».(2)  اما ابوبكر(رض) ضمن مخالفت با اين پيشنهاد، تأكيد كرد كه لشكر بايد با وجود اوضاع و شرايط كنوني، اعزام شود؛ ابوبكر صديق(رض) از يك‌سو تأكيد مي‌كرد كه هرچه زودتر لشكر اسامه(رض) حركت كند و از سوي ديگر صحابه(رض) سعي مي‌كردند تا ابوبكر(رض) را قانع كنند كه پيشنهادشان را بپذيرد. ابوبكر صديق(رض) عموم مهاجران و انصار(رض) را براي بررسي موضوع گردآورد. در نشست ابوبكر(رض) و صحابه موضوع اعزام لشكر اسامه(رض) بررسي شد؛ عمر بن خطاب(رض) در آن گردهمایی، تلاش زيادي كرد تا خليفه را راضي كند كه لشكر اسامه(رض) را به خاطر شرايط بحراني آن وقت، گسيل نكند؛ هراس عمر(رض) از اين بود كه مبادا خليفه، حرم رسول‌خدا(ص) و مدينه، مورد تهاجم اعراب مرتد و مشرك قرار بگيرند. فراخوان ابوبكر صديق(رض) براي گردهمايي مهاجرين و انصار(رض) پس از آن بود كه بسياري از صحابه بر عدم گسيل لشكر اسامه(رض) پافشاري مي‌كردند و پيامد اعزام لشكر را خطر بزرگي براي مدينه مي‌پنداشتند.(3)  ابوبكر(رض) به پيشنهادهاي صحابه گوش سپرد و به آنان فرصت داد تا ديدگاه خود را در مورد لشكر اسامه(رض) بيان كنند.(4)  ابوبكر(رض) مردم را به اجتماع عمومي ديگري در مسجد فراخواند. او در اين گردهمايي از صحابه(رض) خواست تا اين فكر را از سرشان بيرون كنند كه او فرمان رسول‌خدا(ص) را كه به گسيل هرچه سريع‌تر لشكر اسامه(رض) تأكيد كرده بود، لغو خواهد كرد. تأكيد ابوبكر(رض) بر اجراي فرمان رسول‌خدا(ص) به حدي بود كه با صراحت تمام، اين نكته را به صحابه(رض) گفت كه او لشكر اسامه(رض) را اعزام مي‌كند، هرچند كه اعزام لشكر به اشغال مدينه از سوي اعراب مرتد بينجامد.(5)  ابوبكر(رض) با عزم و اراده‌اي آهنين چنين فرمود: «سوگند به ذاتي كه جانم در دست اوست، اگر بدانم كه كسي جز من در مدينه نمي‌ماند و سگ‌ها و گرگ‌ها، مرا مي‌درند، باز هم لشكر اسامه(رض) را آنگونه كه رسول‌خدا(ص) فرمان داده‌ است، گسيل مي‌كنم».(6) 
انصار(رض) عمر بن خطاب(رض) را نزد ابوبكر(رض) فرستادند تا از او بخواهد كه شخص مسن‌تري را به فرماندهي لشكر بگمارد. عمر(رض) به ابوبكر صديق(رض) گفت: «انصار(رض) خواهان اين هستند كه مرد سالخورده‌تري را فرمانده‌ي ايشان كني». ابوبكر(رض) كه پيشتر نشسته بود، از جا برجست و ريش عمر(رض) را گرفت و فرمود: «مادرت به عزايت بنشيند؛ رسول‌خدا(ص)، اسامه(رض) را به فرماندهي لشكر منصوب كرده‌ و تو از من مي‌خواهي كه او را عزل كنم؟!»
ابوبكر صديق(رض) نزد لشكريان رفت تا آنان را بدرقه كند. ابوبكر صديق(رض) پياده راه مي‌رفت و اسامه(رض) سوار بود. سواري ابوبكر(رض) را عبدالرحمن بن عوف(رض) با خود مي‌كشيد. اسامه(رض) گفت: «اي خليفه‌ي رسول خدا! يا شما بايد سوار شويد و يا من پياده مي‌شوم». ابوبكر صديق(رض) فرمود: «نه تو بايد پياده مي‌شوي و نه من سوار مي‌شوم. مگر چه مي‌شود كه پاهايم را در راه خدا غبارآلود كنم؟» ابوبكر صديق(رض) در پايان بدرقه‌ به اسامه(رض) فرمود: «اگر صلاح مي‌داني اجاز بده تا عمر(رض) بماند و مرا (در اداره‌ي امور) ياري كند». اسامه(رض) نيز درخواست ابوبكر(رض) را پذيرفت.(7)  ابوبكر(رض) رو به لشكريان نمود و فرمود: «بايستيد تا شما را ده نصيحت كنم و از من به خاطر بسپاريد كه: خيانت نكنيد. در مال غنيمت دست‌اندازي ننماييد. مكر و فريب نكنيد. هيچ كشته‌اي را مُثله نكنيد. هيچ درخت ميوه‌داري را قطع نكنيد. گوسفند و گاو و شتري را جز براي خوردن نكشيد. گذرتان، به كساني مي‌افتد كه در صومعه‌ها عزلت و گوشه گرفته‌اند؛ كاري به آنها و كارشان نداشته باشيد. بر كساني مي‌گذريد كه برايتان غذاهاي گوناگون مي‌آورند؛ هر چه از آن خورديد، نام خدا را بر زبان آوريد. همچنين با افرادي برخورد خواهيد كرد كه وسط سرهاييشان را تراشيده‌ و اطراف آن را مانند عمامه باقي گذاشته‌اند؛ آنان را با شمشير بزنيد. با نام خدا حركت كنيد».(8)  ابوبكر(رض) به اسامه(رض) وصيت كرد اوامر و فرمان‌هاي رسول‌خدا(ص) را اجرا كند و به او چنين فرمود: «آنچه را كه رسول‌خدا(ص) به تو دستور داده‌اند، انجام بده؛ از قضاعه شروع كن و سپس به آبل(9)  برو. نسبت به هيچ يك از اوامر رسول‌خدا(ص) كوتاهي نكن…».(10)  اسامه(رض) با لشكرش حركت كرد و مطابق فرمان رسول‌خدا(ص) به قبايل قضاعه و آبل حمله كرد. او اسيران و غنايم زيادي گرفت.(11)  رفت و برگشت لشكر اسامه(رض) چهل روز طول كشيد.(12) 
گسيل لشكر اسامه(رض) به قلمرو حكومت هرقل، اين پيامد مهم را به دنبال داشت كه روميان گفتند: «اينها ديگر چه هستند؟! با وجودي كه سرورشان مرده، باز هم يكپارچه‌اند و به سرزمين ما حمله مي‌كنند!» اعراب نيز از اعزام لشكر اسامه(رض) شگفت‌زده شدند و گفتند: «اگر اينها، توان و نيرو نداشتند، اين لشكر را نمي‌فرستادند.»(13)  پيامد دلهره‌اي كه از گسيل لشكر اسامه(رض) در دل اعراب افتاد، اين بود كه از بسياري از اهداف و تصميم‌هاي خود بر ضد مسلمانان منصرف شدند.(14) 
برخي، ح