شته باشند، پس مرتديني كه ابوبكر با آنها جنگيد و در تاريخ اسلام عنوان «مرتد» به آنها داده شده است، بر خلاف آنچه فهميده مي‌شود و دراذهان جاي گرفته است، همه آنها كساني نبودند كه در زمان رسول الله مؤمن حق و مسلمان حقيقي بودند و پس از وفات آن حضرت از دين اسلام برگشتند.
زيرا مسلماً‌ همين كه ايمان يقيني به عمق قلب كسي نفوذ كرد، امكان ندارد از قلبش بيرون رود. چنانكه حكماء اسلامي گفته‌اند: «المؤمن لا يستطيع إزالة يقينه ولا تغييره» يعني مؤمن حقيقي كه به يقين ايمان آورده باشد، نمي‌تواند ايمانش را از دل بركند و يا آنرا به چيزي ديگر تغيير دهد.
مگر نشنيده‌ايم كه هنگامي كه نامه مبارك رسول الله به وسيله «دحيه» صحابي و فرستاده آن حضرت در شهر ايليا (شهر قدس) در شام به هرقل (هراكليوس) امپراطور روم شرقي رسيده بود و چنانكه بخاري در جامع صحيح خود نقل مي‌كند آن حضرت ضمن آن نامه رسالت خود را به او تبليغ فرموده او را بدين اسلام دعوت فرموده بود. هرقل ابوسفيان و همراهانش را كه از مكه براي تجارت به آنجا رفته بودند، به نزد خود احضار مي‌نمايد و براي تحقيق امر و شناختن شخصيت آن حضرت و پي بردن به صدق رسالتش در حضور جمعي از امراء و سران روم و همراهان ابوسفيان ضمن مطالبي كه از او مي‌پرسد اين سئوال را نيز مطرح مي‌كند: آيا شده است كه كسي از آنهائي كه به محمد ايمان آورده‌اند، از دينش بيزار شده از آن برگشته به كيش پيشين خود بازگردد؟ ابوسفيان جواب مي‌دهد: خير. هرقل مي‌گويد: ايمان نيز اين چنين است. همين كه خوشي و شيرينيش با تار و پود دلها آميخته شد، يعني همين كه ايمان به حقيقت در قلب كسي نفوذ كرد، امكان ندارد خارج شود». اين مطلب وقتي براي هر شنونده‌اي بهتر واضح و مسلم مي‌شود كه به تاريخ مسلمين در آغاز ظهور اسلام توجه نمايد.
مگر نه اميه بن خلف كه ارباب بلال حبشي بود او را درهنگام ظهر تابستان سوزنده حجاز بر روي شن‌هاي داغ مي‌انداخت وبر روي سينه‌اش سنگ داغ بزرگي مي‌نهاد و او را به اين نحو شكنجه مي‌داد و مي‌گفت با تو چنين خواهم كرد، مگر اينكه از دين محمد برگردي يا به همين حالت جان بسپاري. و بلال به اين عذاب مستمر مرگ زاي تن در مي‌داد و در همان حالت مي‌گفت: احد، احد، ولي حاضر نمي‌شد، يا بهتر بگويم برايش امكان نداشت از دين حق دست بكشد و ايمان خود را مبدل به كفر نمايد.
عامر بن فهيره را تا آن حد شكنجه دادند كه از حال عادي خارج و هذيان مي‌گفت. او اين عذاب اليم را برخود هموار نموده تحمل مي‌كرد ولي حاضر نمي‌شد از دين حق برگردد.
تنها بلال و عامر نبودند كه در اثر ايمان به دين حق گرفتار چنين وضع دشواري شده بودند، بلكه افراد ديگري از قبيل عمار بن ياسر و خود ياسر پدر عمار و سميه مادر عمار و حمامه مادر بلال، زني ديگر بنام زنيره و صهيب وخباب ابن الارت و غير آنها بودند كه هرگونه عذاب و آزاري را تحمل مي‌نمودند ولي نمي‌خواستند از ايمانشان دست بكشند. آري، مسلمين ستم ديده صدر اسلام حاضر مي‌شدند از شهر و ديار و مال و منال خود دست بكشند، براي حفظ ايمان خود تن به غربت دهند؛ به كشور حبشه هجرت نمايند؛ دور از اهل و وطن خود باشند ولي حاضر نمي‌شدند از ايمان خود دست بكشند. سميه مادر عمار بن ياسر به دست ابوجهل شهيد شد. چرا؟ براي اينكه حاضر نشد دست از ايمان خود بكشد. او اولين شهيد اسلام است. همچنين ياسر پدر عمار تا آنجا تحمل عذاب نمود كه جان سپرد ولي حاضر نشد ايمان خود را از دست دهد. چنانكه در تاريخ مسيحيت مي‌خوانيم، پيروان حضرت مسيح نيز مورد شكنجه و آزار حكام ستمگر و فرمانروايان سنگدل و جبار قرار مي‌گرفتند و تن به مرگ فجيع مي‌دادند و حتي حاضر مي‌شدند زنده جلوي شيرهاي درنده افكنده شده تكه تكه گردند و طعمه شيران بشوند ولي هرگز قبول نمي‌كردند از ايمانشان اعراض نمايند، گو اينكه به صورت ظاهر و به طور تقيه باشد.
در تاريخ اسلام مي‌خوانيم كه مسيلمه كذاب اطلاع يافت يكي از اصحاب رسول الله بنام حبيب بن زيد انصاري از عمان به مدينه باز مي‌گردد عمال خود را به سراغش فرستاد. راه بر رويش بسته اسيرش نمودند و دست بسته نزد مسيلمه آوردند. مسيلمه به او مي‌گويد: آيا گواهي مي‌دهي كه من پيغمبرم؟ حبيب با اشاره مي‌گويد: نه نمي‌شنوم چه مي‌گوئي؟ مسيلمه مي‌گويد: ‌آيا گواهي مي‌دهي كه محمد پيغمبر خداست؟ حبيب مي‌گويد: بلي. مسيلمه بر مي‌آشوبد و مي‌گويد: چگونه اول آنچه گفتم نشنيدي و آنچه اين بار گفتم به خوبي شنيدي و جواب دادي! و فوراً دستور مي‌دهد او را طرز دردناكي بكشند. لذا اول دو دستش را از بازو و سپس دو پايش را از ران بريدند و پس از آن او را در آتش افكنده سوزاندند. بلي، اين مؤمن حقيقي، تن به چنين مرگي داد ولي تن به كفر نداد(1).
اينجاست كه بايد گفت:
موحد چه در پاي ريزي زرش = چه شمشير هندي نهي بر سرش
 اميد و هراسش نباشد ز كس = بر اين است بنياد توحيد و بس
با توجه به آنچه تا اينجا گفتيم، چگونه مي‌شود گفت اين مسلميني كه در زمان رسالت ايمان آورده بودند و براي حفظ عقيده و ايمانشان اين چنين بودند، به محض اينكه رسول الله چشم از دنيا فرو بست، دست از دين و ايمان خود كشيدند و به كفر و شرك سابق خود بازگشتند؟ هرگز چنين امري نه واقع شده و نه مي‌شود باور كرد.
بنابراين مسلم است كه پس از وفات رسول الله حتي يك نفر از مؤمنين حقيقي صادق الايمان مرتد نشد، يعني از دين خدا برنگشت و مرتدين يا اهل رده كه پس از وفات رسول الله به اين نام معروف شدند، عبارت بودند از همان گروه‌هاي پنجگانه كه شرح داديم. از اطاعت حكومت اسلامي برگشتند. ابوبكر با آنها جنگيد. مجدداً آنها را مطيع كرد و به زير فرمان خود كشيد، يعني:
1ـ آنهايي كه در حيات رسول الله در كيش خود بوده، مسلمان نشدند و با رسول الله هم پيمان نشده و دشمن مسلمين بودند.
2ـ آنهايي كه به ظاهر مسلمان شده بودند ولي باطناً‌ دل به دين باطل خود بسته و در حيات رسول الله مشهور به(2) منافقين بودند و خدا يك سوره مستقل به نام «المنافقون» در مذمت آنان نازل فرمود.
3ـ آنهايي كه پس از صلح حديبيه كه بين رسول الله وقريش براي متاركه جنگ منعقد شد، با آن حضرت هم پيمان و مطيع حكومت اسلام شدند، ولي ظاهراً و باطناً در دين باطل خود باقي بودند.
4ـ آنان كه پس از فتح مكه و خيبر و انتشار خبر غزوه تبوك كه صيت و شهرت دين اسلام وقدرت و شوكت حكومت اسلام در جزيرة العرب پيچيده بود، نظر به صلاح حال خود مسلمان شده بودند ولي از حيات رسول الله چيزي نمانده بود تا نور ايمان به درستي در قلب‌هايشان نفوذ و در وجودشان اثر كرده آنها را دلباخته خود سازد.
5ـ آنهايي كه در حيات رسول الله مسلمان شده بودند و بدين حق به خوبي دل بسته بودند ولي به همان نظري كه قبلاً گفتم پس از وفات رسول الله از پرداخت زكات خودداري كردند و چون آنها به حقيقت مسلمان شده بودند، حضرت عمر و بعضي ديگر از بزرگان اصحاب رسول الله مخالف جنگ با آنها شدند و به حضرت ابوبكر گفتند: چگو