"text" href="w:text:128.txt">جنگ نمارق</a><a class="text" href="w:text:129.txt">جنگ سقاطيه</a><a class="text" href="w:text:130.txt">جنگ بارسما</a><a class="text" href="w:text:131.txt">رستم فرخزاد</a><a class="text" href="w:text:132.txt">نبرد فيل‌ها يا واقعه جسر</a><a class="text" href="w:text:133.txt">سرانجام دردناك جنگ</a><a class="text" href="w:text:134.txt">معركه بويب</a><a class="text" href="w:text:135.txt">اهتمام عمر در مدينه</a><a class="text" href="w:text:136.txt">در مدائن چه مي‌گذرد؟</a><a class="text" href="w:text:137.txt">آثار و پيامدهاي اين شكست در پارس</a><a class="text" href="w:text:138.txt">مثني كيست؟</a><a class="text" href="w:text:139.txt">نبرد قادسيه</a><a class="text" href="w:text:140.txt">سعد بن ابي‌وقاص كيست؟</a><a class="text" href="w:text:141.txt">گفتگوي هيئت اعزامي سعد با يزدگرد</a><a class="text" href="w:text:142.txt">حركت و هيجان نيروهاي ايراني</a><a class="text" href="w:text:143.txt">مذاكره مجدد با فرمانده ايراني</a><a class="text" href="w:text:144.txt">علل تأخير جنگ</a><a class="text" href="w:text:145.txt">صف‌آرايي دو لشكر</a><a class="text" href="w:text:146.txt">دو سپاه آماده رزم</a><a class="text" href="w:text:147.txt">نخستين روز نبرد (روز ارماث)</a><a class="text" href="w:text:148.txt">رسيدن نيروهاي امدادي</a><a class="text" href="w:text:149.txt">دومين روز نبرد (روز اغواث)</a><a class="text" href="w:text:150.txt">رشادت يك سرباز</a><a class="text" href="w:text:151.txt">يك تاكتيك نظامي ـ رواني</a><a class="text" href="w:text:152.txt">سومين روز نبرد</a><a class="text" href="w:text:153.txt">ادامه جنگ در روز چهارم</a><a class="text" href="w:text:154.txt">خبر پيروزي در مدينه به حضرت عمر مي‌رسد</a><a class="text" href="w:text:155.txt">در مدائن چه مي‌گذرد؟</a><a class="text" href="w:text:156.txt">به سوي مدائن، پايتخت ساسانيان</a><a class="text" href="w:text:157.txt">يزدگرد در مدائن چه مي‌كند؟</a><a class="text" href="w:text:158.txt">ايوان مدائن</a><a class="text" href="w:text:159.txt">غنايم مدائن</a><a class="text" href="w:text:160.txt">فتح مدائن و فروتني مسلمانان</a><a class="text" href="w:text:161.txt">غنايم در مدينه</a><a class="text" href="w:text:162.txt">فتح جلولاء</a><a class="text" href="w:text:163.txt">فتح خوزستان</a><a class="text" href="w:text:164.txt">اسارت هرمزان</a><a class="text" href="w:text:165.txt">فتح نهاوند</a><a class="text" href="w:text:166.txt">فتح همدان</a><a class="text" href="w:text:167.txt">سرانجام يزدگرد</a></body></html>چون ابوعبيد با لشكر ده هزار نفري خود در حيره به مثني و لشكرش پيوست، طولي نكشيد كه رستم فرخزاد پهلوان زبردستي كه پورانداخت ملكه ايران اختيارات مملكت را به او واگذار كرده بود، لشكري در مدائن فراهم و فرماندهي آن را به شخص رزمنده ماهري واگذار نمود به نام گابان كه سنين جواني خود را در جنگ و پيكار پشت سر گذاشته و در عمليات جنگي كار كشته شده بود، رستم به او دستور داد تا از نهر فرات(1) عبور نموده به حيره كه مركز ستاد فرماندهي اعراب بود، حمله كند.
رستم لشكر ديگري نيز به رهبري فرمانده داناي ديگري به نام نرسي فراهم نمود ودستور داد در جايي به نام كسكر كه بين دجله و فرات بود، مستقر شود تا اگر لازم شد به كمك گابان بشتابد.
چون ابوعبيد از اقدام رستم آگاه مي‌شود براي مقابله با گابان از حيره خارج مي‌شود. دو لشكر متخاصم در جنوب فرات در محلي به نام نمارق بين حيره وقادسيه به هم مي‌رسند. در اينجا جنگ سختي بين آنها در مي‌گيرد كه عاقبتاً مسلمين غالب و شكست سختي بر حريف خود وارد مي‌سازند. عده زيادي از آنها را به قتل مي‌رساند و نيروهايي را كه از اين نبرد جان بدر مي‌برند خود را به لشكرگاه نرسي در كسكر مي‌رسانند و خود گابان فرماندهانش اسير دست يكي از مسلمين مي‌گردد.
چون كسي از گابان را اسير كرده بود او را نمي‌شناخته پيشنهادي كه گابان براي نجات خود از او كرده بود قبول مي‌كند.
گابان به اسير كننده‌اش مي‌گويد: شما مردم عرب اهل كرم هستيد، چه مي‌شود مرا كه پيرمرد سالخورده‌اي هستم امان دهي و من متقابلاً دو غلام به تو دهم؟ اسير كننده به او ترحم مي‌نمايد و پيشنهادش را قبول مي‌كند. گابان مي‌گويد: پس مرا به نزد اميرت ببر تا از اين معامله مطلع شود(2). لذا او را نزد ابوعبيد مي‌برد. در اينجا بود كه گابان شناخته شد و مردم فهميدند كه او فرمانده لشكر دشمن است. از ابوعبيد خواستند تا او را به قتل برساند، ولي راهي نبود، زيرا كسي كه او را به اسارت گرفته آورده است امانش داده بود لذا ابوعبيد مي‌گويد گرچه او فرمانده لشكر دشمن است باز هم او را نخواهم كشت؛ زيرا يك نفر مسلمان او را امان داده و طبق قانون جنگي اسلام امانش نافذ و براي ما معتبر است. و بدين‌سان گابان از قتل نجات يافت و آزاد گرديد.
---------------------------------------------------
1) فرات نهري است كه سرچشمه آن در ارمنستان است و از آنجا به تركيه و از تركيه به سوريه سرازير و به عراق مي‌رسد و به نهر دجله متصل مي‌گردد.
2) گابان مي‌ترسيد كه شناخته شود و مردم اماني را كه از اسير كننده يافته بود محترم نشمارند و او را بكشند، ولي اگر او را نزد اميرش ببرد، او طبق قانون اسلام عمل مي‌كند و اين امان را تأييد خواهد كرد و ديگر كسي او را نخواهد كشت، لذا خواست تا او را نزد امير برده اظهار نمايد كه او را در امان داده تا در امان باشد.رستم از شكست اين لشكر اطلاع يافته احساس مي‌كند كه لشكر نرسي در خطر حمله اعراب افتاده است، زيرا ابوعبيد پس از پيروزي سرجايش نخواهد نشست بلكه به زودي براي حمله به نرسي به كسكر خواهد شتافت، لذا دستور داد فرمانده ورزيده‌اي به نام جالينوس با لشكري زيادتر و تجهيزاتي مهمتر سريعاً‌ به سوي كسكر حركت نمايد و به كمك نرسي بشتابد.
ولي گويا ابوعبيد از اين امر غافل نبوده، لذا پس از غلبه بر گابان بي فكر ننشست و قبل از اين كه جالينوس به كسكر برسد، به لشكر خود فرمان داد تا فوراً به كسكر حركت و بر نرسي حمله كنند.
لشكر اسلام در جايي به نام سقاطيه در نزديكي كسكر با لشكر نرسي كه عده اي از بقاياي لشكر شكست خورده گابان نيز در بين آنها بودند، رويارو گرديد.
اكنون مي‌بينيم كه لشكر نرسي در مقابل لشكري قرار گرفته كه چند روز قبل بر لشكر گابان در نمارق غالب شده و هم اكنون فراريان لشكر شكست خورده گابان كه رعب شمشير اعراب از قلوبشان بيرون نرفته است، در بين لشكر نرسي هستند، آيا با اين وصف مي‌شود كه چنين لشكري در مقابل لشكر ابوعبيد كه از جبهه پيروزي به اينجا آمده است، پايدار بماند؟ خير.
ابوعبيد قبل از اين كه فرصت را از كف بدهد و لشكر نرسي با رسيدن جالينوس تقويت شود، از چند سو به لشكر نرسي حمله نمود و چنان كه از همان اول كار معلوم بود نرسي نتوانست بيش از گابان در مقابل ابوعبيد پايداري كند، و همين كه آثار شكست را در لشكرش ديد، عقب نشست و با آنچه كه از لشكرش باقي مانده بود، فرار كرد. اسلحه و ذخاير زيادي كه به جاي گذاشته بود به دست مسلمين افتاد.قدرت روحي و عظمت شخصيت دو صفت از صفات خدادادي بشر مي‌باشند. اين دوصفت عامل اصلي ارتقاء و منشاء اصلي پيشرفت بشر در زمينه مصالح عمومي جامعه‌اند. هريك از اين دو صفت هنگامي به خوبي تجلي مي‌كنند كه حادثه‌ئي از حوادث مهم و ناگوار رخ دهد. آن وقت است كه معلوم مي‌شود كدام يك از افراد جامعه فاقد اين دو صفت است و چه كسي دارا و قوي بوده و از ديگران در اين دو ص