 تحولی در زندگی من شد.من در آن زمان بیست وچهار ساله بودم .بعد از آن فهمیدم هندوها دین باطلی دارند وبا سوء استفاده از خانواده های فقیر وگرفتن  اموالهای کلان از آنها به نفع خاندان های مقدس به گول زدن وسرکیسه کردن آنها مشغول هستند.وبا نیرنگ وسحر آنها را قانع کرده بودند که خاندانهای مقدس استحقاق این چیزها را دارند.من علی رغم جایگاه خانواده ام در جامعه دین آبا واجدادیم را ترک کردم وبودایی شدم.عاملی که باعث شده بود بودایی شوم این بود که آنها یک خدا داشتند وبسیاری از تعالیم بودا مردم را به عدل وداد وصلح وصفا فرا می خواند.من چهار سا ل بودایی بودم اما آن را نیز ترک کردم چون می دیدم دربودایی ها نیز همان افکاری حاکم است که در میان هندوها رایج بود.خصوصا ً این که آنها نیز بت بودا را می پرستیدند.در همان ایام مادرم مسیحی شده بود واین باعث شد که تمام افراد خانواده مسیحی شوند.علت اصلی گرایش ما به مسیحیت این بود که این بار ما چیزی به غیر از بت می پرستیدیم.ما حضرت عیسی را دوست داشتیم چون به ما گفته بودند او پسر خداست!!ما به فرقه ی مؤمنین یا (belivers) که توسط مبلغین مسیحی آمریکایی تبلیغ می شد پیوستیم.چندی پس از مسیحی شدن ،یک فرصت کاری در عربستان سعودی نصیبم شد.ورود مبلغین مسیحی به عربستان ممنوع است اما من که  به بهانه ی کار آنجا رفته بودم با خودم گفتم فرصت مناسبی است تا در این کشور به تبلیغ مسیحیت نیز بپردازم.

نقطه ی تحول
بعد از اینکه به عربستان رفتم سعی کردم تا آنجا که می توانستم همکارانم را به مسیحیت دعوت کنم.یکی از همکارانم مسلمانی هندی تبار بود که همیشه بامن بحث ومناظره داشت.او در مناقشه کردن تبحر خاصی داشت؛اگر من ده کلمه از عیسی علیه السلام می دانستم او دویست کلمه در مورد عیسی به من می گفت.همیشه متعجب بودم او این همه اطلاعات درباره حضرت عیسی را از کجا آورده است.؟!تعجب من زمانی بیشتر شد که او حضرت عیسی را به عنوان یکی از انبیا الهی قبول داشت وبه آن اعتقاد داشت.علاوه برآن من مسلمانان را کنار هم می دیدم که درامور مختلف با هم تعاون داشتند.واین برخلاف جامعه ی هندوها بود که فاصله ی طبقاتی در میانشان حاکم بود؛مسلمانان بی هیچ فاصله ی طبقاتی با هم رفت وآمد وهمکاری می کردند.یادم می آید روزی یکی از دوستان مسلمانم مرا به ضیافت افطاری دعوت کرد.آنجا شخص ثروتمندی را دیدم که بدون هیچ تکلفی کنار ما نشسته بود وغذا       می خورد .با خود گفتم او با ثروتی که دارد می تواند سریلانکا را بخرد،اما اینجا بدون هیچ تکلفی با ما نشسته وغذا می خورددر حالیکه در سریلانکا بین  مردم با ثروت کمتر رقابت طبقاتی شدیدی وجود دارد. 

اسلام دین حقیقت
من در آن موقع معلومات بسیار کمی درمورد اسلام داشتم؛اما علاقه مند شدم قرآن را مطالعه کنم.همیشه این سؤال درذهنم بود که خدای واقعی کیست؟روزی به بطحا(یکی از مناطق حومه ریاض) رفتم ،مرد دست فروشی را دیدم که سه نسخه از قرآن را در اختیار داشت،از او خواستم یک نسخه را به من بدهد اوهم موافقت کرد.آن نسخه را به اتاقم بردم ومشغول مطالعه شدم.همیشه فکر می کردم مسلمانان آن چه رادرمورد عیسی ومریم می گویند دروغ است اما بعد از خواندن قرآن فهمیدم آنها راست می گویند،وفهمیدم این کتاب نمی تواند کلام بشر باشد.بعد از خواندن قرآن هنوز در تصمیم خود متردد بودم.روزی آن همکار مسلمانم مرا به یک جلسه سخنرانی برد که یک عالم مسلمان آمریکایی سخنران آن بود.او در مورد حضرت عیسی ،سخن می گفت وهر بار که در مورد حضرت عیسی و حضرت مریم وروح القدس سخن می گفت بدن من به لرزه در می افتاد.بعد از سخنرانی برای من مسجل شد که الله همان معبود برحقی است که پیامبرانش را برای هدایت بشریت فرستاده است.وقتی به خانه برگشتم احساس کردم فرد دیگری شده ام.ازدوست مسلمانم خواستم تا مرا برای اعلان اسلامم به مسجد ببرد او گفت :روز جمعه این کار را خواهد کرد.از قضا قبل از این که روز جمعه برسد یکی از همکاران مسلمان ما که از جریان با خبر شد وچون فکر می کرد من قصد فریب آنها را دارم مرا به شدت کتک زد.من هیچ عکس العملی از خودم نشان ندادم فقط از خداوند خواستم مرا یاری کند.روز جمعه رسید ودوست مسلمانم به من خبر دادبعد از نماز عشاء به (بطحا) می رویم تا مراسم شهادتین را به جای بیاورم.اما قبل از اینکه موعد مقرر فرا برسد تعداد بیست وپنج نفر از کارگران مسلمان به تحریک آن شخص مرا محاصره کرده وبه شدت مرا کتک زدند؛به طوری که در این جریان پای من شکست.آنها با این کارشان باعث شدند من چهار ماه در بیمارستان بستری شوم،واین فرصت خوبی بود تا من بیشتر با اسلام آشنا شوم.سرانجام در همان بیمارستان شهادتین را أدا کردم ومسلمان شدم.بعد از خروج از بیمارستان از آنها شکایت کردم وپلیس همه ی ضاربین را دستگیر کرد.محاکمه ی آنها دوماه طول کشید.روزی که قاضی می خواست حکم آنها را قرائت کند از خداوند خواستم مرا به سوی خیر راهنمایی کند.قرآنی که همراه داشتم را گشودم ناگاه چشمم به آیه کریمه"وَإن عاقَبتٌم فَعاقبوا بِمِثّلِ ما عُوقِبتُم بِه وَلئِن صَبَرتُم لَهوَ خَیر لِلصّابرین"[نحل-126 ]افتاد.تصمیم گرفتم آنها را ببخشم.بالاخره آنها برادران دینی من بودند.قاضی مصرانه از من خواست دلیل این کار را به او بگویم ؛گفتم :من فقط اجرم را از خداوند متعال می گیرم .قاضی دوباره از من پرسید:آیا فشار وتهدیدی باعث شده که از حق خود صرف نظر کنی؟من گفتم :نه چنین چیزی نیست.

عکس العمل خانواده ام
پس از چندی مرخصی گرفته وبه سریلانکا رفتم.همسرم گمان کرد من به خاطر ازدواج با زن دیگری مسلمان شده ام.اعضای خانواده وآشنایان بر علیه من موضع گرفتند.پس انداز من در آن موقع فقط هشتصد ریال سعودی بود.از خداوند خواستم مرا در این وضعیت کمک کند.روزی همسرم به من گفت:چرا از خدایت نمی خواهی که به ما یک خانه بدهد؟من متضرعانه به درگاه خداوند دعا کردم.بحمدالله مشکلات یکی پس از دیگری حل شد ومن پس از مدتی توانستم خانه ی کوچکی را فراهم کنم که برای اسکان خانواده ام کافی بود.یک روز پسرم را با خود به مسجد بردم اما چون هنوز مسلمان نبود از او خواستم دم در مسجد بایستد تا من نمازم را أدا کنم.همواره از خداوند متعال می خواستم خانواده ام راهدایت کند.خوشبختانه دعایم مورد استجابت قرا رگرفت واول پسرم وچندی بعد دختر وهمسرم مسلمان شدند.در یکی از روزهاوقتی پسرم از نماز عشاءبرمی گشت یکی از دوستان سابقش راه را بر او می بندد واو را باچاقوتهدید می کند ومی گوید اگر از دین اسلام دست نکشد او را می کشد، پسرم مرا در جریان می گذارد.من به او گفتم :امر او را به خدا بسپار خواهی دید که خداوند با او چکار می کند.شب بعد  درست پس از نمازعشاء هنگامی از مسجد به سوی خانه می رفتیم همان شخص را دیدیم که در یک نزاع خیابانی مجروح شده ودر گوشه ای از خیابان افتاده بود.به پسرم گفتم :ببین خداوند چگونه او را مجازات کرده است .این امر باعث شد ایمان خانواده ام 