ر حالي‌ كه‌ با تكيه‌ بر نيزه‌ راه‌ مي‌رفت‌، و بر اثر فشار و ضربه‌ي‌ نيز فرش‌ها سوراخ‌ و پاره‌ مي‌شدند، همچنان‌ پيش‌ رفت‌ و كنار رستم‌ نشست‌. 
رستم‌ پرسيد: شما مسلمانان‌ چرا به‌ سرزمين‌ ما آمده‌ايد؟
ربعي‌ جواب‌ داد:
خدا ما را برانگيخته‌ است‌ تا انسان‌ها را از پرستش‌ بندگان‌ به‌ سوي‌ پرستش‌ خداي‌ يكتا، و از تنگناي‌ دنيا به‌ فراخناي‌ آن‌ درآوريم‌ و از جور اديان‌ برهانيم‌ و به‌ سوي‌ عدل‌ اسلام‌ راهنمايي‌ كنيم‌، او ما را با دين‌ خود به‌ سوي‌ بشر فرستاده‌ تا آنها را به‌ سوي‌ اين‌ دين‌ فراخوانيم‌، هركس‌ آن‌ را پذيرفت‌ با او سرپيكار نخواهيم‌ داشت‌ و هر كس‌ كه‌ از آن‌ سر باز زد، همواره‌ با او مي‌جنگيم‌ تا به‌ انعام‌ و موعود خداوند نائل‌ آييم‌.
رستم‌ پرسيد:آن‌ انعام‌ چيست‌؟
ربعي‌ پاسخ‌ داد:
بهشت‌ براي‌ كساني‌ كه‌ در اين‌ راه‌ جان‌ بسپارند و نصرت‌ و پيروزي‌ براي‌ كساني‌ كه‌ زنده‌ بمانند. 
رستم‌ گفت‌: حرف‌ حسابت‌ را شنيدم‌، آيا به‌ ما فرصت‌ مشوره‌ مي‌دهيد؟
ربعي‌ گفت‌: آري‌! براي‌ مشوره‌ چند روز كافي‌ است‌؟ يك‌ روز يا دو روز؟!
رستم‌ گفت‌: در اين‌ فرصت‌ كوتاه‌ نمي‌توان‌ كاري‌ كرد؛ زيرا بايد مكاتبه‌ و نظرسنجي‌ كنيم‌.
ربعي‌ گفت‌: رسول‌خدا ـ (ص) ـ هنگام‌ رويارويي‌ با دشمن‌ بيش‌ از سه‌ روز مهلت‌ نداده‌ است‌، بنابراين‌ هرچه‌ زودتر فكر كنيد و از سه‌ مورد (اسلام‌، جزيه‌ يا جنگ‌) يكي‌ را انتخاب‌ كنيد.
رستم‌ گفت‌: آيا تو رهبر و فرمانده‌ مسلمين‌ هستي‌ كه‌ اين‌ گونه‌ صحبت‌ مي‌كني‌؟
ربعي‌ گفت‌: خير! همه‌ي‌ مسلمانان‌ بمانند جسد واحد هستند، كوچك‌ترين‌ آنها همانند بزرگ‌ترين‌شان‌ حق‌ دارد به‌ پناه‌جويان‌ حق‌، پناهندگي‌ بدهد.
رستم‌ وقتي‌ قاطعيّت‌ و صلابت‌ «ربعي‌» را ديد دريافت‌ كه‌ با ايشان‌ نمي‌تواند به‌ نتيجه‌اي‌ برسد، به‌ همين‌ منظور نامه‌اي‌ به‌ او داد كه‌ در آن‌ از حضرت‌ سعد فرمانده‌ سپاه‌ اسلام‌ درخواست‌ كرده‌ بود فرد ديگري‌ را براي‌ مذاكره‌ بفرستد؛ چراكه‌ ربعي‌ سخت‌گير است‌ و در مذاكرات‌ هيچ‌ نرمشي‌ را نشان‌ نمي‌دهد.
اين‌ بار حضرت‌ مغيره‌ ـ (رض) ـ به‌ عنوان‌ سفير نزد رستم‌ رفت‌، ايرانيان‌ دربار را آراسته‌ و بسيار مجلل‌ ساخته‌ بودند، مغيره‌ بدون‌ اعتنا به‌ تشكيلات‌ تدارك‌ ديده‌ شده‌ وارد مجلس‌ شد و به‌ سوي‌ صدر جلسه‌ (رستم‌) پيش‌ رفت‌ و در كنار او طوري‌ نشست‌ كه‌ زانوي‌ خود را به‌ زانوي‌ او چسباند. درباريان‌ كه‌ تا آن‌ زمان‌ چنين‌ منظري‌ (يا به‌ اصطلاح‌ خودشان‌ چنين‌ گستاخي‌) را نديده‌ بودند، سخت‌ خشمگين‌ شده‌ و بازوي‌ مغيره‌ را گرفتند و از تخت‌ پايين‌ آوردند. مغيره‌ گفت‌:
رسم‌ مهمانداري‌ اين‌ نبود، در آيين‌ ما چنين‌ مجوزي‌ وجود ندارد كه‌ شخصي‌ خود را خدا قرار داده‌ بنشيند و مردم‌ مانند بنده‌ و برده‌ جلوي‌ او بايستند.
وقتي‌ كه‌ اين‌ جمله‌ي‌ بي‌باكانه‌ي‌ او را ترجمه‌ كردند، دربار را حيرت‌ و سكوت‌ عجيبي‌ فرا گرفت‌ و به‌ اشتباه‌ خود پي‌ بردند (1).
سخنگوي‌ مسلمانان‌ گفت‌:
طبق‌ دين‌ اسلام‌ انسان‌ها همه‌ فرزند حضرت‌ آدم‌ هستند و پدر و مادر همه‌ي‌ آنها يكي‌ است‌. پس‌ همه‌ آنها با هم‌ برابرند، هيچ‌ كس‌ بر ديگري‌ برتري‌ ندارد، مگر به‌ تقوي‌ و عمل‌ صالح‌، و عرب‌ و عجم‌ همه‌ در نزد خداوند متعال‌ با هم‌ برابرند.
رستم‌ گفت‌:
ما همسايه‌ هستيم‌ و به‌ نيكويي‌ با شما رفتار مي‌كنيم‌ و هيچ‌ اذيّت‌ و آزاري‌ به‌ شما نمي‌رسانيم‌، پس‌ به‌ سرزمين‌تان‌ برگرديد و هر وقت‌ براي‌ تجارت‌ وارد مملكت‌ ما بشويد، مانعي‌ نداريد.
مغيره‌ گفت‌:
هدف‌ ما دنيا نيست‌، و جز آخرت‌ و بهشت‌ در پي‌ چيز ديگري‌ نيستيم‌. ما آمده‌ايم‌ تا شما را از تاريكي‌ كفر و شركت‌ نجات‌ دهيم‌ و با توحيد و يكتاپرستي‌ آشنا سازيم‌.
رستم‌ گفت‌: اگر ما دين‌ شما را بپذيريم‌، شما از سرزمين‌ ما منصرف‌ مي‌شويد؟ 
گفتند: حتماً ما مي‌رويم‌ و اصلاً بر نمي‌گرديم‌، مگر براي‌ ضرورتي‌ چون‌ تجارت‌ و نيازهاي‌ ديگر. 
رستم‌ كه‌ جواب‌ مسلمانان‌ را بارها شنيده‌ بود، باز هم‌ گفت‌: اگر ما نپذيريم‌؟
مغيره‌ گفت‌: بايد جزيه‌ بدهيد.
رستم‌ گفت‌: اگر جزيه‌ ندهيم‌؟
مغيره‌ گفت‌: شمشير ما بر گردن‌تان‌ قرار خواهد گرفت‌.
رستم‌ كه‌ سراپا وحشت‌ و اضطراب‌ شده‌ بود، ناچار گفت‌: برو به‌ فرمانده‌ات‌ بگو: رستم‌ مي‌گويد: همه‌ي‌ شما را در سرزمين‌ قادسيه‌ دفن‌ خواهم‌ كرد.
نماينده‌ي‌ اعزامي‌ از نزد رستم‌ خارج‌ شده‌ به‌ سوي‌ سعد برگشت‌. رستم‌ صاحب‌نظران‌ سپاهش‌ را جمع‌ كرد تا با آنها در مورد دين‌ اسلام‌ و اينكه‌ آيا اسلام‌ را بپذيرند يا نه‌ مشورت‌ كند. آنها كه‌ خود را انسان‌هاي‌ بزرگ‌منش‌ و متمدن‌ مي‌دانستند، مخالفت‌ شديدشان‌ را از قبول‌ اسلام‌ اعلام‌ كردند. رستم‌ هم‌ رأي‌ آنها را تأييد كرده‌ و از پذيرش‌ اسلام‌ خودداري‌ نمود (2).
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) پيام‌ سيره‌ نبوي‌ به‌ مردم‌ عصر حاضر: ص‌ 49-46. 
2) أنيس‌ الطالبين‌: ص‌ 135.
حضرت‌ سعد ـ (رض) ـ قبل‌ از اينكه‌ وارد جنگ‌ شود، به‌ خاطر اتمام‌ حجّت‌، گروهي‌ ديگر را نزد كسري‌ پادشاه‌ ايران‌ فرستاد تا او را به‌ سوي‌ دين‌ اسلام‌ دعوت‌ دهند. آنان‌ عبارت‌ بودند از «نعمان‌ بن‌ مقرن‌»، «مغيره‌ بن‌ شعبه‌»، «عاصم‌ بن‌ عمرو» و «اشعث‌ بن‌ قيس‌». وقتي‌ گروه‌ اعزامي‌ از كوچه‌هاي‌ كاخ‌ مدائن‌ مي‌گذشتند تا نزد يزدگرد بروند، مردم‌ از خانه‌ها بيرون‌ آمده‌ و به‌ آنها نگاه‌ مي‌كردند. تعجب‌آور است‌ اين‌ انسان‌هاي‌ عقب‌ افتاده‌ با اين‌ لباس‌هاي‌ ساده‌ و اين‌ اسلحه‌هاي‌ ابتدايي‌ مي‌خواهند با امپراطوري‌ قدرتمند ايران‌ بجنگند. مردم‌ با خود مي‌گفتند: محال‌ است‌ كه‌ اين‌ انسان‌هاي‌ ساده‌ بتوانند بر سپاه‌ كسري‌ فائق‌ آيند!
هيأت‌ اعزامي‌، از ميان‌ صف‌هاي‌ مردم‌ عبور كرده‌، وارد كاخ‌ كسري‌ شدند. يزدگرد كه‌ پادشاهي‌ بسيار متكبّر و مغرور بود با لحن‌ بسيار تندي‌، خطاب‌ به‌ گروه‌ اعزامي‌ گفت‌: چطور جرأت‌ كرده‌ايد وارد سرزمين‌ كسراي‌ كبير شويد؟ 
گفتند: ما آمده‌ايم‌ كه‌ تو را به‌ پرستش‌ خداي‌ يكتا دعوت‌ كنيم‌.
در اين‌ وقت‌ كسري‌ كه‌ برآشقته‌ و خشمگين‌ شده‌ بود، گفت‌: اگر نپذيرم‌ چه‌ مي‌شود؟! 
گفتند: در اين‌ صورت‌ بايد جزيه‌ بپردازيد و تحت‌ فرمان‌ حكومت‌ اسلامي‌ باشيد.
كسري‌ كه‌ به‌ شدّت‌ خشمگين‌ شده‌ بود، گفت‌: اگر نپردازم‌؟ 
گفتند: بين‌ ما و شما اين‌ شمشيرها حكم‌ خواهند كرد.
كسري‌ به‌ نگهبانان‌ خود گفت‌: از دربار بيرون‌شان‌ كنيد، اگر به‌ خاطر ا