ي نيز دارم که هم‌فکر من‌اند! و من مي‌خواهم آنان را نزد تو بياورم، تا تو با آنان بيعت کني، و در اين شرايط فعلي به آنان احسان کني؟!

ابن مسلمه و ابونائله با اين گفتگوها به مقصود و منظور خودشان نائل آمدند؛ زيرا، اکنون ديگر کعب‌بن اشرف با اين مذاکراتي که به عمل آمده بود، از بابت اسلحه به همراه داشتن آنان دچار شک و ترديد نمي‌شد!

سرانجام، در يک شب مهتابي- شب چهاردهم ماه ربيع‌الاول سال سوم هجرت- اين دسته از مسلمانان رزمنده نزد پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- گردهم‌ آمدند، و رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- ايشان را تا بقيع غَرقَد مشايعت فرمودند؛ آنگاه آنان را اعزام کردند و گفتند:

(انطلقوا على اسم الله! اللهم أعنهم).

«به نام خدا به راه بيفتيد! خداوندا، ياريشان کن!»

و سپس به خانة خود بازگشتند و پيوسته به نماز و مناجات با خداي خويش پرداختند.

آن دستة رزمندگان مسلمان نيز به قلعة کعب بن اشرف رفتند. ابونائله او را صدا کرد. از جاي برخاست تا از قلعه به نزد آنان فرودآيد. همسرش که تازه او را به خانه آورده بود، به او گفت: اين وقت شب کجا از خانه بيرون مي‌روي؟ من صدايي را مي‌شنوم که گويي از آن خون مي‌چکد!

کعب گفت: اين برادرم محمدبن مسلمه است، و آن برادر رضاعي‌ام ابونائله! مرد کريم را اگر به سر نيزه هم مهمان کنند، اجابت مي‌کند! آنگاه درحاليکه موهاي سرش را عطر زده بود و بوي عطر از موهايش به اطراف پراکنده مي‌شد، نزد آنان آمد.

ابونائله پيش از آن به يارانش گفته بود: وقتي که کعب نزد ما آمد، من موهايش را مي‌گيرم که ببويم؛ همينکه مشاهده کرديد من سر او را کاملاً در دستانم گرفته‌ام، فوراً بر سر او بريزيد و او را زير ضربات شمشير بگيريد!

وقتي کعب نزد آنان فرود آمد، ساعتي با آنان صحبت کرد؛ آنگاه ابونائله گفت: اي ابن‌اشرف، مايلي با هم به شعب عجوز برويم و باقيماندة اين شب قشنگمان را با گفتگو بگذرانيم؟! گفت: هر طور که ميل شما باشد! به راه افتادند و با هم قدم مي‌زدند. در بين راه، ابونائله گفت: تا امشب عطري به اين خوشبويي استشمام نکرده بودم!! کعب در برابر اين سخن ابونائله بادي به غبعب انداخت و گفت: آخر، عطرآگين‌ترين زنان عرب نزد من‌اند!! ابونائله گفت: اجازه مي‌‌دهي سرت را ببويم؟ گفت: باشد! ابونائله دستانش را دراز کرد و سر کعب را دربر گرفت و بوييد و به يارانش نيز داد تا ببويند.

آنگاه، قدري ديگر قدم زدند؛ آنگاه گفت: يکبار ديگر؟ کعب گفت: باشد! دوباره همان کار را کرد، تا کاملا! مطمئن شد.

آنگاه، قدري ديگر قدم زدند؛ آنگاه گفت: باز هم يکبار ديگر؟ کعب گفت: باشد! ابونائله دستانش را گشود و سر کعب را در برگرفت، و همينکه خاطر جمع شد، گفت: بزنيد دشمن خدا را! شمشيرها يکي پس از ديگري بر پيکر او فرود آمدند، اما کاري از پيش نبردند. محمدبن مسلمه چاقويي برگرفت و به زير شکم او زد. آنگاه با او درپيچيد، تا چاقو را دقيقاً در عانة او فرو کرد، و دشمن خدا کشته شد و بر زمين افتاد. کعب فريادي بلند سر داد که سراسر آن منطقه را به وحشت انداخت، و قلعه‌اي نماند مگر آنکه بر سر آن آتش روشن گرديد.

دستة رزمندگان بازگشتند. حارث‌بن اوس با لبة شمشير يکي از يارانش مجروح شده بود و دچار خونريزي شده بود. وقتي رزمندگان به حره‌العُرَيض رسيدند، ديدند حارث با آنان نيست، ساعتي درنگ کردند تا سياهي به سياهي آنان آمد و رسيد. او را با خود برداشتند، و آمدند تا به بقيع غرقد رسيدند. تکبير سر دادند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- که صداي تکبيرشان را شنيدند، دريافتند که کعب کشته شده است؛ ايشان نيز تکبير گفتند. وقتي رزمندگان به نزد حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- رسيدند، آنحضرت فرمودند:

(اَفلَحتِ الوُجُوه!)

«همواره اين چهره‌ها شادمان و پرطروات باشند!»

همگي گفتند: و وجهک يا رسول‌الله! و چهرة شما اي رسول خدا! و همزمان سر آن طاغية را پيش روي آنحضرت پرتاب کردند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سپاس و ثناي خداوند را به خاطر قتل کعب بر زبان جاري کردند، و آب دهان بر جراحت حارث ماليدند. فوراً بهبود يافت. و ديگر هرگز آن جراحت آزارش نداد [2].

وقتي يهوديان خبر يافتند که طاغية بزرگ ايشان کعب بن اشرف کشته شده است، بيم و هراس در دل‌هاي سرسخت و کينه‌توزشان خزيد، و دريافتندکه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- هرگز، زماني که بنگرد خيرخواهي و مسالمت مفيد واقع نمي‌گردد، و با کساني روياروي است که مي‌خواهد با امنيت منطقه بازي کنند و پريشاني و نگراني فراهم آورند، و براي پيمانها حرمتي قائل نشوند، از توسُل به زور، به هيچ روي دريغ نخواهد کرد! اين بود که هيچ‌گونه عکس‌العملي در برابر قتل طاغية بزرگشان نشان ندادند. به عکس، سعي کردند آرامش را برقرار کنند، و بيش از پيش به وفاي به عهد و پيمان‌هايشان تظاهر مي‌کردند، و اظهار تسليم و کوچکي کردند. آري، افعي‌هاي زهرآگين به سوراخهايشان خزيدند تا براي مدتي در آنجاها پنهان شوند.

به اين ترتيب، مدتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- تمامي توجه و اهتمام خودشان را مصروف رويارويي با آن خطرات احتمالي که مدينه را از بيرون تهديد مي‌کرد و خنثي‌سازي آنها کرده بودند، و مسلمانان اندک اندک بار بسياري از گرفتاري‌هاي داخلي را که همواره پريشان آنها بودند، بر زمين نهادند، و از گرفتاري‌هايي که هرازگاهي بوي آن به مشامشان مي‌رسيد و نگرانشان مي‌ساخت، آسوده شدند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره نساء، آيه 51.
[2]- تفصيلات اين ماجرا را از سيره ابن هشام (ج 2، ص 51-57 و صحيح بخاري (ج 1، ص 341، 425، ج 2، ص 577) و سنن ابي داود، همراه با شرح آن عون المعبود (ج 2، ص 42-43) و زاد المعاد (ج 2، ص 91) آورده‌ايم.غزوهء بحران
اين غزوه در واقع يک مانور گشت‌زني رزمي بود که سيصد رزمنده در آن شرکت داشتند، و فرماندهي آن را شخص رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- بر عهده گرفتند، و در ماه ربيع‌الاخر سال سوم هجرت در منطقه‌اي به نام بحران- معدني در حجاز در ناحية فرع- روي داد. پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- ماه ربيع‌الاخر و سپس ماه جمادي‌الاولي را در آنجا اقامت کردند و سپس به مدينه بازگشتند، و جنگ و نبردي پيش نيامد[1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 50-51؛ زاد المعاد، ج 2، ص 91؛ مورخان انگيزه اين غزوه را به اختلاف نوشته‌اند. بعضي گفته‌اند: منابع اطلاعاتي رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- براي ايشان خبر آوردند که بني‌سليم سرگرم بسيج نيروهاي زيادي براي تاختن به مدينه و اطراف آن هستند؛ بعضي ديگر گفته‌اند: پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- به قصد حمله به قريشيان از مدينه عزيمت کردند. اين قول دوم را ابن هشام آورده و ابن قيم نيز همين قول را اختيار کرده و حتي قول اول را اصلاً نياورده است.سريهء زيد بن حارثه
اين سريه آخرين و پيروزمندترين مانور رزمي بود که مسلمانان پيش از جنگ احد ترتيب دادند، و در ماه جمادي‌الاخرة سال سوم هجر