ّم‌ كه‌ حضرت‌ علي‌ (رض) يكي‌ از دو كانديداي‌ نهايي‌ و مسلّم‌ قرار گرفتند، ايشان‌ همچنان‌ از به‌ ميان‌ آوردن‌ «حديث‌ موالات‌» براي‌ اثبات‌ خلافت‌ از پيش‌ تعيين‌ شده‌ي‌ خود ساكت‌ ماند و يك‌ كلمه‌ هم‌ در اين‌ مورد بر زبان‌ نراند؟
ـ چرا آن‌گاه‌ كه‌ حضرت‌ عبدالرحمن‌ بن‌ عوف‌ (رض) به‌ عنوان‌ برگزاركننده‌ي‌ مراسم‌ انتخاب‌ خليفه‌ي‌ سوم‌ از ميان‌ حضرت‌ عثمان‌ (رض) و حضرت‌ علي‌ (رض) شخصاً دست‌ به‌ همه‌ پرسي‌ دامنه‌داري‌ زد و در عرض‌ سه‌ روز از تمام‌ اصناف‌ مردم‌ حتي‌ از زنان‌ سراپرده‌نشين‌ و كودكان‌ مكتب‌ها و قافله‌ها و مسافراني‌ كه‌ تازه‌ وارد مدينه‌ مي‌شدند جوياي‌ نظر شد، به‌ استثناي‌ فقط‌ دو نفر (آن‌ دو نفر حضرت‌ عمار (رض) و حضرت‌ مقداد (رض) بودند كه‌ بعداً خود نيز مانند جماعت‌ با حضرت‌ عثمان‌ (رض) بيعت‌ كردند)( ) تمام‌ مردم‌ به‌ استخلاف‌ حضرت‌ عثمان‌ (رض) نظر دادند؟(تمام‌ تواريخ‌. ) مگر هيچ‌ كدام‌ از افراد آن‌ جمعيّت‌ بزرگ‌ مسلمانان‌، «حديث‌ موالات‌» را به‌ خاطر نداشت‌ تا موجب‌ شود اسم‌ حضرت‌ علي(رض) را بر زبان‌ بياورد؟
ـ چرا وقتي‌ معترضان‌ آشوبگر مصري‌ به‌ قصد جان‌ خليفه‌ي‌ سوم‌، از مصر به‌ سوي‌ مدينه‌ خارج‌ شدند، حضرت‌ علي‌ (رض) شخصاً داوطلب‌ شد آنان‌ را باز پس‌ گرداند و چون‌ با آنان‌ ملاقات‌ نمود با جواب‌هاي‌ قانع‌ كننده‌ به‌ اعتراضات‌ آنان‌ بر عثمان‌ (رض) چنان‌ ياوري‌ مخلص‌ پاسخ‌ گفت‌؟(تمام‌ تواريخ‌، از جمله‌: البداية والنهاية: 167/7 ـ 166. ) در حالي‌ كه‌ آن‌ شورشيان‌ به‌ حضرت‌ علي‌ (رض) احترام‌ فراوان‌ قايل‌ بودند و دوست‌ داشتند او را به‌ خلافت‌ منصوب‌ كنند و فكر مي‌كردند كارهاي‌شان‌ موجب‌ رضاي‌ اوست‌. امّا در آن‌ ملاقات‌ نه‌ آنان‌ چيزي‌ در مورد «حديث‌ غدير» بر زبان‌ آوردند و نه‌ علي‌ (رض) از فرصت‌ استفاده‌ كرد و با يادآوري‌ «حديث‌ موالات‌» آنان‌ را در عزم‌ خود مصمّم‌تر نمود. حاشا كه‌ ايشان‌ چنين‌ كنند. بر عكس‌، ايشان‌ آنان‌ را توبيخ‌ نمود و با شرم‌ساري‌ مجبور به‌ مراجعت‌ كرد و آنان‌ دست‌ از پا درازتر به‌ مصر بازگشتند!
جالب‌ است‌ بدانيد اين‌ ملاقات‌ در «جُحفه‌» به‌ وقوع‌ پيوست‌؛ جايي‌ كه‌ «حديث‌ غدير» ايراد شده‌ بود. بدين‌ ترتيب‌ كسي‌ كه‌ در «جحفه‌»، «مولاي‌ هر مؤمن‌» معرّفي‌ شده‌ بود، در همان‌ محل‌ از خلافت‌ و شخصيّت‌ خليفه‌ي‌ پيش‌ از خود دفاع‌ نمود. چه‌ حكيمانه‌ و زيباست‌ فعل‌ خداوند متعال‌ در تلفيق‌ واقعات‌ و تفهيم‌ واقعيات‌!
ـ چرا وقتي‌ مردم‌ ايشان‌ را به‌ نمايندگي‌ از خود براي‌ تذكر بعضي‌ از امور به‌ سوي‌ اميرالمؤمنين‌ عثمان‌ (رض) فرستادند، به‌ جاي‌ نكوهش‌ عثمان‌ (رض) به‌ دليل‌ نامشروع‌ بودن‌ خلافتش‌ و بيان‌ دليل‌ احقيّت‌ خويش‌ به‌ آن‌ مقام‌، با يادآوري‌ فضايل‌ مسلّم‌ ايشان‌ چنين‌ محبوبانه‌ وي‌ را مورد اندرز قرار دادند. (به‌ روايت‌ نهج‌البلاغه‌: خطبه‌ 163): 
«مردم‌ در پشت‌ سر من‌ هستند و مرا بين‌ تو و خودشان‌ سفير قرار داده‌اند. سوگند به‌ خدا نمي‌دانم‌ به‌ تو چه‌ بگويم‌. چيزي‌ نمي‌دانم‌ كه‌ تو خود آن‌ را نداني‌ و تو را به‌ كاري‌ راهنما نيستم‌ كه‌ آن‌ را نشناسي‌. مي‌داني‌ آنچه‌ ما مي‌دانيم‌. در چيزي‌ از تو پيشي‌ نگرفتيم‌ كه‌ تو را به‌ آن‌ آگاه‌ سازيم‌ و در هيچ‌ حكمي‌ خلوت‌ ننموديم‌ تا آن‌ را به‌ تو برسانيم‌. تو ديدي‌ آنچه‌ ما ديديم‌ و شنيدي‌ آنچه‌ كه‌ ما شنيديم‌ و با رسول‌ خدا (ص) مصاحبت‌ داشتي‌ چنان‌ كه‌ ما مصاحبت‌ داشتيم‌. پسر ابوقحافه‌ و پسر خطاب‌ به‌ درست‌كاري‌ از تو سزاوارتر نبودند، در حالي‌ كه‌ تو از جهت‌ خويشي‌ به‌ رسول‌ خدا (ص) از آنها نزديك‌تري‌ و به‌ دامادي‌ مرتبه‌اي‌ يافته‌اي‌ كه‌ آن‌ دو نيافته‌اند...».
ـ چرا وقتي‌ آشوبگران‌ مصري‌ به‌ خانه‌ي‌ اميرالمؤمنين‌ عثمان (رض) يورش‌ بردند، خود با فرزندانش‌ با شمشير برهنه‌ در مقابل‌ آنان‌ قرار گرفت‌ و پس‌ از ساعت‌ها نبرد آنان‌ را به‌ عقب‌نشيني‌ وا داشت‌؟
ـ چرا وقتي‌ اميرالمؤمنين‌ عثمان (رض) شهيد شد، از شدّت‌ ناراحتي‌ گريست‌ و فرزندان‌ و غلامش‌ را به‌ سبب‌ سستي‌ در دفاع‌ از وي‌ به‌ باد ملامت‌ و نگوهش‌ گرفت‌؟ عجيب‌تر آن‌كه‌ اين‌ اتفاق‌ تكان‌دهنده‌ در روز هيجدهم‌ ذيحجه‌ ـ تاريخ‌ ايراد حديث‌ موالات‌ ـ به‌ وقوع‌ پيوست‌ و از هر حيث‌ مناسبت‌ خوبي‌ براي‌ اظهار نامشروع‌ بودن‌ خلافت‌ آن‌ خليفه‌ فراهم‌ آمده‌ بود. اما به‌ جاي‌ اين‌، آن‌ مرد حق‌ از آن‌ زمان‌ تا آخرين‌ ايام‌ زندگي‌ خويش‌ بر آن‌ شهيد مظلوم‌، ترحم‌ و از خون‌ وي‌، تبرّي‌ مي‌نمود؟ آيا اينها به‌ معني‌ تأييد خليفه‌ و خلافت‌ پيش‌ از خود نبود؟
ـ چرا پس‌ از شهادت‌ حضرت‌ عثمان‌ (رض) هر بار كه‌ مردم‌ براي‌ قبولاندن‌ زعامت‌ و امارت‌ مسلمانان‌ به‌ نزد حضرت‌ علي‌ (رض) مي‌آمدند، ايشان‌ از قبول‌ آن‌ به‌ دلايل‌ متقيانه‌ شا نه‌ خالي‌ مي‌كرد؟(تمام‌ تواريخ‌، از جمله‌، البداية و النهاية: 218/7 + همچنين‌: نهج‌ البلاغه‌: خطبه‌ 196. ). در حالي‌ كه‌ طبق‌ فرمان‌ رسول‌ خدا (ص) در «غدير خم‌» ايشان‌ خليفه‌ي‌ اصلي‌ و اول‌ ايشان‌ بود و مي‌بايست‌ از هر فرصتي‌ استفاده‌ مي‌كرد تا خلافت‌ را تحت‌ اختيار خود در آورد؟
در «نهج‌ البلاغه‌» قصه‌هاي‌ روي‌گرداني‌ ايشان‌ از قبول‌ امارت‌ به‌ كثرت‌ مطرح‌ شده‌ است‌. به‌ طور مثال،‌ ايشان‌ به‌ طلحه‌ و زبير ك فرمودند: 
«سوگند به‌ خدا كه‌ من‌ نه‌ رغبتي‌ به‌ خلافت‌ داشتم‌ و نه‌ آرزويي‌ براي‌ امارت‌. امّا شما مرا به‌ قبول‌ آن‌ فرا خوانديد و به‌ آن‌ واداشتيد»( نهج‌ البلاغه‌: خطبه‌ي‌ 196 و همانند آن‌ در خطبه‌ي‌ 220 و... + نقض‌ الميثاق‌ العثمانية‌ (ابو جعفر اسكافي‌).). 
ـ چرا ايشان‌ هر زمان‌ و خصوصاً در مناظرات‌ با مخالفان‌ سياسي‌ خويش‌، بيعت‌ مهاجران‌ و انصار را به‌ عنوان‌ سند خلافت‌ خويش‌ به‌ ميان‌ مي‌آورد؟ (قانوناً و شرعاً اگر خلافت‌ منصوصه‌اي‌ در بين‌ بود، شخص‌ تنصيص‌ شده‌ بدون‌ بيعت‌ مردم‌ بلافاصله‌ بعد از رحلت‌ رسول (ص)‌، جانشين‌ وي‌ مي‌شد و در آن‌ صورت‌ نيازي‌ هم‌ به‌ استدلال‌ از بيعت‌ مردم‌ نبود). 
ـ چرا ايشان‌ از وقتي‌ كه‌ به‌ خلافت‌ انتخاب‌ شد تا زنده‌ بود، در هيچ‌ يك‌ از سخنان‌ و خطبه‌ها و مكتوبات‌ خويش‌، براي‌ تذكر مردم‌ به‌ خلافت‌ بلافصل‌ خويش‌ كه‌ از او سلب‌ شده‌ بود، آن‌ حديث‌ را يادآور نشد؟
لحظه‌اي‌ درنگ‌ كنيد تا همين‌ جا به‌ يك‌ مطلب‌ در همين‌ خصوص‌ اشاره‌ شود تا خواننده‌ در اثناي‌ مطالعات‌ وسيع‌تر، دچار سردرگمي‌ و تردّد نشود.
روايت‌ شده‌ كه‌ يك‌ بار ح