ديدي نبود در اينکه علت اين انشعاب و مخالف خواني، آن چيزي که اين منافق اظهار مي کرد نبود، به حساب اينکه رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- پيشنهاد رأي وي را رد کرده‌اند. اگر علت بازگشت وي اين بود، از همان آغاز حرکت او به همراه لشکر پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- تا اين موضع بي‌معنا بود. هدف اصلي عبدالله بن اُبّي از اين سرپيچي، آنهم در اين شرايط حساس، اين بود که در لشکر مسلمانان، در برابر ديدگان و کنار گوش دشمنانشان، شورش و بلوا به پا کند، تا شايد عموم لشکريان از فرمان رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شانه خالي کنند، و بنياد معنويات لشکريان آنحضرت درهم بريزد! از آن سوي ديگر، دشمن بر مسلمانان دلير گردد، و با ديدن اين منظره تصميم وي جدّي‌تر گردد، و به اين ترتيب، هرچه زودتر کار نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- و ياران مخلص آنحضرت را يکسره کند، و فضاي مدينه و حجاز براي بازگشت رياست به اين منافق و هوادارانش آماده شود!؟

سرکردة منافقان بعيد هم نبود که بعضي از منويات خود را جامة عمل بپوشاند؛ چنانکه دو طايفه از لشکريان، بني‌حارثه از اوس و بني‌سلمه از خزرج، بنا را بر سستي و کج‌تابي گذاشتند؛ اما، خداوند کار آنان را برعهده گرفت، و پس از آنکه اندکي پريشان شدند و درهم ريختند، و خواستند بازگردند و از شرکت در جنگ صرف‌نظر کنند، سرانجام ثابت قدم ماندند.

خداوند متعال مي‌فرمايد:

﴿إِذْ هَمَّت طَّآئِفَتَانِ مِنكُمْ أَن تَفْشَلاَ وَاللّهُ وَلِيُّهُمَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ﴾[1].

«آنگاه که دو طايفه از ميان شما بنا را بر سستي و کج‌تابي نهادند؛ اما خداوند مولاي آنان است، و بر خداوند بايد که توکل کنند خداباوران!»

عبدالله بن حرام- پدر جابربن عبدالله انصاري- درصدد برآمد که به اين منافقان در ارتباط با وظيفة خطيري که در چنين شرايط حساس دارند تذکر بدهد. اين بود که آنان را تعقيب کرد، و پيوسته آنان را سرزنش مي‌کرد، و درجهت تشويق و ترغيب آنان به بازگشت اصرار مي‌ورزيد، و مي‌گفت: بياييد در راه خدا کارزار يا دفاع کنيد! آنان نيز پاسخ مي‌‌دادند: اگر مي‌دانستيم که شما کارتان با دشمن به جنگ خواهد کشيد، بازنمي‌گشتيم!؟ عبدالله بن حرام، سرانجام پاي از تعقيب و ترغيب آنان کشيد و بازگشت، درحاليکه خطاب به آنان مي‌گفت: خدا دورتان گرداناد، دشمنان خدا! خداوند پيامبرش را از شما بي‌نياز خواهد ساخت!

دربارة همين منافقان است که خداوند متعال مي‌فرمايد:

﴿وَلْيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُواْ وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ قَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَوِ ادْفَعُواْ قَالُواْ لَوْ نَعْلَمُ قِتَالاً لاَّتَّبَعْنَاكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِيمَانِ يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ﴾[2].

«و تا خداوند بازشناسد کساني را که راه نفاق پيش گرفتند، و چون به آنان گفتند: بياييد در راه خدا کارزار کنيد يا- دست کم- از خودتان دفاع کنيد! گفتند: اگر مي‌دانستيم کار به جنگ مي‌کشد، همراه شما مي‌آمديم! اينان در آن اوان، به کفر نزديک‌تر بودند تا به ايمان؛ با دهانشان چيزها مي‌گفتند که در دلشان نبود؛ خداوند به آنچه کتمان مي‌کنند داناست!»
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره آل عمران، آيه 122.
[2]- سوره آل عمران، آيه 167.رويارويي لشکر اسلام با دشمن
پس از ماجراي انشعاب و بازگشت و سرپيچي عدة قابل توجهي از لشکريان، پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- بقية لشکر را- که عبارت از هفتصد تن رزمنده بودند- حرکت دادند تا خود را به جبهة جنگ برسانند. اردوگاههاي مشرکان فيمابين رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و کوه احد فاصله انداخته بود، و مشرکان اماکن متعددي را در آن اطراف زير پوشش لشکر خود قرار داده بودند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(من رجل يخرج بنا على القوم من کتب من طريق لا يمر بنا عليهم).

«کجاست آن مردي که بتواند ما را از يک راه نزديک به گونه‌اي به دشمن برساند که بين راه از اردوگاههاي دشمن ما را نگذراند!؟»

ابوخَيثمه گفت: من، اي رسول خدا! آنگاه راه کوتاهي را پيش گرفت که از حرة بني‌حارثه و زمين‌هاي کشاورزي آنان مي‌گذشت، و اردوگاه لشکر مشرکان را در سمت چپ برجاي گذاشت.

در اثناي راه، که لشکر اسلام از مسير مذکور مي‌گذشتند، عبورشان بر در باغي متعلق به مربع بين قيظي- که منافق و نابينا بود- افتاد. همينکه احساس کرد لشکر اسلام از آنجا مي‌گذرد، از جاي برخاست و پيوسته خاک به صورت‌هاي مسلمانان مي‌پاشيد و مي‌گفت: اگر تو رسول خدا باشي، من روا نمي‌دارم که به باغ من پاي نهي! جماعت مسلمين خواستند او را به قتل برسانند؛ حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(لا تقتلوه، فهذا الاعمى أعمى القلب أعمى البصر).

«نکُشيدش؛ اين شخص کور هم کوردل است و هم از دو چشم نابيناست!؟»

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به مسيرشان ادامه دادند تا به شعب مجاور کوه احد در کنارة بيابان احد رسيدند، و در آنجا لشکريان اسلام روي به مدينه اردو زدند، و پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- طوري ترتيب دادند که پشت لشکر به دامنه کوه احد باشد، و با اين ترتيب، لشکر دشمن درحد فاصل ميان مسلمانان و مدينه واقع گرديد.اوضاع سياسي عربستان (خلاصه)
حکومت‌ها و امارتهاي ديرين عربستان را بازشناختيم؛ اينک بايد به ذکر شمه‌اي از احوال و اوضاع سياسي قوم عرب بپردازيم تا صحنه‌هاي تاريخي آن روزگاران به روشني گرايد.

سه منطقه‌اي که همساية بيگانگان بودند، اوضاع سياسي آنها از نابساماني فراواني رنج مي‌برد و در سراشيبي سقوط بسر مي‌برد. در اين مناطق، مردم به عدة معدودي اربابان و عدّه زيادي بردگان تقسيم شده بودند، که گروه اول همواره حاکم بودند، و گروه دوم پيوسته محکوم. اربابان (سادات) به خصوص بعضي از آنان که عرب نژاد نبودند، از همة مزايا برخوردار بودند، و بردگان (عبيد) به همة گرفتاري‌ها و دردسرها دچار! و به عبادت روشن‌تر، رعايا به مثابه کشتزارهايي بودند که محصولات آنها به نفع حکومت‌ها درو و برداشت مي‌شد؛ و حکومت‌ها، آنان را درجهت کاميابي‌ها و شهوتراني‌ها و تمايلات و زورگويي‌ها، و تعدّي و تجاوزهاي خويش استخدام مي‌کردند. مردم نيز، با افت و خيزهاي کورکورانة خود سرگرم بودند، و ستم‌ها و حق‌کشي‌ها از هر سوي بر سر آنان فرو مي‌ريخت، و حتي توان گلايه و شکايت نيز نداشتند؛ و پيوسته، ستم‌ها و بي‌قانوني‌ها و شکنجه‌هاي گوناگون و رنگارنگ را تحمل مي‌کردند؛ زيرا، حکومت کاملاً استبدادي بود، و حقوق فردي و اجتماعي مردم اصلاً به حساب نمي‌آمد.

قبائل همساية اين مناطق، به گونة ديگري، بي‌سامان بودند، و تندباد هوس‌ها و غرض‌ها آنان را به اين سوي و آن سوي مي‌کشانيد؛ گاه، در زمرة اهل عراق درمي‌آمدند؛ و گاه، در عداد اهل شام به حساب مي‌آمدند!
