انشان را بگشايند!» [3]

معنا و مفهوم آن پاسخ بني‌قينقاع، اعلان جنگ آشکار بود؛ اما، پيامبر گرامي اسلام خشم خود را فرو بردند، و مسلمانان شکيبايي ورزيدند، و بنا را بر آن نهادند که منتظر بمانند و ببينند از دامان گردش ايام چه نوزادي سر برخواهد زد.

يهوديان بني قينقاع بر گستاخي خويش افزودند، و طولي نکشيد که مدينه را به هم ريختند و نابساماني و پريشاني به بار آوردند، و با دستهاي خودشان گور خودشان را کندند، و راه‌هاي زندگي را فراروي خويش بستند.

* ابن هشام از ابوعون روايت کرده است که زني عرب‌نژاد اجناسي را فراهم آورده بود. در بازار بي‌قينقاع آنها را فروخت، و در کنار دکة زرگري نشست. اطراف او را گرفتند و از او خواستند که صورتش را نمايان کند؛ حاضر نشد. آن مرد زرگر دو لبة جامة وي را گرفت، و به گونه‌اي که او متوجه نشد، به پشتش گره زد. همينکه از جاي برخاست، عورتش نمايان شد و همة آن مردان که دوروبرش بودند، خنديدند. آن زن جيغ زد. مردي از مسلمانان از جاي برجست و بر سر آن مرد زرگر فرود آمد و او را کشت. آن مرد زرگر يهودي بود. يهوديان نيز بر سر آن مسلمان ريختند و او را کشتند. اطرافيان آن مرد مسلمان از ديگر مسلمانان بر عليه يهوديان ياري خواستند، و فيمابين مسلمانان و بني‌قينقاع شرّ در گرفت [4].

محاصره و تسليم و آوارگي
وقتي کار به اينجا رسيد، ديگر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شکيبايي را روا ندانستند. ابولبابه بن عبدالمنذر را در مدينه جانشين خويش قرار دادند، و لواي مسلمانان را به دست حمزه بن عبدالمطلب دادند، و لشكريان خدا را به سوي بني‌قينقاع حرکت دادند. يهوديان وقتي چنين ديدند، در قلعه‌هايشان بست نشستند. پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز آنان را به شدت در محاصره گرفتند. آغاز محاصره روز شنبه نيمة ماه شوال سال دوم هجرت بود، و اين محاصره به مدت پانزده شبانه روز تا آغاز ماه ذيقعده ادامه يافت. خداوند ترس و وحشت را در دل‌هاي آنان افکند؛ همچنانکه هرگاه خدا بخواهد قومي را خوار سازد و دچار شکست گرداند ترس و وحشت را بر آنان فرود مي‌آورد و در دلهاي آنان مي‌افکند. به فرمان رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- تن دردادند، و جان و مال و ناموس و فرزندانشان را در اختيار آنحضرت نهادند. آنحضرت نيز دستور دادند آنان را در بند کردند.

عبدالله بن ابي بن سلول نقش منافقانة خود را بر عهده گرفت، و با اصرار هرچه تمامتر از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- درخواست کرد تا حکم عفو عمومي آنان را صادر فرمايد. وي گفت: اي محمد، دربارة موالي ما (چون بني قينقاع هم‌پيمانان خزرج بودند) احسان فرماييد! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به درخواست وي ترتيب اثر ندادند؛ اما، وي درخواستش را تکرار کرد. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز به او اعتنا نکردند. دستش را در گريبان زره آنحضرت داخل کرد. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: «أرسلني» رهايم کن! و آنچنان به خشم آمدند که سايه‌هاي خشم بر چهرة نوراني آن حضرت مشاهده شد. آنگاه فرمودند: «وَيحَک؛ اَرسلني» واي بر تو؛ رهايم کن! اما، منافق دست از اصرار نکشيد و گفت: نه بخدا، رهايتان نمي‌کنم تا در ارتباط با موالي من احسان روا داريد! چهارصد تن بدون زره، سيصد تن زره پوشيده، که همواره مدافعان من در برابر اين دشمن و آن دشمن بوده‌اند؛ شما مي‌خواهيد يکروزه همه را درو کنيد!؟ من بخدا آدمي هستم که مصيبت‌هايي را پيش‌بيني مي‌کنم!!

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- با اين مرد منافق که يک ماه بيشتر از تظاهر وي به اسلام نگذشته بود، بهترين رفتار را کردند، و يهوديان بني‌قينقاع را به عبدالله بن اُبّي بخشيدند، اما، فرمان دادند که از مدينه خارج شوند، و در شهر پيامبر نمانند. آنان نيز بسور اَذرُعات شام کوچ کردند، در آنجا نيز ديري نپاييد که بيشترشان به هلاکت رسيدند.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- اموال آنان را مصادره فرمودند، و از آن اموال سه کمان و دو زره و سه شمشير و سه نيزه همراه با يک پنجم غنائم برگرفتند. متصدي جمع غنائم در اين غزوه محمد بن مُسلمه بود [5].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- مفسرين نمونه‌هايي از اين گونه رفتار و کردار يهوديان را با مسلمانان در تفسير سوره آل‌عمران و ديگر آيات و سُوَر قرآن کريم آورده‌اند.
[2]- سوره آل عمران، آيات 12-13.
[3]- سنن ابي داود، همراه با شرح آن عون المعبود، ج 3، ص 115؛ نيز: سيرةابن هشام، ج 1، ص 552.
[4]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 47-48.
[5]- زادالمعاد، ج 2، ص 71، 91؛ سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 47-49.غزوهء سويق
همزمان با توطئه‌ها و کارشکني‌هاي صفوان بن اميه و يهوديان و منافقان، ابوسفيان سرگرم نقشه کشيدن بود تا کاري بسازد کم هزينه و با خسارت احتمالي اندک، اما با اثري آشکار، که شتابان صورت پذيرد، و در پرتو آن، حيثيت و مکانت قوم و قبيلة خويش را حفاظت کند، و توانمندي‌ها و نيروهايي را که قريش همچنان دارند، نمايان سازد! ابوسفيان نذر کرده بود که آب شستشو از جنابت بر سر خويش نريزد تا با محمد نبرد کند! اين بود که با دويست سوار به راه افتاد تا سوگندش را ادا کند. ابوسفيان و همراهانش رفتند تا به سرچشمة يک سلسله قنوات بر بالاي کوهي به نام ثيب رسيدند. در آنجا فرود آمدند. اين مکان يک بَريد (12 ميل)- کمتر يا بيشتر- با مدينه فاصله داشت. وي جرأت نکرد که علناً بر مدينه هجوم ببرد؛ بنابرآن نهاد که عملياتي را شبيه به عمليات دزدان دريايي دنبال کند. شب هنگام خود را پنهاني به حومة مدينه رسانيد. ابتدا، به سراغ حيي بن اخطب رفت، و از او خواست که در به روي او بگشايد؛ وي ابا کرد و ترسيد. ابوسفيان از آنجا به سراغ سلام‌بن مشکم، بزرگ طايفة بني‌نضير رفت که خزانه‌دار آنان نيز بود. از او اذن دخول خواست، به او اجازة ورود داد و از او پذيرايي کرد، و به او شراب نوشانيد، و تمامي اخبار مربوط به اهل مدينه را در اختيار او گذاشت. ابوسفيان در دل شب نزد يارانش بازگشت، و دسته‌اي از آنان را فرستاد تا ناحيه‌اي را در مدينه به نام «عُرَيض» غارت کردند؛ نخلستانها را کف بُر کردند و سوزانيدند؛ مردي از انصار را نيز که با يکي از هم‌پيمانانش مشغول زراعت بود، يافتند، و درجا کشتند؛ و بازگشتند؛ و باز پس به مکه گريختند.

خبر اين قتل و غارت به رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- رسيد. شتابان ابوسفيان و يارانش را تعقيب کردند. اما، آنان با سرعتي زايدالوصف پاي به فرار گذاشتند، و توانستند به موقع بگريزند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- رفتند تا به ناحية قرقره‌الکُدر رسيدند، و سپس بازگشتند. مسلمانان قوت و غذايي را که کفار از آذوقة خود بر جاي نهاده بودند، بسوي مدينه حمل کردند، و اين حمله را «غزوة سويق» نام نهادند. اين غزوه در ذيحجة سال دوم هجرت، دو ماه بعد از جنگ بدر، روي داد، و پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- در اين غزوه، ابولبابه بن عبدالمنذر را در مدينه جانشين خود ساختند[1] . 
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- زادالمعاد