ن پنجگانة اسلام معتقدند و اختلاف آنها در فروع و مسائل فقهي مي‌باشد. در حالي كه مسيحيت اين‌گونه نيست بلكه مذاهب مسيحي در اصول نيز با هم تفاوت دارند. در اسلام مسجدي براي مذهب معيني وجود ندارد و مسلمانان از هر مذهب در نزديك‌ترين مسجد حاضر مي‌شوند اما در مسيحيت اين‌گونه نيست. يك كاتوليك به كليساي ارتدوكس نمی ‌رود و يك ارتدوكس نيز در كليساي كاتوليك حاضر نمي‌شود. روزي يكي از دوستانم من را به مذهب كاتوليكي دعوت نمود و گفت كه آن مذهب امتيازاتي دارد كه مذهب پروتستان فاقد آن است، مانند اتاق غفران و آن اتاقي در كليسا است كه كشيشي با ريش دراز و لباسي سياه در آن بر روي صندلي بلندي مي‌نشيند و هركس كه بخواهد گناهانش بخشوده شود نزد او مي‌رود و كشيش نيز پس از خواندن اوراد نامفهومي به او وعدة غفران مي‌دهد و به گناهكار مژده مي‌دهد كه مانند روزي كه به دنيا آمده است، از گناه پاك شده است. اگر كسي فقط يكشنبه‌ها به كليسا و اتاق غفران برود و نزد كشيش اعتراف كند، گناهانش بخشيده مي‌شود و احتياجي به نماز و عبادت ندارد. افراد زيادي را مي ديدم كه با ناراحتي وارد اتاق آموزش مي‌شدند و با شادي برمي‌گشتند ولي من با ناراحتي وارد شده و با ناراحتي نيز برگشتم و با خود فكر مي‌كردم كه كشيش بار گناهان مردم را به دوش مي‌كشد، پس چه كسي بار گناهان او را به دوش بكشد و او را بيامرزد؟ مذهب كاتوليكي نيز من را قانع نكرد، از آن دست كشيدم به جستجوي مذهب ديگري پرداختم. مدتي بعد با طائفة مسيحي ديگري به نام شاهدان يهوه آشنا شدم. از رئيس آنها در مورد مذهب‌شان سئوال نمودم و پرسيدم‌: چه كسي را پرستش مي‌كنيد، جواب داد: خدا. پرسيدم: از نظر شما مسيح كيست؟ جواب داد: او عيسي پيامبر خداست. همراه با او وارد كليساي‌شان شدم اما حتي يك صليب در آن نيافتم. از راز اين كار پرسيدم؛ جواب داد: صليب علامت كفر است و از اين‌رو ما آن را در كليساهاي‌مان آويزان نمي‌كنيم. تا اندازه‌اي از تعاليم اين مذهب خوشم آمد و سه ماه تمام را صرف فراگيري تعليمات آنها نمودم. پس از اين مدت روزي از رئيس اين فرقه پرسيدم: اگر من بر سر اين مذهب بميرم، بعد از مرگ به كجا مي‌روم؟ جواب داد: ‌مانند دود در هوا ناپديد مي‌شوي. با تعجب گفتم: من كه سيگار نيستم بلكه آدمي داراي عقل و روح مي‌باشم و از او خواستم كه بيشتر توضيح دهد. او گفت: بعد از مرگ همگي انسان‌ها كه دود شده‌اند در ميدان بسيار وسيعي جمع خواهند شد. پرسيدم: آن ميدان كجاست؟ جواب داد: نمي‌دانم. پرسيدم: آيا كسي كه به اين مذهب ملتزم باشد، به بهشت وارد مي‌شود؟ جواب داد: ‌خير، زيرا فقط 144 نفر وارد بهشت مي‌شوند و ديگران دوباره در زمين ساكن مي‌شوند. با قاطعيت گفتم: بعد از روز قيامت زمين ديگر از بين رفته است؛ چگونه مردم دوباره در زمين ساكن مي‌شوند. جواب داد: تو حقيقت قيامت را درك نكرده‌اي. آيا اگر تو يك صندلي داشته باشي كه حشرات موذي زيادي روي آن باشند، صندلي را مي‌سوزاني تا از دست حشرات آسوده شوي؟ جواب دادم: خير. گفت: پس حشرات را مي‌كشي و صندلي را سالم نگه مي‌داري. در روز قيامت خداوند زمين را سالم نگه مي‌دارد و آدميان را از بين مي‌برد و آنها پس از جمع شدن در آن ميدان دوباره به زمين برمي‌گردند و آتشي نيز در كار نيست. سخنان او قانع‌كننده و عاقلانه نبود از اين‌رو در سال 1970 تصميم گرفتم كه به طور كلي از مسيحيت و تمام شاخه‌هاي آن دست بكشم و به دنبال دين ديگري بروم. در يكي از روزها در همان هنگام كه به دنبال دين حق مي‌گشتم، در طول راه به يك معبد بودايي بسيار زيبا رسيدم كه بر در و ديوار آن مجسمه‌هايي از يك اژدهاي بزرگ و دو شير وجود داشت. هنگامي كه خواستم داخل آن بشوم، مردي جلوم را گرفت و گفت:‌ آيا مي‌خواهي با كفش وارد عبادتگاه ما شوي به آن بي‌احترامي كني؟ كفش‌هايم را بيرون آوردم و با خود گفت: حتي بودائيان به نظافت محل عبادت احترام مي‌گذارند در حالي‌كه ما در كليسا به اين مسئله توجهي نداشتيم. مدت زماني نيز اين دين را تجربه نمودم اما به محض اين‌كه حقيقت را در آن نيافتم از آن نيز دست كشيدم و دين هندويي را برگزيدم. مدت زمان زيادي نيز با پيروان اين دين همراه بودم و در راه يادگيري تعاليم آن چنان كوشش نمودم كه توانستم به كارهاي خارق‌العاده از جمله راه رفتن در ميان آتش و بر روي ميخ‌هاي تيز و سوراخ نمودن اعضاي بدن با ميخ دست بزنم. اما اين‌ها چيزهايي نبودند كه من به دنبال آنها مي‌گشتم. روزي از رئيس معبد پرسيدم: شما چه چيزي را پرستش مي‌كنيد؟ جواب داد: برهما، خداي آفرينش، ويشنو، خداي خير و شيوا خداي شر. اين سه خدا در جسد انساني به نام كريشنا متجلي شدند كه او نجات‌دهندة‌ تمام جهانيان است. با خود گفت: اين تعاليم تفاوت زيادي با آن‌چه در مسيحيت هست، ندارد و از كاهن هندويي پرسیدم كه در مورد آغاز و ابتداي امر كريشنا برايم بگويد. او گفت: دو هزار سال قبل از ميلاد در هند پادشاه ستمگري زندگي مي‌كرد كه حتي به فرزندان خود نيز رحم نمي‌كرد و پسران خود را از ترس اين‌كه مبادا روزي جاي او را بگيرند، مي‌كشت. در يكي از شب‌هاي بسيار تاريك كه پادشاه در قصر خود بر روي تختش نشسته بود، ستاره‌اي بسيار نوراني از بالاي سر او در آسمان گذشت و پس از مدتي توقف نموده و پرتوي نوراني از خود را به محل نگهداري گاوهاي اهلي فرستاد. هنگامي كه پادشاه از سر اين مسئله از علما و دانايان مملكت پرسيد، آنها پس از مراجعه به كتاب‌هاي مقدس خود گفتند كه خدايان سه‌گانه در جسد انساني به نام سري كريشنا متجلي شده‌اند. اين داستان بسيار شبيه به داستان عيسي مسيح بود كه ما بارها براي مردم بيان مي‌كرديم با اين تفاوت كه جريان داستان نه در هند بلكه در بيت‌اللحم اتفاق افتاده بود و انسان مذكور نيز مسيح بود. در اصل داستان اعتقاد به سه خدا و نجات‌دهنده بودن كريشنا يا مسيح تفاوت اساسي بين مسيحيت و هندويي وجود نداشت. در ادامة بحث‌هايم با كاهن هندويي از او پرسيدم: اگر من بر سر دين شما باشم و بميرم، سرانجامم چه خواهد شد؟ جواب داد: نمي‌دانم ولي تو نبايد حشراتي مانند مورچه، پشه و ... را بكشي زيرا آنها نياكان مردة تو مي‌باشند و اكنون تبديل به حشره شده‌اند. اين سخنان نه تنها من را قانع نكرد بلكه باعث شد كه از آن دين نيز دست بكشم. راهي به جز تجربة اسلام برايم باقي نمانده بود زيرا آن ديني بود جمعيتي بسيار زياد در سراسر جهان تابع آن بودند اما افكاري كه از همان كودكي در ذهن من نسبت به اسلام ايجاد شده بود، باعث شد كه من تحقيق در مورد اين دين را به تأخير بياندازم. من به دنبال حقيقت بودم اما به هر ديني كه وارد مي‌شدم، قانع نمي‌شدم و اشكالات زيادي را در آن مي‌ديدم. روزي به همسرم گفتم كه به كسي اجازه ورود به اتاق من را ندهد زيرا من مي‌خواهم با خداي خود خلوت كنم. دستانم را بلند نمودم و با حالتي بسيار ذليلانه و از روي خشوع گفتم: پروردگارا، اگر واقعاً ت